دنیای عاشقانه , دنیای عاشقان, امید, پیامک عاشقانه, نامه های عاشقانه , دست نوشته های عاشقانه,شعرکوتاه,شعر های عاشقانه, پست های عاشقانه,شعر و پست های کوتاه عاشقانه,کلیپ عاشقانه,انجمن عاشقانه,سایت عاشقانه ها , سریال عاشقانه ها,دپ هون,هون دپ, سیک هون,نود و هشتیا,لاو98,98 لاو,لاو اسکین,عاشق,عاشقانه,عشق من,شکست عشقی,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,uar,depheaven

زن ها توقع زیادی ندارند

عاشقِ زنی که عاشقت هست بودن،

سخت نیست

کافیست حواست پرت نشود از دوست داشتنش 

کافیست جواب احساسش را با منطقت ندهی

کافیست یک وقتهایی با دلش راه بیایی

و وقت‌های دیگر 

راه‌های نیامده را

با آغوش

با بوسه

جبران کنی

یک زن همین که احساس کند دوستش داری و به فکرش هستی و بخاطر دلش حاضری قیدِ بعضی چیزها را بزنی یا بعضی کارها را بکنی،

خوشبخت‌ترین میشود

زن‌ها توقعِ زیادی از زندگی ندارند

امنشان که کنی،

دلشان گرمِ زندگی میشود ...

۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۵۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

انتخاب درست ؛ زندگی خوب :)

داشت زیر لب می خوند:

"که من باد میشم میرم تو موهات..."

بهش گفتم به جای اینکه واسم کنسرت برگزار کنی پاشو کمک کن این تختو جا به جا کنیم، کمرم درد گرفت به خدا! 

با شیطنت باز گفت:" ای بخت سراغ من بیا، که رخت خواب من با خیال خامم گرم نمیشه"

بهش گفتم از بد شانسیت که بختت من بودم، قیافه ی ناراحت و اخمو به خودش میگیره و آه میکشه، میگه هیییی... 

کنارش میشینم، بهش میگم پشیمونی؟ 

میگه: میدونی من یه تئوری دارم، میگم که هر کسى تو زندگیش عاشق یک نفر باید بشه، اون آدم درست یا غلط همیشه عاشق اون آدم میمونه، دلش به یاد اون آدم گرمه، چشماش به خیال اون آدم گرم خواب میشه، دستاش با خیال اون آدم گرم میمونه. 

حالا ببین، چقدر باید، خوش شانس و خوشبخت باشی، که همونی رو پیدا کنی که اونم شب ها با خیال تو میخوابه، روزا به عشق تو بیدار میشه. چقدر باید خوشبخت باشی که بین این همه آدم کسى رو پیدا کنی که همونطور که اون وسط ذهنت جا کرده، توام وسط قلب اون جا کنی... 


بهش گفتم: تو پیدا کردی؟ 

گفت: من خوش حالم، تو خوشحالی؟ همین الان؟

گفتم: خب آره، داریم خونه ی آینده مونو میچینیم، تو کنارمی و خوشحالم، همه حالشون خوبه...

حرفمو قطع میکنه و میگه: پس دوتامون درست انتخاب کردیم، 

هیچکی پیش آدم اشتباهی خوشحال نیست..؛

۱۳ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

سفرت بخیر

قصدِ رفتن کردى...؟

قبول!

میخواهى نباشى...؟

قبول!

چمدانت را بردار و پُر کن...

من هم کمکت میکنم؛

پر کن از خاطراتمان،

از دوست داشتنم،

از تمامِ حواسم که جمعِ حواس پرتى هاىِ شیرینَت بود!

از روزهایى که وجودم را لازم داشتى و با 

تمامِ وجودکنارَت بودم

راستى؛

آدمهایى که به حالِ خودَت رهایت کردند را هم جا بده،

تکیه گاهَت شدم تا خستگى ات را در کنى

دستت راگرفتم تا دوباره بلند شوى...

پُر کن کوله بارَت را از تمامِ اینها،

و برو!

برودنیا را زیر و رو کن...

یک به یک امتحان کن،

تمامِ آدمهایى که احساس میکنى،

میتوانند جاىِ خالى ام را برایت پُر کنند!

حواست جمعِ کوله پشتى ات باشد،

که دیگر کسى نیست به این راحتى ها برایت پُر کند

سفرَت بخیر جانم

۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۵ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دیر میرسی

دیر میرسی..

شبیه رویای رنگ و رو رفته ای که صبح به سراغم می‌آید.. شبیه جام شرابی که دیگر کسی را مست نمیکند ..شبیه روزی که بخواهی‌ام و نباشم..دیر میرسی..

آنقدر که ممکن است این حجم از احساس و عاطفه‌ را دیگر در هیچ کسی نبینی و یکبار برای همیشه از خودم رفته باشم.. از این منی که جز یک پوسته چیزی ازآن باقی نمانده است و تو هنوز هم دیر میرسی.. به این خیابان..زمان.. به حال من.. دیر میرسی که پیش از آمدنت طوفان، شمع های خانه‌ام را خاموش میکند و من دیگر از تنهایی و سکوت و رعدو برق های همیشگیِ پشت این پنجره ها نمیترسم.دیر میرسی که از من ..پشت این صندلیِ رو به در..مترسکی مانده است که خاموش است و بی‌جان.. که هنوز به هوای دیدن دوباره‌ات پلک نمیزند..که هنوز از ترس آمدن و ندیدنت به خواب نمیرود.. دیرمیرسی محبوب من ، درست وقتی که در تمام آلبومهایت ،عکسی جامانده و قدیمی‌ام.. وقتی برای فرزندانت خاطره‌ای دورم که یک شب گلوی پیری‌ات را گرفته‌ است و هرچه هست را بازگو میکنی که این سرفه‌ها امانت دهند ..دیر میرسی ..وقتی که وجب به وجب تن مرا به خاک سپرده باشند و چشم هایم به خاموشی ابدی رفته باشند.. آنقدر دیر که اندوهِ جای خالی پیشانی‌ام روی شانه هایت بماند.. بماند و حسرت درآغوش گرفتنت مرا در آن دنیا هم رها نکند .. آنقدر دیر که تاریکترین گوشه‌ی گورستان، آن قطعه‌ی فراموش شده از آن من باشد .. از آنِ همان کسی که آوازه‌ی عشقش را بارها به گوش‌ت رساند به تو که همیشه دیر میرسی به قراری که بنا بود از خاطرمان نرود ..من هنوز به ابد نرسیده دوستدار توأم.. تو اما ابد را پیش کشیدی که از یاد ببری مرا..

۱۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

پسر بچگی

"پسر بچگی"


پنجم دبستان بودم

یک روز در خیابان یک دختر دبیرستانی بی هوا محکم بغلم کرد و سفت لپ هایم را بوسید.

شش سال از من بزرگتر بود، قد بلند وچشم ابرو مشکی و خوشبو.

من فقط یازده سال داشتم .. به ندرت پیش می آمد وقتی بیرون میرفتم آینه را نگاه کنم!

اما به یکباره همه چیز فرق کرد!

هنگام رفتن به مدرسه یک ساعت جلوی آیینه می ایستادم و موهایم را ژل میزدم، روپوش مدرسه را در کیفم قایم میکردم و بهترین لباسم را میپوشیدم!

با کلی تپش قلب و مدیریت زمان راهی مدرسه میشدم.

نمیدانستم چه حسی بود اما وقتی در راه مدرسه نگاهم میکرد و لبخند میزد و حالم را میپرسید قند در دلم آب میشد.

من فقط یازده سال داشتم...

و تا آن روز بیشترین زمانی که به یک نفر فکر کرده بودم پنج دقیقه بود، آن هم به هم باشگاهی ام  که میخواستم حالش را بگیرم!

اما این پسر یازده ساله ی شر و شلوغ به یکباره آرام شد.

انگار بزرگ شده بودم...

دیگر با کسی کاری نداشتم ، زنگ ورزش به بهانه ی پینگ پنگ داخل سالن میماندم و فکر میکردم، فکر میکردم به یک دختر دبیرستانی که از من شش سال بزرگتر بود!

همان یک باری که بغلم کرد کافی بود تا عطر مقنعه اش روی گردنم شوره ببندد و هی حسش کنم!

خلاصه هر روز با شوق روانه ی مدرسه میشدم.

اصلا هم نمیفهمیدم این چه حالی ست اما کافی بود مثلا یک روز نبینم اش دیگر تا شب انگار یک چیزی را گم کرده بودم.

چند هفته ای گذشت...

یک روز با دوستش مشغول حرف زدن بود و اصلا من را ندید...

روز دیگر حواسش پرت کتاب خواندن بود

روز دیگر  دید و توجه نکرد

روز دیگر دید و توجه نکرد

باز هم دید و توجه نکرد

بهت زده بودم

نمیدانستم چه شده؟ اصلا شاید چیزی نشده بود

اما برای من شده بود، هیچ کس نمیفهمد پسر بچه ها چقدر زود دل میبندند

دیگر طاقت این بی توجهی را نداشتم

و تصمیم گرفتم این بار که دیدم اش با دوستم یک دعوای ساختگی به راه بیاندازیم تا توجه اش را جلب کنم

تا شاید باز هم آن دستان ظریف را روی صورتم حس کنم!

اما..

انقدر همه چیز بچه گانه و مصنوعی بود که توجه هیج کس را جلب نکردیم

از هفته ی بعد هم هوا سرد شد و با سرویس می آمد و میرفت...

نمیدانم چه بود

نمیدانم چه شد

فقط یک پسر بچه 

در سن یازده سالگی فهمید

انسان ها خیلی زود برای هم عادی میشوند!

خیلی زود

چیزهایی هست که نمیدانی / علی سلطانی

۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

عطر یه خاطره

‏ ‏عشق همیشه ابدی باقی میمونه! یه تیکه از قلب ادمو تسخیر میکنه

‏شاید یادت بره یه مدت اما یه عطر یه خاطره یه صحنه اشنا یه نگاه چمیدونم یه چیز کوچیک خاطراتی رو یادت میاره که سالها تلاش کردی دفنش کنی

۱۰ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تجاوز، مدرسه، آموزش

 برخلاف تصور عمومی، تعرض_جنسی به پسران و مردان در ایران 

تقریبا دو برابر تعرضات جنسی ثبت شده نسبت به زنان است!


 بزرگ ترین بازه آزاردیدگان، پسران بین پنج تا نه سال و بعد پسران بین 

هفده تا بیست سال - همزمان با خدمت مقدس سربازی!  هستند.


قانون صراحتی درباره آزار جنسی مردان ندارد، یعنی شما حتی اگر 

تابوهای جامعه را بشکنید و فریاد دادخواهی برای تن "دستمالی شده" یا 

مورد تجاوز قرار گرفته خود یا فرزند یا عزیزتان سر بدهید

 از همان حمایت نسبی و حداقلی که قانون برای زنان اعمال می کند هم 

برخوردار نخواهید بود.


 حالا اوضاع در مدرسه های پسرانه بسیار بهتر از قبل شده 

 اما هنوز هم به فاجعه نزدیک است. 


من به خوبی به یاد دارم در دوران تحصیل خودم وضعیت هولناک تر و 

نزدیک به فاجعه بود. 

جمعیتی از پسران نوبالغ آموزش ندیده که میخواستند میل جنسی خود را به 

رخ هم بکشند.


حالا دست کم بسیاری ازخانواده ها فهمیده اند لازم است با پسران خود هم 

درباره بلوغ حرف بزنند. 

اگر پسران پریود نمی شوند، معنایش این نیست که دوران بلوغ برایشان با 

تازیانه های وحشیانه و هولناک تغییر، سخت نمی گیرد. 



 چه باید کرد؟ به عنوان پدری که پسرش ،علاوه بر مدارس در محیط بسیار 

خطرآفرین دیگری - تمرینات تیم فوتبال - هم حضور دارد 

راه حل را فقط و فقط در صراحت کامل با فرزندم پیدا کرده ام. 


از سه سالگی حریم تنش را به او آموختم، از هشت سالگی مطمئنش کردم 

که اگر زبانم لال روی اتفاقی بیفتد و به من بگوید سرکوب و تحقیر و متهم 

قلمداد نمی شود


 و از ده سالگی یادش دادم از حریم تنش دفاع کند، حتا اگر لازم شد رفتار 

کاملا غیرمدنی ای انجام بدهد.


 نه که حالا خیالم راحت باشد، نه. دق میکنم تا برود تمرین و برگردد. فقط 

حالا می دانم پسرم را دست بسته به مسلخ نفرستاده ام. 


 وقتی داریم درباره اتفاقی که در مدرسه ای در غرب تهران و در مدارس 

شاید بسیار دیگری می افتد می نویسیم، باید حواسمان باشد که معلمان را 

یک جا متهم نکنیم . 


 به جای تلاش برای تغییر، سوار موج های مختلف می شویم و فقط نعره 

می کشیم بدون این که چیزی گفته باشیم. دردناک است که ما نه قانونا حق 

اعتراض مدنی، تجمع اعتراضی و سایر رفتارهای بالغانه برای نشان دادن 

خشم و ناراحتی خود از چنین اتفاقی را داریم، و نه جامعه یادمان داده 

واکنش جمعی درست یعنی چه. 


 می دانم تنها در خیریه نه چندان وسیعی که افتخار همکاری با آن را دارم، 

بالغ بر بیست پرونده برای کودک زیر پنج سال وجود دارد که از سوی 

پدران یا مادران یا سایر نزدیکان درجه یک خود مورد تعرض جنسی قرار 

گفته اند. 


دوباره می گویم: آموزش. به کودکان خود تفاوت نوازش دوستانه با دستمالی 

شدن، حریم بدن، اندامهای جنسی و رفتارهای جنسی را بیاموزیم. یادشان 

بدهیم از جنسیت خود شرمگین نباشند و از آن دفاع کنند. و مطمئنشان کنیم 

در همه حال مورد حمایت ما هستند.


 مسئولیت پذیر باشیم. مرتب به مدارس فرزندان خود سر بزنیم و معلمان را 

بشناسیم. حتما مسیر تردد بچه هایمان به مدارس را بدانیم. دوستان نزدیک 

فرزند خود را بشناسیم، و بدون کنترل گری افراطی رفت و آمدهای دوستانه 

فرزندان را زیر نظر داشته باشیم.


 بله، بسیار سخت است که هم از فرزندت مراقبت کنی، و هم کاری نکنی 

که او ایزوله و بدون اعتماد به نفس و جامانده از روند طبیعی زندگی 

بزرگ شود. سخت است اما غیرممکن نیست. 

  

 آموزش، آموزش، آموزش. 

حفره بزرگی که دارد تمام ایران ما را می بلعد.

 فقدان آموزش در تمامی حوزه ها خطرناک است

 و گمانم در حوزه مسائل جنسی خطرناک تر.


 هیچ کدام ما به درستی آموزش ندیده ایم که بدانیم رفتار جنسی درست کدام 

است. تلاشی هم برای آموختن نمی کنیم. کارگاه های آموزشی را که روان 

درمانگران برای والدین برگزار میکنند جدی بگیریم. و از سن کم، 

فرزندمان را با واژه "مشاور" آشنا کنیم.


 راحت ترین بخش پدر و مادر شدن، همخوابگی زن و مرد است. 

سخت ترین بخش؟ 

احتمالا فکر میکنید این که قبول کنی قلبت بیرون از بدنت بتپد.


نه! سخت ترین بخش، پدر و مادر خوبی بودن است

 برای ما که هرگز هرگز هرگز این وظیفه سخت را به درستی یادمان نداده 

اند...

پ.ن: یه کاغذ بردارین یه بچه رو روش بکشین . قسمت اندام های جنسی و 

لبها و پاها رو ضربدر قرمز بزنید. به بچه ها نشون بدین که این قسمتها 

حریم خصوصی توست و هرکسی به این قسمت ها دست زد از خودت دفاع 

کن و حتما به من یا بابا خبر بده.


اگاهی دادن به مردم ثواب داره.آگاه شدن تنها کلید نجات مردم این سرزمینه.

اینجا عوض اینکه بذارن مردم اگاه شن و به بلوغ فکری و مدنی برسن همه 

چی رو فیلتر میکنن و رو مردم میبندن هر دریچه ای رو. این اشتباهه 

بزرگ تو قرن 21  واقعا یه جا مثل دمل چرکی سرباز خواهد کرد

۰۸ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۴۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

"کافه ی دانشگاه"

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم

دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند،

بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را  مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...

دیگر کافه بوی شاملو را میداد!

همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!

داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم

داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم

این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!

و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!

مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.

یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.

عشق همین است

آدم ها می روند تا بمانند..!

گاهی به آغوش یار

و گاهی از آغوش یار.. 

📚چیزهایی هست که نمیدانی

۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

نام کوچک من :)

میبینی؟

به وسعت دریاها، دلتنگی غرق است در چشمانِ من !

از دلتنگی های بزرگ مثل نبودنت ، تا دلتنگی های کوچک مثل سومین چروک ریزِ کنار لبانت ، وقتی میخندی..

دلتنگ برای روزهایی که دنیا نخواست ، آدم ها نخواستند،  حتی تو نخواستی و فقط من خواستم ..خواستم که سهم من باشی..

میبینی؟

برای تو ، بعدها فراموش خواهم شد..

شاید  هم حق داشته باشی.. کسی را که در نا آرامی هایت، بی صدا “اَمّن یجیب” میخوانْد ، تو را میان کلمات و نه دستانش را در دستانت جا می‌کرد ،کسی که بی صدا و آرام دوستت داشت را حق داری مثل خودش همانقدر بی صدا و آرام فراموش کنی .. نامم را اما، ای کاش که در گوشه ی ذهنت نگه داری تا یادآوری آن، در روزهای بارانیِ پاییز که طبق عادت همیشگی ات عینکت را در آورده ای ،به صندلی ات تکیه داده ای و چشمانت را بسته ای ،  سومین چروک ریزِ کنار لبانت  را بسازد ..ای کاش که برای لحظاتی  هرچند کوتاه ، نام کوچک من ، لبخند تو باشد ..

۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

سادگی


سادگی خیلی جذابه :)

وقتی چشم و دل سیر باشی جذابیتش رو تو سادگی حس میکنی

۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۱۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

عادت به تنهایی

به تنهایی عادت کرده‌ام. من وضع دیگری را نشناختم. نشناخته‌ام. انگار وضع دیگری نمی‌تواند باشد. از صبح تا شب با خودم هستم. با صدای خودم. با عکس خودم که گاهی توی آینه است. و با خیلی چیزهای خیلی نزدیک دور‌ و برم. چیزهای معمولی. چیزهای دست یافتنی. نه. چیزهای دم‌دست. حالا سعی می‌کنم این معمولی‌ها را بشناسم. از نو‌ بشناسم. باز بشناسم

از کتاب: شب یک شب دو

۰۵ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تردید

مبتلا بودن به تردید، رنج عمیقی‌ست. 
تردید در ماندن یا رفتن.
تمام کردن یا ادامه دادن.
تردید در دل دادن یا دل کندن.
همه‌ی ما دو راهی‌های سختی را در زندگی تجربه کرده ایم و گاهی برای اینکه تصمیم نگیریم صبر کردیم تا زمان گذر کند و فکر کرده‌ایم اگر زمان بگذرد میتوانیم تصمیم بگیریم.
در ابتدای تصمیم گیری‌ها و دیدنِ دوراهی‌ها شاید گذر زمان کمکمان کند اما زیادی منتظر گذرِ زمان بودن میتواند ما را مبتلا کند. مبتلا به تردید. و این تردید آرام آرام بخشی از ما میشود. همراه تمام لحظات میشود و در کوچکترین تصمیم‌ها هم وارد میشود. 
تردید ممکن است مدتی رابطه‌هایمان را کش بدهد اما اجازه نمیدهد یک رابطه‌ی صمیمانه را تجربه کنیم. با تردید در رابطه بودن اجازه نمیدهد طرف مقابل به قلب شما وارد شود و شما هم وارد قلبش نخواهید شد. و این تردید و عدم تصمیم گیری شاید کمک کند به ظاهر در کنار شخصی باشیم و رابطه‌ای داشته باشیم اما قطعا اجازه نمیدهد مهری عمیق و صمیمیتی آرام را تجربه کنیم. معمولا آدمهایی که با تردید در رابطه‌شان مانده اند نمیتوانند دل بدهند و مدام با خشم و یا افسردگی با فرد مقابل برخورد میکنند و یا در دام بازی عشق بازی و قهر گیر میکنند. 
لذت عمیق حس کردن زندگی را با نشستن بر سر دوراهی از خودمان نگیریم. 
زندگی هر چه که باشد خاموش خواهد شد اگر حسش نکنیم و تردید تمام حس‌های ما را تحت تاثیر قرار میدهد. رابطه‌هایی که سالهاست آسیبشان دیده میشود و شما میدانید و حتی با درمانگرتان و با نظر دیگران هم به نتیجه رسیده‌اید که آسیب‌زاست را با تردید طولانی تر نکنید. تردید شما را در برزخی بی انتها قرار میدهد نه کاملا دل میدهید و نه دل می‌کَنید. شما هستید و آدمی که قلبتان در کنارش آرام نمیگیرد.
۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۷:۳۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

بیشعوری

‏هیچ وقت نتونستم به گرد بیشعوری خیلی از آدما برسم؛ پیام و چت را ببینم و دیر جواب بدم، جواب ندم، جواب تلفنمو ندم، سلام نکنم، کسی را از موضع بالا به پایین ببینم و ... یه‌وقتایی خسته میشم و میخوام همرنگ همین جماعت باشم، ولی مگه میشه آخه!

۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۲۹ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

ببر مرا

‏مثلا برگردی و بگویی چیزی جا گذاشتم، 

‏سپس من را برداری و با خود ببری

۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

انسانی رسیده باشید

‏دیگران را ببخشید…

‏بی عقلی، تهمت ها، خیانت و بی ادبی

‏نشانه عدم بلوغ روحی انسان هاست. 

‏انسان های نارس این موارد را زیاد دارند؛

‏شما انسانی رسیده باشید!

۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

چقدر ؟

‏چقدر زمان می بره رفتنِ آدما یادت بره؟

‏چقدر باید بگذره بفهمی دل نبندی؟

۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۶ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

عشق همین است ؟

‏عشق همین است ؟! 

‏تنت برود 

‏و دلت

‏جایی میانِ دستهایِ کسی تا ابد جا بماند ؟ 

۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

بگذشت در فراقِ تو شب‌‌های بی شمار

‏بگذشت در فراقِ تو شب‌‌های بی شمار ،

‏هر شب در این امید که فردا ببینمت ...!

۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دوست داشتن انحصاری

دلم دوست داشتنی می خواهد انحصاری !

از آن ها که فقط سهم دل یک نفر باشی 

از آن دوست داشتن های من و تویی ...

از آن دوست داشتن های تو و منی 

از آن ها که وقتی صبح بلند می شوی عطر امنیت می دهد نه بوی از دست دادن ، از آن ها که با راه دور رنگ دوری نمی گیرد 

از آن قابل لمس ها ...

که می شود با یک استکان چای نوشید ،

که می شود در آغوشش کشید و شب خوابید 

که می شود هر روز لا به لای موها شانه اش کرد،

دلم یکی از آن ها می خواهد ...

و خدا کند از این دوست داشتن ها نصیب دل همه بشود !

۰۵ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

من خودم رو بخشیدم

یادمه همیشه می گفت آدما بیشتر از هر کسی به خودشون ضربه می زنن... خواسته یا ناخواسته باعث اذیت و آزار خودشون میشن... فرقی نداره با تصمیمات اشتباه یا حتی تلاش نکردن واسه چیزی که می خوان. خیلی وقتا به حرفاش فکر می کردم...  بی راه نمی گفت... تو زندگیم کم اشتباه نکرده بودم...کم به خودم ضربه نزده بودم...کم از خودم انتقام نگرفته بودم! همیشه دنبال مقصر می گشتم ولی خوب که نگاه می کردم بیشترین سهم رو تو اشتباهات زندگیم داشتم...

راستش اکثر ما توانایی عجیبی تو خودآزاری داریم ولی بدترین قسمت ماجرا وقتی هست که نمی تونیم خودمون رو ببخشیم... مدام تو ذهنمون با خودمون بحث می کنیم... خودمون رو محاکمه می کنیم و برای اتفاقاتی که تو گذشته افتاده حکم صادر می کنیم.. حکمی که باعث میشه همه چیز روز به روز بدتر بشه... خودمون رو سرزنش کنیم، از خودمون کینه به دل بگیریم و نتونیم اشتباهات گذشته رو جبران کنیم...


اما من یه روز تصمیمم رو گرفتم...فهمیدم تا دلم با خودم صاف نشه نمی تونم اشتباهاتم رو جبران کنم...تصمیم گرفتم خودم رو ببخشم چون نمی خواستم کسی که باعث ناراحتیم میشه خودم باشم... دیگه نه دنبال مقصر گشتم و نه دنبال کسی که کمکم کنه... دست خودم رو گرفتم و قول دادم همه چیزو از نو بسازم.. ساختم... اشتباهاتم رو جبران کردم و دوباره آرامش رو تو زندگیم دیدم...آرامشی که برای یه تصمیم بود... "من خودم رو بخشیدم... "

۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۶:۵۴ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق