دنیای عاشقانه , دنیای عاشقان, امید, پیامک عاشقانه, نامه های عاشقانه , دست نوشته های عاشقانه,شعرکوتاه,شعر های عاشقانه, پست های عاشقانه,شعر و پست های کوتاه عاشقانه,کلیپ عاشقانه,انجمن عاشقانه,سایت عاشقانه ها , سریال عاشقانه ها,دپ هون,هون دپ, سیک هون,نود و هشتیا,لاو98,98 لاو,لاو اسکین,عاشق,عاشقانه,عشق من,شکست عشقی,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,uar,depheaven

۷۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «متن عاشقانه» ثبت شده است

جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ب.ظ نویسنده ی عشق
یک بار صدایم کن !

یک بار صدایم کن !


۱۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۱۸ ب.ظ نویسنده ی عشق
ندیدی :(

ندیدی :(


۰۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

ما مدتهاست مرده ایم

ما مدتهاست مرده ایم،
یعنی از وقتی که دیگر نتوانستیم استفاده برسانیم.
آنچه از ما باقی مانده فقط وجود بی ارزشی پس از مرگ است،
چندساعتی که باید تلف شود.

🕴ژان پل سارتر
📚 مرده های بی کفن و دفن

۰۷ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۱ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

1182

حالا من یه ارزو دارم تو سینه ...

که دوباره ...

:)

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

کاش به از این بودیم

آدم هر قدر بیشتر بفهمد، تنهاتر می شود. 

یک عمر با ترس هایمان زندگی کردیم. با ترس هایی که توی مغزمان فرو کرده اند. این تنها چیزی است که یاد گرفته ایم. 

اگر از بچگی می گذاشتند وقتی دلمان می خواهد فریاد بزنیم و آن را توی گلویمان خفه نکنیم، وضعمان بهتر از این بود.

۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

معجزه


معجزه اون کسیه که با حرفاش تو یه ثانیه بتونه حالتو خوب کنه *_*

۲۵ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۰۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

لذت زندگی


نمیشه انکار کرد که زندگی زبر و خشن و گاهی هم حال بهم زنه، اما لذت هایی هست که باهاشون می تونیم زندگی رو لطیف کنیم، اهلی کنیم، خوشایند کنیم، باید لذت های زندگی رو بچشیم، هر چی می خواد باشه، عشق، هنر، ورزش حتی جنگیدن و پیروز شدن، بعدا می تونیم درباره مسخره بودن یا نبودن زندگی صحبت کنیم. 

فکرش رو بکن تو هفتاد یا هشتاد سالگی لذتی رو تجربه کنی و بعد با خودت بگی: اَه لعنتی چرا من این رو تا الان تجربه نکرده بودم!

#روزبه_معین

۰۳ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۲۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

بوی تنهایی



عاشقانه


فرقی نمیکند

کنار دریا باشی

وسطِ مهمانی

کنج اتاق

یا هر جایِ دیگر...!

روزهایِ تعطیل

بویِ تنهایی در سَرِ آدم میپیچد...!

باید یک نفر باشد

بدونِ غرور دوستت بدارد

آنقدر صمیمی

که اگر در مدتِ یک ساعت

برای بیستمین بار میخواستی حالش را بپرسی

دل دل نکنی

فکر نکنی

با خودت نگویی که نکند کلافه اش کنم

ترسِ از چشمْ افتادن را نداشته باشی!

یک نفر که حالِ تو را بلد باشد...

یک نفر که بدونِ توضیح بفهمد

این همه بی قراری دست خودت نیست!

یک نفر که غرورِ خاموشِ تو را

عشق معنا کند

نه چیز دیگری....!

یک نفر که حضورش

برای روزهای تعطیل الزامی ست!

#علی_سلطانی


۰۲ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

فراتر از عشق

عاشقانه

تو را باید کمی بیشتر دوست داشت

کمی بیشتر از یک همراه

کمی بیشتر از یک همسفر

کمی بیشتر از یک آشنای ناشناس!

تو را باید...

اندازه تمام دلشوره هایت

اندازه اعتماد کردنت

زن شدنت

تو را باید با تمام حرف هایی که در چشمانت موج میزند

با تمام رازهایی که در سینه داری دوست داشت

تو را باید همانند یک هوای ابری

یک شب بارانی

یک آهنگ قدیمی

یک شعر تمام نشدنی

همانند یک ملو درام کلاسیک عاشقانه ی فرانسوی

همانند یک آواره عاشق دوست داشت!

تو را باید هنگامی که موهایت را تاب میدهی

هنگامی که پشت پنجره اتاق خاطرات ات...

چشم میدوزی به برگ های روان پاییز

هنگامی که دیوار شب را با سکوت ات میشکنی

هنگامی که آغوشی میخواهی از جنس آرامش

تو را باید فراتر از لمس تن ات دوست داشت

فراتر از اختلالات هورمونی!

برای دوست داشتنت باید غرور را پشت درب خانه رها کرد!

باید سر میز شام بوی ادویه را از لبانت چید

برای دوست داشتنت...

باید تمام تعاریف مردانه را کنار گذاشت بانو!

#علی_سلطانی


۲۹ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

فراموشی


‏خوش به حالتون که فراموش میکنین....ما

معمولیا تا مغز استخوان یادمون می مونه...


۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۴۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

خداحافظ


I wanna go -

ok bye +

Don't you understand? I don't wanna go I just want to hear you saying don't leave -

___________________

-میخوام برم

+باش خداحافظ

+نمی فهمی؟ من نمیخوام برم فقط میخوام از تو بشنوم که نرو :)

۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۳۳ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

سردرد#ایمان

سردرد از این که چرا تو بودی دردسر

#ایمان

۰۵ بهمن ۹۵ ، ۰۹:۲۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

#مهراب #دلشوره

منو از ارامشم کشوندی تا جنگ ذاتی
#مهراب
۰۴ بهمن ۹۵ ، ۱۳:۲۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دل

‏تجربه میگه به هیچ چیز اونقدر دل نبند که نبودش ویرانت کنه ولی دل رو چه به تجربه و این حرفا

دل کار خودشو میکنه هر چقدر عقل مخالف باشه :)

۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۶:۳۳ ۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

هوشنگ ابتهاج

‏آنکه مست آمد و دستی به دلِ ما زد و رفت 

خـواسـت تـنـهـایـی مـا را بـه رخ مـا بکـشـد!

۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۵۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تنهایی

‏انتظار خیلی سخته ، منم گاهی اونقدر منتظر میشم که یه نفر بیاد من رو از تمام تنهایی و سختی ها نجات بده اما در آخر متوجه میشم اونی که میتونه خیلی وقته نیست ...

۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۰:۴۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
چهارشنبه, ۱۹ آبان ۱۳۹۵، ۰۲:۱۱ ب.ظ نویسنده ی عشق
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


امروز داشتم کتاب "گریه های امپراتور"( دانلود ) فاضل نظری رو ورق می زدم...

یکی از شعراش :)



به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه، خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!

فاضل نظری
۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۴:۱۱ ۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
دوشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۰۵ ق.ظ نویسنده ی عشق
های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

لحظه دیدار نزدیک است

 باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد، دلم، دستم 

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

 های ! نپریشی صفای زلفکم را، دست!

 آبرویم را نریزی، دل !

ای نخورده مست !

لحظه دیدار نزدیک است .



 مهدی اخوان ثالث





۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۰:۰۵ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
سه شنبه, ۱۱ آبان ۱۳۹۵، ۱۰:۳۰ ب.ظ نویسنده ی عشق
کاری به کار عشق ندارم

کاری به کار عشق ندارم

نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم

انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست‌تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...

پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مُردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نَبَرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

۱۱ آبان ۹۵ ، ۲۲:۳۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

🌟 ایا تو اینجایی؟! 🌟


🌹❤️ ایا تو اینجایی؟! ...

امشب حرف های بسیاری می خواهند ابراز شوند ...

امشب زمان با من حرف می زند ...

امشب ان دریچه را می بینم ...

حسی در اینجا وجود دارد ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست! ...

 خاطرات مرا دوره کرده اند ...

من  گم شده ام ...

صدایی مرا درهم می پیچد ...

 مرا درهم می شکند ...

ارواح آواره در من حلول می کنند ...

اینجا دریچه ایست ...

اینجا، زمان با من حرف می زند ...

نمی توانم خودم و تو را پیدا کنم ...

حسی اینجاست ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست ...

ایا تو اینجایی؟! ...

ایا وجود داری؟! ...

امشب حرف های بسیاری می خواهند ابراز شوند ...

دریچه انجاست ...

و ارواحی که مرا دوره کرده اند ...

سعی می کنم تعادلم را حفظ کنم ...

موجی سنگین ما را می کِشد ...

ایا ما اینجاییم؟! ...

ایا ما وجود داریم؟! ...

من خود گم شده ام را حس نمی کنم ...

و تو را نیز ...

ما روی امواج  بالا و پایین می شویم ...

و انها از روحشان در ما می دمند ...

ما در جاذبه حل می شویم ...

ای کاش تو اینجا بودی ...

نگاهم در جست و جوی ردی از تو می دود ...

من در روح  تو می دمم،

و تو نیز ...

 و من خواهم مرد! ...

ایکاش می توانستم بگویم چه حسی ست ...

ایا تو اینجایی؟! ...

ایا وجود داری؟! ...

ما حول دریچه می گردیم ...

و باز، پس زده می شویم ...

ما گم شده ایم ...

زمان چیزغریبی ست ...

حسی اینجاست ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست ... 🌹❤️

" فرناز عطایی "

___________________________________________________

ارسالی از سولانژ_ نویسنده جدید پاتوق عشق 

۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۱ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق