دپ هون| عاشقانه|متن عاشقانه|پست عاشقانه|depheaven

دپ هون,هون دپ, سیک هون,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,depheaven

۹۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «پست عاشقانه» ثبت شده است

سه شنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۸ ب.ظ نویسنده ی عشق
"اولین ها همیشه ماندگارند"

"اولین ها همیشه ماندگارند"


قانون خاطرات می گوید هر چیزی را که برای اولین بار در زندگی تجربه می کنیم، در ذهنمان تبدیل به یک حفره عمیق می شود، حفره ای که هرگز جایش با هیچ خاطره دیگری پر نخواهد شد. اولین ها هر چقدر هم کهنه و قدیمی باشند در ذهنمان حک شده اند. آنقدر پررنگ هستند که تمام تکرارهای بعد از آن هم نمی توانند خاطراتش را کمرنگ کنند. درست مثل اسم معلم کلاس اول که در ذهنمان پررنگ تر از معلم های دیگر است! اولین ها علایق و نفرت های ما را می‌سازند. مثل مزه اولین خرمالویی که خورده ایم، اگر نارس و گس باشد و دهنمان را جمع کند دیگر هیچوقت خرمالو نمی خوریم و اگر شیرین و رسیده باشد از محبوبترین میوه هایمان می شود..
اما در زندگی همه چیز به سادگی دوست داشتن یا دوست نداشتن یک خرمالو نیست، گاهی اولین ها مسیر زندگیمان را کاملا تغییر می دهند. اولین اعتماد، اولین خواستن، اولین دوست داشتن باعث شکل گیری ذهنیتی در ما می شود که عوض کردن آن گاهی سال ها طول می کشد. هیچ انسانی گوشه گیر، ترسو، بی اعتماد، بدبین و تنها به دنیا نیامده است؛ تجربه اولین اتفاقات در زندگی هر انسانی باعث به وجود آمدن تفاوت در دیدگاه و زندگی آن ها می شود. اولین ها باعث می شوند آدم ها بخواهند دوباره آن اتفاق خاص را تجربه کنند یا از آن فراری باشند. مراقب اولین ها باشید "اولین ها همیشه ماندگارند"

#حسین_حائریان

۲۰ آذر ۹۷ ، ۱۳:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
دوشنبه, ۱۹ آذر ۱۳۹۷، ۰۱:۱۸ ب.ظ نویسنده ی عشق
#صادق_هدایت ⁩ ‏⁧ #بوف_کور ⁩

#صادق_هدایت ⁩ ‏⁧ #بوف_کور ⁩

‏او را نه تنها دوست داشتم
‏بلکه همه ذرات تنم او را میخواست
‏⁧ #صادق_هدایت ⁩
‏⁧ #بوف_کور ⁩

۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۳:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۰۳ ب.ظ نویسنده ی عشق
تضاد میان دگرگونی

تضاد میان دگرگونی

‏زمان آدمها را دگرگون میکند
‏اما تصویری را که از آنها داریم را ثابت نگه می دارد
‏هیچ چیز دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست .

۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۷:۳۶ ب.ظ نویسنده ی عشق
نرسیدن

نرسیدن


نرسیدن، تجربه ای به مراتب تلختر از، از دست دادنه.

آدم وقتی کسی رو از دست می ده، افسوس خاطراتش رو می خوره، گاهگاهی به یادش می افته، بغض می کنه و این نبودن، قلبش رو به درد میاره، اما حداقل، گذشته ای وجود داره که به خاطرش گریه کنه...

وقتی نمی رسی، خیال پرداز می شی، لحظه به لحظه خودت رو جاهای مختلف تصور می کنی. انقدر که دیگه نمی دونی چی واقعیته و چی تَوهم... انقدر که نمی بینی کسی که هست، هیچوقت نبوده. 

آدمِ بی خاطره، آدمِ نرسیده ست، که چیزی برای از دست دادن نداره.

۲۳ دی ۹۶ ، ۱۹:۳۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

آدم یادش نمیره

آدم کسی که دوستش داره رو یادش نمیره
فقط یاد میگیره
کمتر راجع بهش حرف بزنه، کمتر فکر کنه
تا کمک کنه دلش کمتر تنگ بشه
همین...
گوش کردی؟
یادش نمیره...

۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ب.ظ نویسنده ی عشق
یک بار صدایم کن !

یک بار صدایم کن !


۱۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
سه شنبه, ۹ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۱۸ ب.ظ نویسنده ی عشق
ندیدی :(

ندیدی :(


۰۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۱۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

1183

‏برید بهش بگید وقتی فهمیدم ناراحت میشی حرمت نگه داشتم و بیخیال شدم، ولی تو...

دل ما دل نیست؟

۰۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

1182

حالا من یه ارزو دارم تو سینه ...

که دوباره ...

:)

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

برو

همون لحظه که دوست داشتن به عادت دوست داشتن تبدیل شد برو
‏اگر بمونی با بدترین بی تفاوتی ها و بی اهمیتی ها روبرو میشی که دلت هزاربار میشکنه

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

بدون اون هیچی

‏از یه جائی به بعد باورمی کنی که بدون اون هیچی و این ترسناک، عجیب، غم انگیزترین باور دنیاست!

۲۳ شهریور ۹۶ ، ۲۱:۵۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

آدم ها تاب نیستند

آدم ها تاب نیستند
‏نمیتونی از خودت دورشون کنی و انتظار داشته باشی برگردند به سمتت.

۰۵ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۱۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

کاش به از این بودیم

آدم هر قدر بیشتر بفهمد، تنهاتر می شود. 

یک عمر با ترس هایمان زندگی کردیم. با ترس هایی که توی مغزمان فرو کرده اند. این تنها چیزی است که یاد گرفته ایم. 

اگر از بچگی می گذاشتند وقتی دلمان می خواهد فریاد بزنیم و آن را توی گلویمان خفه نکنیم، وضعمان بهتر از این بود.

۰۴ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

حریم غیرقابل برگشت

در زندگی هر کس 

مرزی وجود داره که 

اگه ازش عبور کنی، 

دیگه برگشتی وجود نداره 

و نمیتونی آدم قبل بشی؛ 

و این رو بهش میگن 

" حریم غیر قابل برگشت "

۰۳ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۲۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یک فنجان چای

به نام او

"یک فنجان چای"

دلم چای می خواهد ... دلم با تو یک فنجان چای می خواهد ... می دانی عزیزم، چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو بودن ... برای به تو گوش سپردن و غرق چشم هایت شدن ... دلم در هوای پاییز، یک جایی دور از همه ی ادم ها اتش می خواهد و چای ... اتشی که هی زبانه بکشد و چایی که دلمان را گرم کند ... دلم تو را می خواهد که قدری صمیمانه تر کنارم بنشینی و سرم را روی شانه ات بگذارم ... دلم تو را می خواهد که دست های سردم را در دست هایت بگیری و عشق وجودت را ذره ذره در جانم بریزی ... دلم تو را می خواهد که مرا به سینه ات بچسبانی و سرت را لای موهایم فرو کنی و عمیق نفس بکشی ... اخ که چقدر دلم برای تو تنگ است ... و گاه چه چیزهای ساده ای را ندارم ... و افسوس ... افسوس که نمی دانی حسرت چگونه ادم را می کشد ... و نمی دانی این لحظه ها که بی تو می گذرد و چای کنار اتش، بی تو، چه حالی دارد ... دلم یک جور خاصی تو را می خواهد ... دست هایت را، اغوشت را و نفس گرمت را ... دلم چشم های خسته ات را می خواهد ... ان چشم های معمولی خاص ... و ان نگاه دردمند را ... دلم می خواهد تا اخر دنیا زمان متوقف شود و من سر از راز چشم هایت دراورم ... دلم بی تاب لب هایی ست که اسم مرا با میم مالکیت صدا می زنند ... دلم بی قرار اغوشی ست که می تواند درمان همه ی دردهایم باشد ... دلم برای تو تنگ است ... دلم برای تو و یک فنجان چای در کنار تو تنگ است ... مرد من، پاییز، اتش و چای، همه با تو قشنگ است ... فقط با تو ...

#فرناز_عطایی

۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۸ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سولانژ ...

دوم دی ماه

به نام او

"دوم دی ماه"

تکه ابری ارغوانی بر روی کوه های منجمد زمستان،

و من به تو می اندیشم ...

معشوق من، مثل همین  کوه ها،

مثل ان ابر های ارغوانی ست بر فراز شهر دل من ...

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

از پشت این پنجره و در راه،

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

تکه ابر ارغوانی و کوه های کبود زمستان

و درخت های قد برافراشته ی عریان را تا بی نهایت دوست دارم ...

و عطر تو را، که گویی از خودم متبلور می شود ...

اکنون که این عاشقانه واژه واژه جان می گیرد،

موسیقی ملایمی در پس ذهنم مرور می شود

و تو عزیزم،

تصویرت را که بیاد می اورم،

دلم هر لحظه هزاربار برایت تنگ می شود! ...

#فرناز_عطایی

۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۹ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

عاشقانه

به نام او

من ...
من دوستت داشتم ...
نمی توانم بگویم دوستت دارم ...
من فقط به طرز اسفناکی قرار ندارم ... یک بی قراری مزمن، چسبیده به این روزهایم، در امتداد روزهای گذشته ... من فقط تو که رد می شوی، پرت می شوم ... پرت می شوم در خطوط درهم قدم هایت و دلم هی پیچ می خورد ... من فقط از کنارم که می گذری، هوس لمس گونه ها و صورت انکارد شده ات گیجم می کند ... من فقط تو که می گذری، چشم هایم را می بندم و عطر ان روزها را نفس می کشم ... من فقط وقتی که هستی، نبضم تند می زند، فشارم می افتد و در هم می پیچم از شور تو ... می دانی من، دوستت داشتم ... نمی توانم بگویم دوستت دارم ... راستی مگر این ها عشق نیست؟! ...


#فرناز_عطایی

۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

 

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

 

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد.

 

"فاضل نظری
۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۴ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سولانژ ...

سفر

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد 

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد 


من و تو پنجره‌های قطار در سفریم 

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

  

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین 

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

  

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست 

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد 

 

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست 

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد.

 

 

"فاضل نظری"

۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۳:۰۱ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سولانژ ...

غروب

چه پیوستگی غمگینی
جهان هرگز بیدار نبود
برای مهربانی دست‌های ما
و در انزوای خاموشِ باور‌های بیهوده
هرگز چشم‌ها را نگشودیم
برای دیدنِ دوباره ی دنیا..

ما پیش از آفتاب

غروب کرده بودیم
...چه ویرانی نفس گیری
......

نیکی‌ فیروزکوهی
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۱ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سولانژ ...