دپ هون|عاشقانه|متن عاشقانه|پست عاشقانه|سایت عاشقانه|پاتوق عشق

سایت عاشقانه|پست عاشقانه|متن عاشقانه|مطلب عاشقانه|جمله عاشقانه عاشقانه|عاشقانه|پاتوق عشق|اس ام اس عاشقانه

۴۳ مطلب با موضوع «پاتوق دلنوشته ها» ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۳۵ ب.ظ پست عاشقانه
چشمانِ تو را آفرید تا من دیوانه ات شوم

چشمانِ تو را آفرید تا من دیوانه ات شوم

بگذار مردم بگویند کفر می‌گوید.. گفتم مردم ؟ اصلا من را چه به مردم..! من را همان خدا که چشمانِ تو را آفرید تا من دیوانه ات شوم کافیست ! همه ی چیز زیرِ سرِ همین خداست که تو را بی هیچ دلیلی آنقــــدر برایِ دلِ من عزیز کرده که حتی به وقتِ دلگیری دلتنگت باشم. همین خدایی که میداند تو گذرت هم به این حوالی نمیخورد؛ اما باز کلمات را وادار به نوشتن برای تو میکند… من ؛ جای تمام کسانی که کنارت هستند، جای تمام کسانی که تو را می‌بینند، جای تمام کسانی که در قابِ چشمانت جا دارند،جای تمام کسانی که تو هر روز از حوالیِ شان گذر میکنی؛ دلم برایت تنگ شده…

۲۸ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه
سه شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۹، ۰۶:۳۴ ب.ظ پست عاشقانه
من، جایِ تمام کسانی که دلتنگ نمی‌شوند برایت !

من، جایِ تمام کسانی که دلتنگ نمی‌شوند برایت !

من، جایِ تمام کسانی که دلتنگ نمی‌شوند برایت !
من، جایِ تمام کسانی که بی تابِ چشمهایت نیستن !
من، جایِ تمامِ کسانی که گفتند دوستت دارم و تو ماندی و ان ها نماندند!
من، جایِ تمامِ – یادم تو را فراموش – ها
من، اصلا جای خودِ خدا هم دلم برایت تنگ شده

۲۷ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۳۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

انتخاب درست ؛ زندگی خوب :)

داشت زیر لب می خوند:

"که من باد میشم میرم تو موهات..."

بهش گفتم به جای اینکه واسم کنسرت برگزار کنی پاشو کمک کن این تختو جا به جا کنیم، کمرم درد گرفت به خدا! 

با شیطنت باز گفت:" ای بخت سراغ من بیا، که رخت خواب من با خیال خامم گرم نمیشه"

بهش گفتم از بد شانسیت که بختت من بودم، قیافه ی ناراحت و اخمو به خودش میگیره و آه میکشه، میگه هیییی... 

کنارش میشینم، بهش میگم پشیمونی؟ 

میگه: میدونی من یه تئوری دارم، میگم که هر کسى تو زندگیش عاشق یک نفر باید بشه، اون آدم درست یا غلط همیشه عاشق اون آدم میمونه، دلش به یاد اون آدم گرمه، چشماش به خیال اون آدم گرم خواب میشه، دستاش با خیال اون آدم گرم میمونه. 

حالا ببین، چقدر باید، خوش شانس و خوشبخت باشی، که همونی رو پیدا کنی که اونم شب ها با خیال تو میخوابه، روزا به عشق تو بیدار میشه. چقدر باید خوشبخت باشی که بین این همه آدم کسى رو پیدا کنی که همونطور که اون وسط ذهنت جا کرده، توام وسط قلب اون جا کنی... 


بهش گفتم: تو پیدا کردی؟ 

گفت: من خوش حالم، تو خوشحالی؟ همین الان؟

گفتم: خب آره، داریم خونه ی آینده مونو میچینیم، تو کنارمی و خوشحالم، همه حالشون خوبه...

حرفمو قطع میکنه و میگه: پس دوتامون درست انتخاب کردیم، 

هیچکی پیش آدم اشتباهی خوشحال نیست..؛

۱۳ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم ...

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم
خواستم که بماند
خواستم که بسازد
تمامِ خرابه اى که از رابطه مان باقى مانده بود را
تمامِ خاطراتِ خوبمان را برایش از نو مرور کردم
که ما این بودیم و آن بودیم...
که رفتن را اگر انتخاب کنى
میشویم نُقلِ محفلِ تمامِ آنهایى که
چشمِ دیدنِ دو نفره مان را نداشتند
که سوژه ى خنده شان میشویم
گفتم من از حرفِ مردم بیزارم
از نگاه هایى که بعد از تو به من میشود...
تو میروى و عینِ خیالت هم نیست
مینشینى در جمعِ دوستانه تان و از حریممان به طنز
با افتخار سخن میگویى
من اما
روزها
ماه ها
سالها حتى
زمان میبرد برایم
تا بتوانم کسى که شبیهِ تو نباشد را واردِ زندگى ام کنم!
ارسال کردم
به دقیقه نکشید که پاسخم را داد
"هر طور راحتى"
و امان از این جمله ى بى سر و تهِ لعنتى...
که اکثرِ قریب به اتفاقمان براى یکبار هم که شده،
چشیده ایم مزهِ ى تلخش را در زندگیمان

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

یک فنجان چای

به نام او

"یک فنجان چای"

دلم چای می خواهد ... دلم با تو یک فنجان چای می خواهد ... می دانی عزیزم، چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو بودن ... برای به تو گوش سپردن و غرق چشم هایت شدن ... دلم در هوای پاییز، یک جایی دور از همه ی ادم ها اتش می خواهد و چای ... اتشی که هی زبانه بکشد و چایی که دلمان را گرم کند ... دلم تو را می خواهد که قدری صمیمانه تر کنارم بنشینی و سرم را روی شانه ات بگذارم ... دلم تو را می خواهد که دست های سردم را در دست هایت بگیری و عشق وجودت را ذره ذره در جانم بریزی ... دلم تو را می خواهد که مرا به سینه ات بچسبانی و سرت را لای موهایم فرو کنی و عمیق نفس بکشی ... اخ که چقدر دلم برای تو تنگ است ... و گاه چه چیزهای ساده ای را ندارم ... و افسوس ... افسوس که نمی دانی حسرت چگونه ادم را می کشد ... و نمی دانی این لحظه ها که بی تو می گذرد و چای کنار اتش، بی تو، چه حالی دارد ... دلم یک جور خاصی تو را می خواهد ... دست هایت را، اغوشت را و نفس گرمت را ... دلم چشم های خسته ات را می خواهد ... ان چشم های معمولی خاص ... و ان نگاه دردمند را ... دلم می خواهد تا اخر دنیا زمان متوقف شود و من سر از راز چشم هایت دراورم ... دلم بی تاب لب هایی ست که اسم مرا با میم مالکیت صدا می زنند ... دلم بی قرار اغوشی ست که می تواند درمان همه ی دردهایم باشد ... دلم برای تو تنگ است ... دلم برای تو و یک فنجان چای در کنار تو تنگ است ... مرد من، پاییز، اتش و چای، همه با تو قشنگ است ... فقط با تو ...

#فرناز_عطایی

۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۸ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سولانژ ...

دوم دی ماه

به نام او

"دوم دی ماه"

تکه ابری ارغوانی بر روی کوه های منجمد زمستان،

و من به تو می اندیشم ...

معشوق من، مثل همین  کوه ها،

مثل ان ابر های ارغوانی ست بر فراز شهر دل من ...

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

از پشت این پنجره و در راه،

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

تکه ابر ارغوانی و کوه های کبود زمستان

و درخت های قد برافراشته ی عریان را تا بی نهایت دوست دارم ...

و عطر تو را، که گویی از خودم متبلور می شود ...

اکنون که این عاشقانه واژه واژه جان می گیرد،

موسیقی ملایمی در پس ذهنم مرور می شود

و تو عزیزم،

تصویرت را که بیاد می اورم،

دلم هر لحظه هزاربار برایت تنگ می شود! ...

#فرناز_عطایی

۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۹ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

عاشقانه

به نام او

من ...
من دوستت داشتم ...
نمی توانم بگویم دوستت دارم ...
من فقط به طرز اسفناکی قرار ندارم ... یک بی قراری مزمن، چسبیده به این روزهایم، در امتداد روزهای گذشته ... من فقط تو که رد می شوی، پرت می شوم ... پرت می شوم در خطوط درهم قدم هایت و دلم هی پیچ می خورد ... من فقط از کنارم که می گذری، هوس لمس گونه ها و صورت انکارد شده ات گیجم می کند ... من فقط تو که می گذری، چشم هایم را می بندم و عطر ان روزها را نفس می کشم ... من فقط وقتی که هستی، نبضم تند می زند، فشارم می افتد و در هم می پیچم از شور تو ... می دانی من، دوستت داشتم ... نمی توانم بگویم دوستت دارم ... راستی مگر این ها عشق نیست؟! ...


#فرناز_عطایی

۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

غروب

چه پیوستگی غمگینی
جهان هرگز بیدار نبود
برای مهربانی دست‌های ما
و در انزوای خاموشِ باور‌های بیهوده
هرگز چشم‌ها را نگشودیم
برای دیدنِ دوباره ی دنیا..

ما پیش از آفتاب

غروب کرده بودیم
...چه ویرانی نفس گیری
......

نیکی‌ فیروزکوهی
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۱ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سولانژ ...

🌟 ایا تو اینجایی؟! 🌟


🌹❤️ ایا تو اینجایی؟! ...

امشب حرف های بسیاری می خواهند ابراز شوند ...

امشب زمان با من حرف می زند ...

امشب ان دریچه را می بینم ...

حسی در اینجا وجود دارد ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست! ...

 خاطرات مرا دوره کرده اند ...

من  گم شده ام ...

صدایی مرا درهم می پیچد ...

 مرا درهم می شکند ...

ارواح آواره در من حلول می کنند ...

اینجا دریچه ایست ...

اینجا، زمان با من حرف می زند ...

نمی توانم خودم و تو را پیدا کنم ...

حسی اینجاست ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست ...

ایا تو اینجایی؟! ...

ایا وجود داری؟! ...

امشب حرف های بسیاری می خواهند ابراز شوند ...

دریچه انجاست ...

و ارواحی که مرا دوره کرده اند ...

سعی می کنم تعادلم را حفظ کنم ...

موجی سنگین ما را می کِشد ...

ایا ما اینجاییم؟! ...

ایا ما وجود داریم؟! ...

من خود گم شده ام را حس نمی کنم ...

و تو را نیز ...

ما روی امواج  بالا و پایین می شویم ...

و انها از روحشان در ما می دمند ...

ما در جاذبه حل می شویم ...

ای کاش تو اینجا بودی ...

نگاهم در جست و جوی ردی از تو می دود ...

من در روح  تو می دمم،

و تو نیز ...

 و من خواهم مرد! ...

ایکاش می توانستم بگویم چه حسی ست ...

ایا تو اینجایی؟! ...

ایا وجود داری؟! ...

ما حول دریچه می گردیم ...

و باز، پس زده می شویم ...

ما گم شده ایم ...

زمان چیزغریبی ست ...

حسی اینجاست ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست ... 🌹❤️

" فرناز عطایی "

___________________________________________________

ارسالی از سولانژ_ نویسنده جدید پاتوق عشق 

۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۱ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پست عاشقانه
پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ق.ظ پست عاشقانه
حرف ها_دلنوشته

حرف ها_دلنوشته

" حرف ها "

🌹❤️می دانی؟!...

 می دانی در دنیا چقدر حرف وجود دارد؟! می دانی چقدر می توان گفت و خسته نشد؟! می دانی چند نفر برایت حرف دارند؟! ایا تا به حال به ابعاد خیلی چیزها فکر کرده ای؟! اصلا ایا به خودت فرصت تفکر داده ای؟! ...

بگذار بگویم... اکنون به این می اندیشم که در دنیا به اندازه ی تمام وبلاگ ها، تمام ایمیل های ساخته شده، صفحه های مجازی، دفترهای یادداشت، کتاب ها، سطرها و به اندازه ی تمام واژه ها... حرف برای گفتن وجود دارد... در دنیا به اندازه میلیاردها کهکشان... به عدد تک تک ستاره ها حرف وجود دارد... حرف هایی که توی ذوق شان خورده است... حرف هایی که پنهان شده اند... حرف هایی که گم شده اند... راه را عوضی رفته اند یا با عوضی ها راه رفته اند... چقدر دلم می خواهد همه ی حجم حرف ها را در آغوش بگیرم... نوازش شان کنم... با همه شان حرف بزنم... با همه شان به نتیجه برسم... چقدر دلم می خواهد  ببینم هر حرف، راه خودش را پیدا می کند... دلم می خواهد سفر دور و درازی را با حرف ها شروع کنم... دلم همه حرف های جهان را می خواهد... برای خواندن... برای نوشتن و برای زدن... دلم می خواهد بروم ته دل هاشان... پای درد و دل تک تک شان بنشینم و درکشان کنم... اشک هاشان را پاک کنم... و بهشان بگویم یک نفر هست که همیشه برایتان وقت دارد... یک نفر هست که حرف به حرفتان را با جان و دل می شنود، رویش فکر می کند و درکش می کند... من حرف ها را دوست دارم... و از همه شان لبریزم... بهتر است حرف ها را دوست داشته باشیم و بفهمیم شان... جنس حرف ها خیلی با هم فرق می کند... حرف هایی برای نگفتن ، همیشه تا بی نهایت غریب و تنها هستند... من دلم می خواهد دست این حرف ها را بگیرم؛ برویم کنج دنج یک کافه بنشینیم و ساعت ها با هم خلوت کنیم... بگوییم و بشنویم... من دلم می خواهد زندگی ام را برای حرف ها بدهم... تا ابد بنویسم شان و با هم زندگی کنیم... من با حرف ها خیلی خوشبختم... می دانی؟!... تا واژه هست ، زنده ایم و زندگی جاریست!... حرف ها را باید زد... حرف ها را مثل چشم ها باید شست... حرف ها را زیر باران باید برد... و زیر باران فهمیدشان... حرف ها را باید کشف کرد... حرف ها، حرف های بسیاری برای گفتن دارند... انها پیچیده تر از انند که  تو با یک بار خواندنشان، یک بار شنیدن یا گفتنشان بتوانی هضم شان کنی... حرف من این است که بیاییم حرف ها را گوش دهیم به جای شنیدن... و به ته جانشان نفوذ کنیم... بیاییم حرف ها را به هم نزنیم، با هم حرف بزنیم... بیاییم در این فرصت اندک که هیچ کجایش پیدا نیست حرف بزنیم... بیایم در این معادله ی چند مجهولی تنها نمانیم... حرف هامان را بزنیم... اگرچه تنها... اگر چه با هم... بیاییم زندگی کنیم... بیاییم هر چقدر هم که درد باشد، در پی رود جاری زندگی بدویم و واژه واژه زیستن را معنا کنیم... بیاییم گاهی به وسعت حرف هایی که می تواند وجود داشته باشد فکر کنیم و پی به آن رازهای مگو ببریم... و اعجاز را معنا کنیم... بیاییم همیشه در جستجوی حرفی باشیم، برای گفتن ، خواندن و نوشتن... بیاییم رسوخ کنیم در بطن حرف های زندگی... و ادامه دهیم... و عمیق شویم... و حرف حرف زیستن را در زندگی هامان جاری کنیم... بیاییم  حرف ها را بستاییم، چرا که زندگی را به ما یاد اورند... بیاییم برای حرف ها وقت بگذاریم... بگوییم و بگذاریم بگویند... بشنویم و شنیده شویم... بیاییم عاشق حرف ها باشیم... بیاییم باشیم!... بودن را با حرف هامان اثبات کنیم و بالغ شویم در پس هر حرف... بیاییم روی هر حرف، هر چقدر هم که بی ارزش جلوه کرد کمی مکث کنیم... بیاییم برای هم از حرف ها بگوییم... از زندگی شان... تنهایی هاشان... غصه و غم هاشان... بگوییم از اشک هایی که در خلوتشان می ریزند... بیاییم برای حرف ها بخندیم و بگرییم... به ذات هر حرف پی ببریم... و پیوسته کشف کنیم و به جریان زندگی بازگردیم و بدانیم که هستیم... و ایمان بیاوریم که ما بی شک بی واژه و حرف، هیچ خواهیم بود... من می گویم همین حالا وقتش است... به حرف هایت بیندیش و همواره از نردبان ادراک یک قدم پایت را بالاتر بگذار و ایمان بیاور به جادوی واژه ها و حرف هایی که سند بودنمان اند... و باور کن که تا واژه هست بودن را معنا می توان کرد... و بیندیش به وسعت جهانت... و پیوسته تفکر را در مهم ترین الویت های زندگی ات داشته باش... معجزه نزدیکتر از تصور توست... بدان که تفکر دریچه ایست به جهانی بی کران که هر ذره اش می تواند پاسخی باشد برای معماهایت... هر معما ساده خواهد شد... و حل خواهد شد... اگر بخواهی!... پس بکوش که پیوسته در راه کشف و در پی تحول باشی... چرا که هر تحول یک آغاز است و هر آغاز خود ادامه ایست... و این را نیز بدان، که بیش از این درنگ جایز نیست...

 حرف ها منتظرند...🌹❤️

" فرنازعطایی"

ارسالی از #سولانژ

 

۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۴۱ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه
يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۰۷ ق.ظ پست عاشقانه
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟





تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه

از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون

به بعد همیشه همون رنگو بپوشی !

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟

اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟

اونهم از بدترین نوعش؟

بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که

دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه .

اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری

باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای .

تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟

خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه

که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه

خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش

وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟

آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی

که توی سینهء کسی که دوسش داری

یه خونه گرم داری تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟

زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی

و جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی

که بهش ایمان داری زندگی یعنی اینکه خودتو

دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق

اون هست تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟

هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز

باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد شی

  تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟

انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار

صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!!

تا حالا فکر کردی که قسمت یعنی چی؟

قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری

و هر طرف باد اومد تو هم بری

قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها

رو بندازی گردن روزگار

یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی

به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟

سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته سرنوشت

یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره

و بگه « این بازی روزگاره ... »

حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟

و انسان یعنی همیشه

انتظار ... انتظار ... انتظار ....
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه
جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۰۱ ق.ظ پست عاشقانه
در پناه اغوشت

در پناه اغوشت


 

 

 آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت
خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب  برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام
تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم

۲۲ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۰۱ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
پست عاشقانه

میشود بغلم کنی :)

عاشقانه

میشود بغلم کنی؟؟

محکم،

از آنهایی که سرم چفت شود روی قلبت و حتی هوا هم بینمان نباشد...

میشود بغلم کنی؟؟

دلم تنگ است

برای بوی تنت،

برای دستانت که دورم گره شود

و برای حس امنیتی که آغوشت دارد...

میشود بغلم کنی؟؟

هیچ نگویی،

فقط  

بگذاری گریه کنم...

و آرام در گوشم بگویی مگر من نباشم که اینجور گریه کنی 

میشود بغلم کنی؟؟

تمام شهر میدانند از تو هم پنهان نیست،

همین روزهاست که دلتنگی کاری دستم دهد

و در حسرت لمس دوباره ی آغوشت

برای همیشه بمانم...

میشود بغلم کنی؟؟

ارسالی دوستان از بخش عشق نویس :)

پ. ن : سلامتی روزی که هیچکس از عشقش دور نمونه :))

۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۰ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پست عاشقانه

پاتوق نوشت۲، حکایت رابطه ها

تازگی ها با هر کسی صحبت میکنی از یک رابطه ی نیمه تمام و بر هم خورده سخن میگوید!

بعضی ها هم قربانش بروم برهم زدنشان به هفته نمیرسد که دیگری را میگویند" عشقم و فدایت شوم و یکی یدونم و اما این خیلی مهم است : همیشگی ام!

یعنی این همیشگی را مکررا به قبلی ها هم گفته و به بعدی ها هم میگوید و مثل یک سریال شاید نود قسمتی همچنان ادامه دارد..شاید نود قسمتی شاید هم صدو بیست...چه میدانم.

خلاصه پی در پی دچار سوءتفاهم میشوند.. .

دلیل دارم که میگویم سوءتفاهم!

به خدا یک جای کار میلنگد!

هیچ کجای رابطه شان به عشق نمیخورد.

در بسیاری از موارد با معشوقه ی قبلی که بر هم زده اند میشوند دوست معمولی که این مورد را اصلا نمیفهمم!

در برخی موارد با هم بیرون هم می روند...الله اکبر!

آیا نامی جز سوءتفاهم برای رابطه شان سراغ دارید!؟

اینها فقط میخواهند تنها نباشند! مثلا برایشان تعریف نشده که صبح ها بدون صبح بخیر عزیزم بیدار شوند و در طول روز قربان صدقه نروند یا چه میدانم برای آخر هفته باید خلاصه با یک نفر به کافه و سینما و این ها بروند و آخر شب هم الفاظ فراگیر شب بخیر خانومم یا آقامون را بگویند تا در آغوش هم به خواب بروند!

هدف از این رابطه هم اصلا مهم نیست برایشان، فقط باید یک نفر باشد.

بعد از مدتی هم دیگر نفر مقابلشان چیز جدیدی برای ارائه ندارد و تکراری شده است..اینجا نوبت کوچیدن در فاز سنگین است..نوبت بر هم زدن رابطه و رفتن در لاک خود! حالا اینها که در لاک خود میروند دمشان گرم،خیلی ها بعدی را اوکی کرده اند و این را خداحافظ نگفته آن را سلام میکنند!

آخر مگر داریم؟ مگر میشود؟!

بله میشود.. .

میشود چون اصالت آدم ها زیر سوال رفته و هر روز سطحی تر و سطحی تر و سطحی تر میشوند!

اما در همین رابطه ها هستند بعضی ها که بی ریا عشق میورزند و نقش بازی نمیکنند!

بعضی ها که شاید بی گدار عاشق شده اند اما بی هدف وارد رابطه نشده اند.

بعضی ها که شاید رکب خورده اند و دوستت دارم های قلابی را باور کرده اند و این قلاب به تمام زندگی شان گیر کرده است!

خدا به این بعضی ها رحم کند که در مواجه با رنگ عوض کردن فرد مقابل زندگی شان بر هم میریزد!

دوست من

آقای محترم

خانوم عزیز

که همانند تعویض پیراهن به تعویض عشقت عادت کرده ای،!سراغ این بعضی ها نرو.

سراغ یکی مثل خودت برو که هیچ فلسفه و تفکری برای زندگی اش ندارد.

.

یک مقدار مراقب باشیم و بی اعتماد... .

رد پای رابطه ها

از احساسات آدم ها پاک نمیشود


۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۵۶ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پست عاشقانه

پاتوق نوشت۱_ایرادگیر شده ایم

انگار که مهربان بودن یادمان رفته باشد . انگار که لبخند زدن برایمان سخت شده باشد . حالمان دائما خوب نیست ، از بودن ها مینالیم از رفتن ها شکایت می کنیم ، از گرمای هوا بیزاریم و همین طور که عینک آفتابیمان را روی صورتمان جا به جا می کنیم زیر لب به خورشید فحش می دهیم ، پاییز ها کنار پنجره غر می زنیم که اه چه هوای دلگیری ، توی تنهایی وقتی دیر وقت به خانه میرسیم و شروع به عوض کردن لباسمان می کنیم دلمان میخواهد درست وقتی یک آستین تیشرتمان را توی دستمان فرو بردیم و آستین دیگر اویزان است گوشیمان زنگ بخورد که : رسیدی ؟ ، چند ماه بعد عصبی میشویم که چقدر مرا چک میکنی؟ ، یک آه غلیظ میکشیم که : واای چقدر یک سال پیش حالم بهتر بود و درست همان شب یک خاطره از یک سال پیش یادمان می آید سیگارمان را توی لیوان خاموش می کنیم می گوییم : چه قدر خوب که گذشت.

خسیس شده ایم ، توی متروها هندزفیری را توی گوشمان میگذاریم زل می زنیم به رو به رو و به روی خودمان نمی آوریم صدای پیرزنی را که لا به لای هر بار تمام شدن یک آهنگ تا اهنگ بعدی می پرسد : اینجا کدام ایستگاست ؟ ، چرا بین هیکل بد و دماغ بزرگ یکی از همکلاسی هایمان چشم های عسلی براقش را نمی بینیم ؟ ، چرا بی مقدمه به همکارمان نمی گوییم : واای چقدر این پیرهن بهت می آید ؟ ، ایراد گیر شده ایم ، 

به هیچی راضی نمی شویم ، از هیچی خوشحال نمی شویم ، هیچ چیزی برایمان قشنگ نیست .

ما حالمان خوب نیست چون دائم دنبال ایراد توی خودمان ، دیگران ، شرایط و رابطه هاییم ، حالمان خوب نیست و هنوز نمیدانیم این همه خسیس بودن در مهربانی فقط خودمان را فقیرتر می کند ، این همه ایراد گیری از آدم های دیگر باعث نمی شود ایرادهای خودمان کمتر دیده شود فقط هرروز راه پیدا کردن یک ایراد جدید را در خودمان پیدا می کنیم .هیچ وقت هیچ چیز آنقدر که ما می خواهیم کامل نیست ، نه هوای آفتابی ، نه هوای ابری ، نه یک سال پیش ، نه رابطه ی جدیدمان و نه حتی خودمان.


۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۴۴ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پست عاشقانه

دلنوشته_ با ارامش خاطر ادامه بده

اولین بار با نگاه به چشمان  معصومت و قلب مهربانت زمانیکه کفش کتانی و کوله ای پر از بغض حمل میکردی و در سینه ات قلبی پر از ترک های ریز و درشت داشتی محو تو شدم...

مانند اسمت ظریف بودی...

تو صاحب آن بغضهای داخل کوله ات نبودی...

آن کوله با آن همه درد و رنج برای تو نبود,به تو با تحمیل هدیه داده بودند...

جراتش را نداشتم که بگویم برای من شو

اما

آنگاه که فهمیدم مرا با همین ژنده پوشی و دستهای پینه بسته و تهی از سیم و زر

پذیرا هستی

از صمیم قلب در آغوشم گرفتمت...

آرام آرام کوله ات را از پشتت برداشتم تا سبک شوی,اما هنوز اندکی جای بند آن کوله بر روی دوشت مانده است.

ملالی نیست,برایت مرهم میشوم تا جایش خیلی زود خوب شود...

در دستان تهی دستم چیزی ندارم تا برایت هدیه آورم

اما خودت را میتوانم به خودت هدیه کنم. 

زیرا تمام دارایی من شده ای...

آرام باش...

دیگر میتوانی

به قدر کافی به زنانگی خودت که مسحق آنی تا آن لحظه ای که جان در بدن دارم با خیالی آسوده ادامه دهی...

 حق این را داری تا با موهای پریشان بلند و دامن چین دار با کفش های پاشنه بلند تق تقی که حق تو است شریک زندگی ام شوی...

من تورا آنطور که دوستت دارم دوستت دارم...

آنطور که مرا با دستان خالی اما با دنیایی از عاشقانه های همیشگی پذیرفتی دوست دارم...

گذشته دیگر وجود ندارد...

اگر به من اعتماد کرده ای به آینده ی روشن چشم بدوز و بدستش بیاور...

کنارت راه میروم و پشتت می ایستم...

ممنونم از تو که دلیلی شدی برای آنکه از خودم راضی شوم...

آرامش برای توست.

امنیت برای توست.

اگر بخواهی زیر سایه ی خدا با زندگیه ساده و پر مهر کنارت میمانم برایت مرد شوم نه نر تا

مادر شوی و فرزندت را در آغوش بگیری...

هدفهایت را ادامه دهی و آنها را بدست بیاوری

آینده ی روشن روبه رویت منتظرت است

بانو ماندن حق تو است...

تو لایق تمام بهترینهایی...

تو لایق تمام بهترینهایی...

تو لایق تمام بهترینهایی...

با آرامش خاطر به زندگی خود ادامه بده...


#دلنوشته_ارسالی_کاربران

#یاسر_سلیمی

۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

#دلنوشته_ کاربران پاتوق عشق

خدایا هیچ کس تو نمی شود

تکرار واژه هایی که سنگینی می کند در دلم تا عمق استخوان هایم را می سوزاند

واژه هایی که گویندگانش شاید ندانسته وشاید دانسته شکستند حرمت ها ار شکستند دلی را

گاه گاهی آنقدر خاطرات در ذهنم تداعی می شوند که می خواهم آنقدر راه بروم تا شاید کمی از دستشان مجالی پیدا کنم

خدایا می دانم که میبینی دل های ما راشاد کن کمی خسته ام کمی شکسته ام فقط کمی قطرات اشک گونه هایم را ودفترم را خیس کرده اند

می دانم که میبینی چه کنم که هر ازگاه با تو نیز احساس غریبی می کنم چه برسد به خویشتنِ خویش یا اطرافیان

پناه می برم به تو از سخنان وبدی هایی که هیچگاه نتوانسته ام در درونم هضم کنم، کمکم کن تاخوب باشم تا طاغت بیاورم اللهم ارزقنا حیاة طیبة  خدا یا هیچ کس تو نمی شود
#دلنوشته
# ارسالی_از_وب دورهمی
پ . ن : تنها خداست که در اوج تنهایی هایم ، مرحم زخم هایم است :)
و تو نمودی فرستاده ی خدایی برای نجات من :)
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
پست عاشقانه

#دلنوشته_ کاربران پاتوق عشق

هواى خیابان دارم
اشک به پایم سنگینى میکند
ترانه هایت را بردار رفیق
من و تو و خیابان و سیگارى که با صداى
داریوش خوب میچسبد…!
#دلنوشته
# ارسالی_از_سحر خانوم ( S҉A҉H҉A҉R҉ )_دوست پاتوق عشق
پ . ن : بی تو در تنهایی هایم میمیرم
۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۱۰ ۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پست عاشقانه

When I looked at your eyes

When I looked at your eyes I forget all things
 
 I just want to seat and see your beautiful eyes.
 
The color of your eyes is magical
 
Drowning my heart with your eyes
 
& engraved on my mind a beautiful scene
 
 your eyes are bright serene and filled with mystery
 
Merely gazing at them makes me cheer and give me hope…
 
Hope to life…
 
I wake up at morning to see your beautiful eyes and be with you
 
Your eyes say one thing to me "love"
 
I love your eyes… I love the way you look at me … I love you for ever
 
 
هنگامی که من به چشم های تو نگاه میکنم همه چیز رو فراموش می کنم  
 
من فقط میخوام بشینم و چشم های زیبای تو رو نگاه کنم
 
رنگ چشمان تو جادویی هست
 
قلب من در چشم هایت غرق شد
 
و یک صحنه زیبا رو در ذهن من حکاکی کرد
 
چشم های تو روشن، بی سر و صدا و پر از رمز و راز
 
تنها زل زدن به آنها باعث می شود که من شاد شوم و به من امید میدهد
 
امید به زندگی....
 
صبح ها برای دیدن چشم های زیبای تو و برای با تو بودن از خواب بیدار میشم
 
چشم های تو یک چیزی رو به من میگن " عشق "
 
من عاشق چشمات هستم....من عاشق نحوه نگاه کردنت به خودم هستم.....من برای همیشه عاشقتم
 
۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۱ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
پست عاشقانه

با دل خاکستری نمی شود

با دل خاکستری نمی شود  

حرفهای رنگی زد

# نویسنده عشق

۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۱۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

دلم از تو گرفته ...


با اینکه خیلی دوستت دارم اما ، دلم از تو گرفته …

ببین چشمانم را که قطره های اشک بر روی آن نشسته
نه آرامم میکنی نه با قلبم مدارا میکنی ، نه میگویی دوستم داری ، نه فکری به حال قلبم میکنی
اینگونه میشود که در لحظه های دلتنگی ام با غمها سر میکنم نه با صدای مهربان تو، این حسرت است که در دلم نشسته از سوی تو….
هر چه خودم را به بی خیالی میزنم نمیشود ، نمیتوان از تو گذشت، نمیتوان به هوای نبودنت در ساحل بی قراریها نشست ، تنها میشود بی تو ، بی نفس دفتر زندگی را برای همیشه بست!
با اینکه خیلی دلم از تو گرفته ، بغض گلویم را گرفته ، اما نمیدانی ، تو نمیدانی که چه عشقی در دلم نهفته !
آن روزی که آمدی و مرا در آغوش گرفتی ، با تمام وجود مرا در میان گرفتی گذشت ، چه زود رفت آن حس زیبای عاشقانه ، چه  زود عشقمان شد ، یک قصه عاشقانه …
چه زود دل کندی از همه چیز ، آنقدر از آن روز گذشته که حتی رنگ چشمهایم را نیز دیگر یادت نیست!
این منم که هنوز هم روز به روز بیشتر به تو دل میبندم ، این تویی که میگویی اینک دارم از احساسات تو میخندم!
آهای بی وفا ، بیا و اشکهایم را ببین ، پس مرامت کجاست، یک ذره احساس داشته باش ،پس آن وجدان قلبت کجاست؟
تو که مرا نابود کردی ،عشقم را در تابوت گذاشتی وخاک کردی ، بعد از آن حتی با یک شاخه گل هم بر سر مزار، از عشقم یاد نکردی!
دلم از تو گرفته ، با اینکه دلشکسته هستم ، نمیدانی چه شبهایی را با همین دل شکسته به انتظارت نشستم تا امشب نیز فردا شود ، شاید دلم دوباره با دیدنت خوشحال شود…
نیامدی و حسرت شد آن انتظار ، نیامدی و نیامدی تا دلم شد بیمار…
با اینکه دلم از تو گرفته ، بدان که خیلی دوستت دارم ، من که جز تو کسی را در این دنیا ندارم ، ای بی وفای من ، مرا هم نگاه کن ، تو  فقط با من باش، بعد از آن هر چه دلت خواست با قلبم بازی کن!
# دلنوشته | یاسر

۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۵ ۲۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پست عاشقانه

طوفان نبودنت | نوشته ی بابا لنگ دراز

طوفان نبودنت،بندر آرزوهایم را به نابودی کشاند.به حدی که کشتی غرورم،نرسیده به بندر،غرق شد؛تا قربانی فانوس پر نور رویای حضورت شود.
گویا ناخدای کشتی ام،گول نور فانوس را خورد،فانوسی که سرابی بیش نبود.
امواج دریای احساست،ذره ذره صخره ی قلبم را در هم شکافت تا بع معجزه ی عشق،ایمان بیاورم.

مدتی است در پی حضورت،حضورم کم رنگ تر شده.
دست نیافتنی تر از آنی شدی که تصورش را میکردم.بسان جزیره ای در کف اقیانوس،که عمریست در سطح آب،دوربین به دست،دنبالت میگردم و تو...
تو زیر آبی و شنا کنان در پی یافتن من،رفتنم را گلایه میکنی.
حال سردرگمم،کجا و کی،مسیر جستجویمان را گم کردیم؟

نویسنده : بابالنگ دراز

۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

وقتی بزرگ بشی # دلنوشته

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .

 وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه.

فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند.

 وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی.

 وقتی بزرگ می شی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیده و تازه کلی براشون رقصیده ای.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه ی خورشید رو از نزدیک ببینی .

دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی.

وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .

اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی.

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی.

اون روز دیگه خیلی دیر شده ...... فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ بود . " ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی پس بیا و خجالت نکش و نترس

۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

پاکی سادگی




ساده هستم

ساده می بینم

ساده می پندارم زندگی را

نمیدانستم جرم می دانند سادگی را

سادگی جرم است و من مجرم ترین مجرم شهرم

ساده می مانم…

ساده میمیرم…

اما...

ترک نمی گویم پاکی این سادگی را …

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۲۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

مرا صدا بزن ...


نمـــی‌ دانمـ چه ســـرّی دارد!❣

اسمـــ کوچکــمـ هــزار بار همـ گفته شود...❣

اما به پــــ ـای یکـ بار گُفتنـ تـو  نمی‌ رسد... ❣
۲۱ فروردين ۹۵ ، ۰۳:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

قـــــ ـ ـ ـ ـــهر بـــســ ــﮧ...

زیــ ــبــا تـریـــטּ یـاבבاشـتــ روے یــ ـפֿـــچــالــ :


قـــــ ـ ـ ـ ـــهر بـــســ ــﮧ... 


وقــ ــتــیــ اومـــבے פֿـــونـــﮧ ، بــغــلـم کـــ ــטּ لـعـنــتـــے....

۲۱ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

موندنی نیستــــــــــ

پسر نیازی به ته ریش نداره.....!!!
نیازی به دور بازوی ضخیم نداره
همینکه احساس امنیت کنی تو رابطه کافیه

دختر نیازی به لبای ورم کرده و دماغ سربالا نداره
همینکه قلبش صاف باشه باهات کافیه

ننازید به این چیزا که موندنی نیستــــــــــ
۲۱ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۰۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

حس عاشقی :)


رفتن به مزار خون آلود عشق (پست ثابت)


چه حسه خوبیه…..

شبا موقع خوابعشقت  سرشو بذاره رو دستای مردونت…..

با موهاش بازی کنی….

چشماشو ببوسی…..

اروم اروم تو بغلت خوابش بگیره….

ولی تو هنوز بیداری

دوست داری فقط نگاش کنی….

همینطوری که داری نگاهش میکنی….

اشکات سرازیر بشه….

تو دلت پیش خودت بگی….

 

نباشی میمیرم

۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۳۰ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پست عاشقانه

هر ادمی :)

.

هر دختری، یا شاید هر آدمی ، وقت هایی در زندگی اش هست که دلش می‌خواهد همه یا اگر هم نشد حداقل یک نفر بی چون و چرا حق را به او بدهد. بگذارد هر چقدر لازم است از همه چیز ایراد بگیرد و نق بزند ، محبت و احساسش را برای چندلحظه فراموش کند و بی رحم باشد.

بدون اینکه کسیبه او اخم کند، بدون اینکه خسته بشود، بدون اینکه کلافه بشود، بدون اینکه دعوا راه بیندازد و حتی تعجب کند ...

هر دختری یا هر آدمی  گاهی وقت‌ها لازم دارد که دلش قرص بشود. از اینکه حتی برای چند دقیقه همه چیز به میل اوست و حداقل یک نفر هست که حق را تمام و کمال به او می‌دهد حتی اگر این طور نباشد.

دلش قرص باشد که کسی هست که می‌فهمد همه این بهانه گیری‌ها مال دلتنگی ست که دارد له ش میکند و مال بغضی است که گلویش را سفت چسبیده.

دلش قرص باشد که کسی هست که می‌گذارد هر چه می‌خواهد بگوید، از همه آدم‌هایی که هر روز می‌بخشدشان این بار گله کند، شکایت کند...

کسی که می‌داند که با این تغییر رفتار دنیا به آخر نرسیده، می داند این چند دقیقه که تمام بشود و این بغض که با حق حق و فین فین افتادن در آغوش ختم بشود و با نفس عمیق بعدش، دختر قصه ما دوباره همان آدم سابق می‌شود؛ باز دوباره به همه حق می‌دهد، فداکاری می‌کند و غش غش می‌خندد و می‌خنداند و همه چیز و همه کس را می‌بخشد و مهربانی میکند .

هر آدمی چند دقیقه احتیاج دارد خودش را خالی کند در حالی که دلش قرص باشد ...

.

۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۲۷ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

همسری من :)

http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcR5SzN7lNBnYqah_c6MQ2cln70N-v3F6PYArdr9dLzbnQ03e3sq

همسری من یه مرد واقعی من دلم بهعش قرصه ، بعضی وقتا میذاره از زمین و زمان شکایت کنم

همیشه میشینه پای حرفام و خوب و با دقت گوش میده ، اول بهم خیره میشه و خوب گوش میده و میذاره تا من حسابی خالی بشم و خودشم بفهمه جریان از چه قراره که راه آروم کردن منو پیدا کنه

بعدش شرو میکنه دلداری دادن و صحبت کردن و آنالیز تا فکر منو از بند چیزایی که درگیرش شدم  آزاد کنه

همسری من میدونه من تو اون موقع ها اگه دارم حرف میزنم ، غر میزنم ، گیر الکی میدم از ندونستنم نیست !! واسه همین اون چند دقیقه مشغول امرو نهی و نصیحت من نمیشه

و میذاره هرچی بخوام بگم حتی اگه اشتباه باشه و غیر منطقی...،

فداش بشم فقط میخواد من آروم شم، به قول خودش هدفش فقط آرامش و شادی منه 

 منم سعی میکنم براش همین طور باشم


 خدارو شکر که گذاشته ما دلمون به هم قرص باشه :)

۱۸ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۲۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

مهربان شو

 عـاشـق روزهــــایی هستـم

که مهـربان میــشـــوی . . .

حتـی اگـــــر نفهـــــمم چرا !!!
photo_2015-11-17_05-46-25

۱۸ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

شیرین ترین گناه زندگیم :)



شیرین ترین گناه منی...!

از تو به
خدا هم پناه نمی برم...!

۱۶ فروردين ۹۵ ، ۱۲:۳۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

تبریک تولد

روز تولدم بود اما کسی نفهمید

 

حتی برای تبریک  یک دوست هم نخندید

 

گرچه تولد من تکرار عمر من بود

 

تکرار عمر فانی ...تکرار یک گذر بود

 

فقط اقامون تبریک گفت :))))

این ینی همه ی دنیا بهم تبریک گفتن :)))

 

۱۳ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۵۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

عشق ظاهری | داستان واقعی

پس از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همدیگرو به حد

مرگ دوست داشتیم

سالای اول زندگیمون خیلی خوب بود...اما چند سال که گذشت کمبود

بچه رو به وضوح حس می کردیم...

می دونستیم بچه دار نمی شیم...ولی نمی دونستیم که مشکل از کدوم

یکی از

ماست...اولاش نمی خواستیم بدونیم...با خودمون می گفتیم...عشقمون

واسه یه

زندگی رویایی کافیه...بچه می خوایم چی کار؟...در واقع خودمونو گول می

زدیم...

هم من هم اون...هر دومون عاشق بچه بودیم...

تا اینکه یه روز

علی نشست رو به رومو


گفت...اگه مشکل از من باشه ...تو چی کار می کنی؟...فکر نکردم تا شک

کنه که

دوسش ندارم...خیلی سریع بهش گفتم...من حاضرم به خاطر


تو رو همه چی خط سیاه بکشم...علی که انگار خیالش راحت شده بود یه

نفس راحت کشید و از سر میز بلند شد و راه افتاد...


گفتم:تو چی؟گفت:من؟


گفتم:آره...اگه مشکل از من باشه...تو چی کار می کنی؟


برگشت...زل زد به چشام...گفت:تو به عشق من شک داری؟...فرصت

جواب ندادو

گفت:من وجود تو رو با هیچی عوض نمی کنم...


با لبخندی که رو صورتم نمایان شد خیالش راحت شد که من مطمئن

شدم اون

هنوزم منو دوس داره...


گفتم:پس فردا می ریم آزمایشگاه...


گفت:موافقم...فردا می ریم...


و رفتیم...نمی دونم چرا اما دلم مث سیر و سرکه می جوشید...اگه واقعا

عیب از من بود چی؟سر خودمو با کار گرم کردم تا دیگه فرصت فکر کردن

به این حرفارو به خودم ندم...

طبق قرارمون صبح رفتیم آزمایشگاه...هم من هم اون...هر دو آزمایش

دادیم...بهمون

گفتن جواب تا یک هفته دیگه حاضره...

یه هفته واسمون قد صد سال طول کشید...اضطرابو می شد خیلی اسون

تو چهرههردومون دید...با این حال به همدیگه اطمینان می دادیم

که جواب ازمایش واسه هیچ کدوممون مهم نیس...

بالاخره اون روز رسید...علی مث همیشه رفت سر کار و من خودم باید

جواب ازمایشو می گرفتم...دستام مث بید می لرزید...داخل ازمایشگاه

شدم...

علی که اومد خسته بود...اما کنجکاو...ازم پرسید جوابو گرفتی؟


که منم زدم زیر گریه...فهمید که مشکل از منه...اما نمی دونم که تغییر

چهره اش از ناراحتی بود...یا از خوشحالی...روزا می گذشتن و علی روز

به روز نسبت به من سردتر و سردتر می شد...تا اینکه یه روز که دیگه

صبرم از این رفتاراش طاق شده بود...بهش

گفتم:علی...تو چته؟چرا این جوری می کنی...؟ اونم عقده شو خالی کرد

گفت:من بچه دوس دارم مهناز...مگه گناهم چیه؟...من

نمی تونم یه عمر بی بچه تو یه خونه سر کنم...


دهنم خشک شده بود...چشام پراشک...گفتم اما تو خودت گفتی همه

جوره منودوس داری...گفتی حاضری بخاطرم قید بچه رو بزنی...پس چی شد؟

گفت:آره گفتم...اما اشتباه کردم...الان می بینم نمی تونم...نمی کشم...


نخواستم بحثو ادامه بدم...پی یه جای خلوت می گشتم تا یه دل سیر

گریه کنم...و

اتاقو انتخاب کردم...


من و علی دیگه با هم حرفی نزدیم...تا اینکه علی احضاریه اورد برام و گفت می خوام

طلاقت بدم...یا زن بگیرم...نمی تونم خرج دو نفرو با هم بدم...بنابراین از

فردا تو واسه

خودت...منم واسه خودم...

دلم شکست...نمی تونستم باور کنم کسی که یه عمر به حرفای

قشنگش دل خوش کرده بودم...حالا به همه چی پا زده...

دیگه طاقت نیاوردم لباسامو پوشیدمو ساکمم بستم...برگه جواب ازمایش

هنوز توی  جیب مانتوام بود...

درش اوردم یه نامه نوشتم و گذاشتم روش و هر دو رو کنار گلدون

گذاشتم...احضاریه

رو برداشتم و از خونه زدم بیرون...

توی نامه نوشت بودم: علی جان...سلام...


امیدوارم پای حرفت واساده باشی و منو طلاق بدی...چون اگه این کارو

نکنی خودم

ازت جدا می شم...


می دونی که می تونم...دادگاه این حقو به من می ده که از مردی که بچه

دار نمیشه جدا شم...وقتی جواب ازمایشارو گرفتم و دیدم که عیب از

توئه...باور کن اون قدر  برام بی اهمیت بود که حاضر بودم برگه رو همون

جاپاره کنم...

اما نمی دونم چرا خواستم یه بار دیگه عشقت به من ثابت شه...


برای خودم متاسفم...این که یه عمر مو...بهترین لحظات عمرمو پای چه

ادمی هردادم...یه ادم دورنگ...یه ادم دروغگو...

توی دادگاه منتظرتم...امضا...مهناز

۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۰۹ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

+ مثل تو کسی نیست


مثل تو کسی نیست

 

 

مثل تو کسی نیست ......

مثل تو هیچ گلی پر از عطر و بوی محبت و عشق نیست !

مثل تو هیچ ستاره درخشانی در آسمان زندگی نیست !

مثل تو کسی نیست ، زیباتر از تو فرشته ای نیست !

تو یک دنیای زیبایی ، تو یک رویای بیداری !

مثل تو کسی نیست که در قلبش یک دنیا صداقت و یکرنگی باشد!

تو اولین و آخرین کسی هستی که درهای قلبم را به رویت گشودم و با افتخار تو را عزیز

دل خودم کردم !

تو پاکترین عشق روی زمینی ، مثل تو یار باوفایی در این زمانه نیست !

تو یک هدیه با ارزش از طرف خدا برای قلبمی !

تو یک طلوع دوباره در غروب تلخ زندگی ام هستی !

چقدر مهر و محبت در وجودت هست ، قلب من تا ابد مال تو هست !

ارزش تو بالاتر از عشق و دوست داشتن است ، قلب تو مهربان تر از مهربانان عالم

است!

حالا دیگر باور دارم که مثل تو کسی نیست ، حالا دیگر میپذیرم که بعد از تو عشقی

نیست!

بعد از تو ، من نیز بعد از خودم هستم ، دیگر کسی پیش روی من نیست !

اگر دنیا نباشد و تو باشی باز زنده ام ، زیرا تو دنیای منی!

ای دنیای من ، ای هستی من ، تو را نه برای دیروز ، نه برای امروز و نه برای 

فردامیخواهم، تو را تنها برای خودم میخواهم !

مثل تو کسی نیست ، مانند تو عشقی نیست !

مثل من کسی نیست ، عاشقتر از من یاری نیست !

هیچکس جز تو لایق من نیست ، تنها تویی در قلب تنهایم،تنها تویی عشق و همدمم!

ای یار روزهای عاشقی و ای همدم شبهای تنهایی مثل تو کسی نیست ، و این را بدان

که جز تو هیچ کسی در قلبم نیست !

۲۸ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۰۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

تنهای تنها بودم :|

باز رسیدیم به ایستگاه
بارون همه جا رو خیس کرده بود
شب بود...
راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم...
خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم...
بخار از دهنت بیرون میومد... خستگی رو توی چشمات میدیدم
یادته... عشقم بودی...
مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما نخوری... رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم!
گذشت و گذشت و گذشـــــــــــــــــت...

حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم!!!
هوا سرد بود... ولی کاپشنم تنم بود...!!!
رسیدم خونه... جلوی آینه وایستادم یه چیزی نظرمو جلب کرده بود
یه سری موهای سفید لابلای موهای مشکیم بود...
یه چایی داغ بعدشم خواب...
صبح فردا رسید... حس بدی بود
سرما خورده بودم تنهای تنها...

۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

هنوزم دوسش داری :)

_ هنوز دوسش داری ؟؟؟
_ نه
_ نه ؟؟؟!!!!
_ نه
_ چرت نگو 
_ ...
_ چرا ؟؟
_ از اولم دوسش نداشتم 
_ دروغ میگی 
_ نه ... راست میگم ... من هیچوقت دوسش نداشتم ... از اول عاشقش بودم 
_ الان چی ؟؟ هنوز عاشقشی ؟؟!!
_ نمی دونم 
_ اگه بشنوی مرده چیکار میکنی ؟؟
_ عهههه ... زبونتو گاز بگیر ... خدا نکنه 
_ پس هنوز عاشقشی :)
_ ...
 
.
.
.
.
 
" همه عالم و آدم میدونن جز خودش "
۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

زن بودن را اشتباه یادم دادند :)

مـادرم حرفـش ایـن بـود که دخـتر بایـد همـیشه سـماورش جـوش بـاشد
غـذایش آمـاده ... و بـویِ قُرمـه سبـزیش تـمامِ محـل را بـردارد
بـچه هایـش همیـشه تـَرو تـمیـز بـاشند و زبـان زدِ فامـیل
و خـودش را تـُرگُـل و وَر گـُل کـند بـرای شـویَش
با کـم و زیـادش بـسازد و هرگـز لـب تـَر نکـند بـرای اعتـراض
هـم زن بـاشد در خانـه و هـم مـرد در مـحل کـارش!
هـمیشه احتـرام فامـیل شوهـرش را داشـته بـاشد حـتی اگر نـاسزا شنیـد
. . .
زنانـگی را اشتباه یـادم داد ! هـمانـطور کـه مـادرش بـه او . . .
و حتـی یک درصـد هـم احتـمال نـداد که شایـد "اویـی" بـیایـد که فـقط و فقـط داشتـن مـن بـرایش یـک دُنیــا بیـارزد!
اویـی که دلـش بخـواهد زنـش بجـای بـوی قـرمه سبـزی ، بـوی Rain Drops بدهـد
شایـد دلـش بخـواهد مـادرِ فرزنـدانش هـمیشه هـمان دخـتر بـیست سالـه بـماند
نـه دست هایـش تـرک خـورده و زخـیم شـود و نـه چیـنی پـای چشـمهایـش بـیفتـد
اصلا شاید دلـش بـخواهد هـر بـرج تا قـِران آخر حقـوقش را بـریـزد در گــلوی ایـن فسـت فـود ها و در جیـب همیشـه سـوراخ کـارگـران منزل تـا بانــویش دسـت بـه سیــاه و سـفیـد نــزد
شایـد انـقدر مـرد باشد و مثل کـوه پشـتِ عـروس رویـاهایـش بــیاستـد که احـدی جــرات نکنـد بـه او بـگوید بـالای چشمــش ابـروسـت و آن هـمه تـرس از طایـفه ی شـوهـر بی دلیــل بـاشد !
اصلــا از کجــا معلوم او بـا اخـم نگویـد که؛ زنِ مـن حق نـداره بیرون از خـونه کار کـنه ، توی خـونه هم خـودم در خـدمتـش هـسـتم
. . .
زنـانگی در دنــیای مـن و مـادرم از زمـین تـا آسمان بـا هم فـرق دارد !

۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

ارزویی که بر خلاف دیگر ارزوهایم براورده شد


یک روز آرزو کردم زودتر بزرگ شوم، که کفش هایم پاشنه های بلند داشته باشد و دیگر جوراب های سفید تور دار و جوراب شلواری های عروسکی نپوشم،
 دلم می خواست بزرگ شوم تا دستم به کابینت های بالای آشپزخانه برسد،
بتوانم غذا درست کنم و وقتی از خیابان رد می شوم مادرم دستم را نگیرد، فکر می کردم بزرگ می شوم و دنیا سرزمین کوچکی ست پر از شادی و من موهایم را به باد می دهم ، رژ لب های مادرم را می زنم و عشق را تجربه می کنم، همان عشقی که بین صفحات رمان ها و داستان ها می چرخید، حالا من بزرگ شده ام، تعدادی کفش پاشنه بلند دارم، هنوز دستم به کابینت های بالای اشپزخانه کمابیش نمی رسد اما یک أجاق گاز برای خودم دارم، حالا من دست مادرم را می گیرم و او را از خیابان ها رد می کنم، موهایم را به هر رنگی در می آورم و اشک هایم را به باد می دهم، عشق را تجربه کرده ام همانطور که خیانت، دروغ، زخم را تجربه کرده ام، حالا می دانم دنیا سرزمین بی انتهاییست ، پر از آدم های عجیب و بزرگ شدن بدترین آرزوی همه زندگی من بود که بر خلاف تمام آرزوهایم به دستش آوردم


+بزرگ شدن ارزویی بودکه به امتحان کردنش نمی ارزید

++ازهیچ کاربچگیم پشیمون نیستم جزاینکه ارزوداشتم بزرگ بشم

+++چندنفرازشماهاتودوران کودکی همچین ارزویی کردید؟چندنفرازشماهاازبزرگ شدنتون پشیمون شدید؟به نظرمن حالاکه برخلاف میل باطنی وغیرارادی به این دنیااومدیم وبزرگ شدیم بجای افکاری شبیه افکاربنده به دنبال دیگررویاهاوارزوهامون بریم به دستشون میاریم اگه بخوایم

؟؟؟این سبک ازافکارنویسی خوبه؟ادامه بدم؟؟؟


۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

یه تیکه از من و تو

ادم......ادما....ما ادما.....منه ادم...
 ادم واژه گمشده ی این روزای دنیای ماست..
 ادم اونی بود که خدا بخاطر یه اشتباه از بهشت انداختنش بیرون توی یه مکانی به اسم جهنم ....و ما هزاران ساله داریم تاوانه اشتباهه اونو میدیم حالا ماییم و این دنیا  هزارو یک اتفاق جورواجور  ....  
 تو تمام عمر فکر همه چیز هستیم جزخداوانسانیت
 خیلی از ماها یه روز بی بهونه پا میزاریم تو تنهایی هم
 به طرف هم نزدیک میشیم اونو از خودمون میدونیم وسرنوشتامون روبهم گره میزنیم وباهاشکلی خاطرات میسازیم ودرنهایت تو ذهن هم هک میشیم
بعدیه مدتم ولش میکنیم و میریم یابرعکس اونوقت خودمون ....
میمونیم و یه دنیا خاطره یه مدت سختی میکشیم بعد به قوله خودمون فراموش
میکنیم و ازاول شروع میکنیم ...
ولی خدایش ادم میتونه لحظه هایی رو که بعنوان بهترین لحظه ها تو ذهنش هک کرده فراموش کنه؟!
 بعضی از ما حتی کوچیک ترین ارزش های انسانی رو هم رعایت نمیکنیم و راحت همدیگه رو میشکنیم و خرد  میکنیم وکلی قضاوت میکنیم وکارمیرسه به اجرای حکم اونم باقانونهای خویشتن!یاازهم غول میسازیم بدون اینکه ذرات همدیگه رواونطورکه هست بشکافیم وبشناسیم!

 این روزا ازهمه چی باید صحبت کنی جزاحساسات چون اگه بخوای به زبون
بیاریش بهت میخندن و ساده لوح یا هفت خط خطابت میکنن
 اره واقعیت اینه :
 اونایی که تو لباس ماهی قرمزکوچولو اومدن تو زندگیمون با لباس کوسه رفتن بیرون یاگرگ وخون آشام بودن توپوستین ادمیزاد!!!!!!
 این دنیا جایی شده  که از ثانیه ثانیه هاش میشه ادم تیکه های خودشو
فراموش کنه امامن خواهش میکنم ازتون که اگه تیکه هامون روتوقلب کسی جاگذاشتیم بمونیم تاتمامون باهم کامل بشه،تنهاییمون ربطی به سرنوشت نداره،ماخودمون دوست داریم تنهابشیم چون دنبال تیکه های خودمون نمیریم یاتیکه هامون روفراموش میکنیم یا...


۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۳۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه
logo-samandehi