دنیای عاشقانه , دنیای عاشقان, امید, پیامک عاشقانه, نامه های عاشقانه , دست نوشته های عاشقانه,شعرکوتاه,شعر های عاشقانه, پست های عاشقانه,شعر و پست های کوتاه عاشقانه,کلیپ عاشقانه,انجمن عاشقانه,سایت عاشقانه ها , سریال عاشقانه ها,دپ هون,هون دپ, سیک هون,نود و هشتیا,لاو98,98 لاو,لاو اسکین,عاشق,عاشقانه,عشق من,شکست عشقی,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,uar,depheaven

۴۰ مطلب با موضوع «پاتوق دلنوشته ها» ثبت شده است

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم ...

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم
خواستم که بماند
خواستم که بسازد
تمامِ خرابه اى که از رابطه مان باقى مانده بود را
تمامِ خاطراتِ خوبمان را برایش از نو مرور کردم
که ما این بودیم و آن بودیم...
که رفتن را اگر انتخاب کنى
میشویم نُقلِ محفلِ تمامِ آنهایى که
چشمِ دیدنِ دو نفره مان را نداشتند
که سوژه ى خنده شان میشویم
گفتم من از حرفِ مردم بیزارم
از نگاه هایى که بعد از تو به من میشود...
تو میروى و عینِ خیالت هم نیست
مینشینى در جمعِ دوستانه تان و از حریممان به طنز
با افتخار سخن میگویى
من اما
روزها
ماه ها
سالها حتى
زمان میبرد برایم
تا بتوانم کسى که شبیهِ تو نباشد را واردِ زندگى ام کنم!
ارسال کردم
به دقیقه نکشید که پاسخم را داد
"هر طور راحتى"
و امان از این جمله ى بى سر و تهِ لعنتى...
که اکثرِ قریب به اتفاقمان براى یکبار هم که شده،
چشیده ایم مزهِ ى تلخش را در زندگیمان

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یک فنجان چای

به نام او

"یک فنجان چای"

دلم چای می خواهد ... دلم با تو یک فنجان چای می خواهد ... می دانی عزیزم، چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو بودن ... برای به تو گوش سپردن و غرق چشم هایت شدن ... دلم در هوای پاییز، یک جایی دور از همه ی ادم ها اتش می خواهد و چای ... اتشی که هی زبانه بکشد و چایی که دلمان را گرم کند ... دلم تو را می خواهد که قدری صمیمانه تر کنارم بنشینی و سرم را روی شانه ات بگذارم ... دلم تو را می خواهد که دست های سردم را در دست هایت بگیری و عشق وجودت را ذره ذره در جانم بریزی ... دلم تو را می خواهد که مرا به سینه ات بچسبانی و سرت را لای موهایم فرو کنی و عمیق نفس بکشی ... اخ که چقدر دلم برای تو تنگ است ... و گاه چه چیزهای ساده ای را ندارم ... و افسوس ... افسوس که نمی دانی حسرت چگونه ادم را می کشد ... و نمی دانی این لحظه ها که بی تو می گذرد و چای کنار اتش، بی تو، چه حالی دارد ... دلم یک جور خاصی تو را می خواهد ... دست هایت را، اغوشت را و نفس گرمت را ... دلم چشم های خسته ات را می خواهد ... ان چشم های معمولی خاص ... و ان نگاه دردمند را ... دلم می خواهد تا اخر دنیا زمان متوقف شود و من سر از راز چشم هایت دراورم ... دلم بی تاب لب هایی ست که اسم مرا با میم مالکیت صدا می زنند ... دلم بی قرار اغوشی ست که می تواند درمان همه ی دردهایم باشد ... دلم برای تو تنگ است ... دلم برای تو و یک فنجان چای در کنار تو تنگ است ... مرد من، پاییز، اتش و چای، همه با تو قشنگ است ... فقط با تو ...

#فرناز_عطایی

۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۸ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سولانژ ...

دوم دی ماه

به نام او

"دوم دی ماه"

تکه ابری ارغوانی بر روی کوه های منجمد زمستان،

و من به تو می اندیشم ...

معشوق من، مثل همین  کوه ها،

مثل ان ابر های ارغوانی ست بر فراز شهر دل من ...

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

از پشت این پنجره و در راه،

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

تکه ابر ارغوانی و کوه های کبود زمستان

و درخت های قد برافراشته ی عریان را تا بی نهایت دوست دارم ...

و عطر تو را، که گویی از خودم متبلور می شود ...

اکنون که این عاشقانه واژه واژه جان می گیرد،

موسیقی ملایمی در پس ذهنم مرور می شود

و تو عزیزم،

تصویرت را که بیاد می اورم،

دلم هر لحظه هزاربار برایت تنگ می شود! ...

#فرناز_عطایی

۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۹ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

عاشقانه

به نام او

من ...
من دوستت داشتم ...
نمی توانم بگویم دوستت دارم ...
من فقط به طرز اسفناکی قرار ندارم ... یک بی قراری مزمن، چسبیده به این روزهایم، در امتداد روزهای گذشته ... من فقط تو که رد می شوی، پرت می شوم ... پرت می شوم در خطوط درهم قدم هایت و دلم هی پیچ می خورد ... من فقط از کنارم که می گذری، هوس لمس گونه ها و صورت انکارد شده ات گیجم می کند ... من فقط تو که می گذری، چشم هایم را می بندم و عطر ان روزها را نفس می کشم ... من فقط وقتی که هستی، نبضم تند می زند، فشارم می افتد و در هم می پیچم از شور تو ... می دانی من، دوستت داشتم ... نمی توانم بگویم دوستت دارم ... راستی مگر این ها عشق نیست؟! ...


#فرناز_عطایی

۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

غروب

چه پیوستگی غمگینی
جهان هرگز بیدار نبود
برای مهربانی دست‌های ما
و در انزوای خاموشِ باور‌های بیهوده
هرگز چشم‌ها را نگشودیم
برای دیدنِ دوباره ی دنیا..

ما پیش از آفتاب

غروب کرده بودیم
...چه ویرانی نفس گیری
......

نیکی‌ فیروزکوهی
۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۰:۳۱ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
سولانژ ...

🌟 ایا تو اینجایی؟! 🌟


🌹❤️ ایا تو اینجایی؟! ...

امشب حرف های بسیاری می خواهند ابراز شوند ...

امشب زمان با من حرف می زند ...

امشب ان دریچه را می بینم ...

حسی در اینجا وجود دارد ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست! ...

 خاطرات مرا دوره کرده اند ...

من  گم شده ام ...

صدایی مرا درهم می پیچد ...

 مرا درهم می شکند ...

ارواح آواره در من حلول می کنند ...

اینجا دریچه ایست ...

اینجا، زمان با من حرف می زند ...

نمی توانم خودم و تو را پیدا کنم ...

حسی اینجاست ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست ...

ایا تو اینجایی؟! ...

ایا وجود داری؟! ...

امشب حرف های بسیاری می خواهند ابراز شوند ...

دریچه انجاست ...

و ارواحی که مرا دوره کرده اند ...

سعی می کنم تعادلم را حفظ کنم ...

موجی سنگین ما را می کِشد ...

ایا ما اینجاییم؟! ...

ایا ما وجود داریم؟! ...

من خود گم شده ام را حس نمی کنم ...

و تو را نیز ...

ما روی امواج  بالا و پایین می شویم ...

و انها از روحشان در ما می دمند ...

ما در جاذبه حل می شویم ...

ای کاش تو اینجا بودی ...

نگاهم در جست و جوی ردی از تو می دود ...

من در روح  تو می دمم،

و تو نیز ...

 و من خواهم مرد! ...

ایکاش می توانستم بگویم چه حسی ست ...

ایا تو اینجایی؟! ...

ایا وجود داری؟! ...

ما حول دریچه می گردیم ...

و باز، پس زده می شویم ...

ما گم شده ایم ...

زمان چیزغریبی ست ...

حسی اینجاست ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست ... 🌹❤️

" فرناز عطایی "

___________________________________________________

ارسالی از سولانژ_ نویسنده جدید پاتوق عشق 

۲۹ شهریور ۹۵ ، ۱۱:۰۱ ۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۴۱ ق.ظ نویسنده ی عشق
حرف ها_دلنوشته

حرف ها_دلنوشته

" حرف ها "

🌹❤️می دانی؟!...

 می دانی در دنیا چقدر حرف وجود دارد؟! می دانی چقدر می توان گفت و خسته نشد؟! می دانی چند نفر برایت حرف دارند؟! ایا تا به حال به ابعاد خیلی چیزها فکر کرده ای؟! اصلا ایا به خودت فرصت تفکر داده ای؟! ...

بگذار بگویم... اکنون به این می اندیشم که در دنیا به اندازه ی تمام وبلاگ ها، تمام ایمیل های ساخته شده، صفحه های مجازی، دفترهای یادداشت، کتاب ها، سطرها و به اندازه ی تمام واژه ها... حرف برای گفتن وجود دارد... در دنیا به اندازه میلیاردها کهکشان... به عدد تک تک ستاره ها حرف وجود دارد... حرف هایی که توی ذوق شان خورده است... حرف هایی که پنهان شده اند... حرف هایی که گم شده اند... راه را عوضی رفته اند یا با عوضی ها راه رفته اند... چقدر دلم می خواهد همه ی حجم حرف ها را در آغوش بگیرم... نوازش شان کنم... با همه شان حرف بزنم... با همه شان به نتیجه برسم... چقدر دلم می خواهد  ببینم هر حرف، راه خودش را پیدا می کند... دلم می خواهد سفر دور و درازی را با حرف ها شروع کنم... دلم همه حرف های جهان را می خواهد... برای خواندن... برای نوشتن و برای زدن... دلم می خواهد بروم ته دل هاشان... پای درد و دل تک تک شان بنشینم و درکشان کنم... اشک هاشان را پاک کنم... و بهشان بگویم یک نفر هست که همیشه برایتان وقت دارد... یک نفر هست که حرف به حرفتان را با جان و دل می شنود، رویش فکر می کند و درکش می کند... من حرف ها را دوست دارم... و از همه شان لبریزم... بهتر است حرف ها را دوست داشته باشیم و بفهمیم شان... جنس حرف ها خیلی با هم فرق می کند... حرف هایی برای نگفتن ، همیشه تا بی نهایت غریب و تنها هستند... من دلم می خواهد دست این حرف ها را بگیرم؛ برویم کنج دنج یک کافه بنشینیم و ساعت ها با هم خلوت کنیم... بگوییم و بشنویم... من دلم می خواهد زندگی ام را برای حرف ها بدهم... تا ابد بنویسم شان و با هم زندگی کنیم... من با حرف ها خیلی خوشبختم... می دانی؟!... تا واژه هست ، زنده ایم و زندگی جاریست!... حرف ها را باید زد... حرف ها را مثل چشم ها باید شست... حرف ها را زیر باران باید برد... و زیر باران فهمیدشان... حرف ها را باید کشف کرد... حرف ها، حرف های بسیاری برای گفتن دارند... انها پیچیده تر از انند که  تو با یک بار خواندنشان، یک بار شنیدن یا گفتنشان بتوانی هضم شان کنی... حرف من این است که بیاییم حرف ها را گوش دهیم به جای شنیدن... و به ته جانشان نفوذ کنیم... بیاییم حرف ها را به هم نزنیم، با هم حرف بزنیم... بیاییم در این فرصت اندک که هیچ کجایش پیدا نیست حرف بزنیم... بیایم در این معادله ی چند مجهولی تنها نمانیم... حرف هامان را بزنیم... اگرچه تنها... اگر چه با هم... بیاییم زندگی کنیم... بیاییم هر چقدر هم که درد باشد، در پی رود جاری زندگی بدویم و واژه واژه زیستن را معنا کنیم... بیاییم گاهی به وسعت حرف هایی که می تواند وجود داشته باشد فکر کنیم و پی به آن رازهای مگو ببریم... و اعجاز را معنا کنیم... بیاییم همیشه در جستجوی حرفی باشیم، برای گفتن ، خواندن و نوشتن... بیاییم رسوخ کنیم در بطن حرف های زندگی... و ادامه دهیم... و عمیق شویم... و حرف حرف زیستن را در زندگی هامان جاری کنیم... بیاییم  حرف ها را بستاییم، چرا که زندگی را به ما یاد اورند... بیاییم برای حرف ها وقت بگذاریم... بگوییم و بگذاریم بگویند... بشنویم و شنیده شویم... بیاییم عاشق حرف ها باشیم... بیاییم باشیم!... بودن را با حرف هامان اثبات کنیم و بالغ شویم در پس هر حرف... بیاییم روی هر حرف، هر چقدر هم که بی ارزش جلوه کرد کمی مکث کنیم... بیاییم برای هم از حرف ها بگوییم... از زندگی شان... تنهایی هاشان... غصه و غم هاشان... بگوییم از اشک هایی که در خلوتشان می ریزند... بیاییم برای حرف ها بخندیم و بگرییم... به ذات هر حرف پی ببریم... و پیوسته کشف کنیم و به جریان زندگی بازگردیم و بدانیم که هستیم... و ایمان بیاوریم که ما بی شک بی واژه و حرف، هیچ خواهیم بود... من می گویم همین حالا وقتش است... به حرف هایت بیندیش و همواره از نردبان ادراک یک قدم پایت را بالاتر بگذار و ایمان بیاور به جادوی واژه ها و حرف هایی که سند بودنمان اند... و باور کن که تا واژه هست بودن را معنا می توان کرد... و بیندیش به وسعت جهانت... و پیوسته تفکر را در مهم ترین الویت های زندگی ات داشته باش... معجزه نزدیکتر از تصور توست... بدان که تفکر دریچه ایست به جهانی بی کران که هر ذره اش می تواند پاسخی باشد برای معماهایت... هر معما ساده خواهد شد... و حل خواهد شد... اگر بخواهی!... پس بکوش که پیوسته در راه کشف و در پی تحول باشی... چرا که هر تحول یک آغاز است و هر آغاز خود ادامه ایست... و این را نیز بدان، که بیش از این درنگ جایز نیست...

 حرف ها منتظرند...🌹❤️

" فرنازعطایی"

ارسالی از #سولانژ

 

۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۹:۴۱ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
يكشنبه, ۱۴ شهریور ۱۳۹۵، ۱۲:۰۷ ق.ظ نویسنده ی عشق
تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟





تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه

از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون

به بعد همیشه همون رنگو بپوشی !

تا حالا دلتنگ کسی شدی؟

اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟

اونهم از بدترین نوعش؟

بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که

دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه .

اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری

باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای .

تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟

خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه

که دوست داشته باشه یکی باشه که پناه

خستگی هات باشه یکی باشه که نگاهش

وجودتو گرم کنه تا حالا فکر کردی آرامش یعنی چه؟

آرامش یعنی اینکه همیشه ته دلت مطمئن باشی

که توی سینهء کسی که دوسش داری

یه خونه گرم داری تا حالا فکر کردی زندگی یعنی چی؟

زندگی یعنی اینکه همه عمرت تلاش کنی

و جون بکنی برای بدست آوردن اونچیزی

که بهش ایمان داری زندگی یعنی اینکه خودتو

دوست داشته باشی برای اینکه توی دلت عشق

اون هست تا حالا فکر کردی هدف یعنی چی ؟

هدف یعنی صبح که از خواب پا میشی بدونی اون روز

باید چیکار کنی ؛ بدونی اون روز باید از کدوم مسیر رد شی

  تا حالا فکر کردی انگیزه چیه؟

انگیزه اونه که وقتی میخوای بری سر قرار

صد بار بری جلوی آینه و لباستو چک کنی !!!

تا حالا فکر کردی که قسمت یعنی چی؟

قسمت یعنی اینکه بشینی دست روی دست بزاری

و هر طرف باد اومد تو هم بری

قسمت یعنی اینکه همه تنبلی ها و بی عرضگی ها

رو بندازی گردن روزگار

یعنی بشینی مثل بدبختها به از دست دادن محبوبت راضی بشی

به سرنوشت چی ؟ به اون فکر کردی؟

سرنوشت دیگه اونی نیست که از سرت نوشته سرنوشت

یعنی اینکه یه روز جلوی چشات رفیقت و تنها رفیقت تنهات بزاره

و بگه « این بازی روزگاره ... »

حالا به خودت فکر کن ! خودتو تا حالا معنی کردی ؟

و انسان یعنی همیشه

انتظار ... انتظار ... انتظار ....
۱۴ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۰۷ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
جمعه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۵، ۰۵:۰۱ ق.ظ نویسنده ی عشق
در پناه اغوشت

در پناه اغوشت


 

 

 آرام باش ،ما تا همیشه مال همیم ، همیشه عاشق و یار همیم
آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلبمی ، تو همه ی وجودمی
بیا در آغوشم ، جایی که همیشه آرزویش را داشتی ، جایی که برایت سرچشمه آرامش است
آغوشم را باز کرده ام برایت ، تشنه ام برای بوسیدن لبهایت
بگذار لبهایت را بر روی لبانم ، حرفی نمیزنم تا سکوت باشد بین من و تو و قلب مهربانت
خیره به چشمان تو ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دست نرود تصویر نگاه زیبای تو
دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره از گرمای دستان لطیف تو
محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت
چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو را تا همیشه باشی در کنار قلب من
قلب تو میتپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد است ، هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است
آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ، همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم و هر زمان خوابش را میدیدم آن خواب  برایم یک رویای شیرین بود….
در آغوش عشق ، بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام
تنها میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود
گرمای هوس نیست این آتش خاموش نشدنی آغوش پاکت
عشق است که اینک من و تو را به این حال و روز انداخته ، عشق است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ، عشق است که من و تو را نمیتواند از هم جدا کند هیچگاه
خیلی آرامم ، از اینکه در آغوشمی خوشحالم

۲۲ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۰۱ ۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

میشود بغلم کنی :)

عاشقانه

میشود بغلم کنی؟؟

محکم،

از آنهایی که سرم چفت شود روی قلبت و حتی هوا هم بینمان نباشد...

میشود بغلم کنی؟؟

دلم تنگ است

برای بوی تنت،

برای دستانت که دورم گره شود

و برای حس امنیتی که آغوشت دارد...

میشود بغلم کنی؟؟

هیچ نگویی،

فقط  

بگذاری گریه کنم...

و آرام در گوشم بگویی مگر من نباشم که اینجور گریه کنی 

میشود بغلم کنی؟؟

تمام شهر میدانند از تو هم پنهان نیست،

همین روزهاست که دلتنگی کاری دستم دهد

و در حسرت لمس دوباره ی آغوشت

برای همیشه بمانم...

میشود بغلم کنی؟؟

ارسالی دوستان از بخش عشق نویس :)

پ. ن : سلامتی روزی که هیچکس از عشقش دور نمونه :))

۱۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۰ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

پاتوق نوشت۲، حکایت رابطه ها

تازگی ها با هر کسی صحبت میکنی از یک رابطه ی نیمه تمام و بر هم خورده سخن میگوید!

بعضی ها هم قربانش بروم برهم زدنشان به هفته نمیرسد که دیگری را میگویند" عشقم و فدایت شوم و یکی یدونم و اما این خیلی مهم است : همیشگی ام!

یعنی این همیشگی را مکررا به قبلی ها هم گفته و به بعدی ها هم میگوید و مثل یک سریال شاید نود قسمتی همچنان ادامه دارد..شاید نود قسمتی شاید هم صدو بیست...چه میدانم.

خلاصه پی در پی دچار سوءتفاهم میشوند.. .

دلیل دارم که میگویم سوءتفاهم!

به خدا یک جای کار میلنگد!

هیچ کجای رابطه شان به عشق نمیخورد.

در بسیاری از موارد با معشوقه ی قبلی که بر هم زده اند میشوند دوست معمولی که این مورد را اصلا نمیفهمم!

در برخی موارد با هم بیرون هم می روند...الله اکبر!

آیا نامی جز سوءتفاهم برای رابطه شان سراغ دارید!؟

اینها فقط میخواهند تنها نباشند! مثلا برایشان تعریف نشده که صبح ها بدون صبح بخیر عزیزم بیدار شوند و در طول روز قربان صدقه نروند یا چه میدانم برای آخر هفته باید خلاصه با یک نفر به کافه و سینما و این ها بروند و آخر شب هم الفاظ فراگیر شب بخیر خانومم یا آقامون را بگویند تا در آغوش هم به خواب بروند!

هدف از این رابطه هم اصلا مهم نیست برایشان، فقط باید یک نفر باشد.

بعد از مدتی هم دیگر نفر مقابلشان چیز جدیدی برای ارائه ندارد و تکراری شده است..اینجا نوبت کوچیدن در فاز سنگین است..نوبت بر هم زدن رابطه و رفتن در لاک خود! حالا اینها که در لاک خود میروند دمشان گرم،خیلی ها بعدی را اوکی کرده اند و این را خداحافظ نگفته آن را سلام میکنند!

آخر مگر داریم؟ مگر میشود؟!

بله میشود.. .

میشود چون اصالت آدم ها زیر سوال رفته و هر روز سطحی تر و سطحی تر و سطحی تر میشوند!

اما در همین رابطه ها هستند بعضی ها که بی ریا عشق میورزند و نقش بازی نمیکنند!

بعضی ها که شاید بی گدار عاشق شده اند اما بی هدف وارد رابطه نشده اند.

بعضی ها که شاید رکب خورده اند و دوستت دارم های قلابی را باور کرده اند و این قلاب به تمام زندگی شان گیر کرده است!

خدا به این بعضی ها رحم کند که در مواجه با رنگ عوض کردن فرد مقابل زندگی شان بر هم میریزد!

دوست من

آقای محترم

خانوم عزیز

که همانند تعویض پیراهن به تعویض عشقت عادت کرده ای،!سراغ این بعضی ها نرو.

سراغ یکی مثل خودت برو که هیچ فلسفه و تفکری برای زندگی اش ندارد.

.

یک مقدار مراقب باشیم و بی اعتماد... .

رد پای رابطه ها

از احساسات آدم ها پاک نمیشود


۱۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۵۶ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

پاتوق نوشت۱_ایرادگیر شده ایم

انگار که مهربان بودن یادمان رفته باشد . انگار که لبخند زدن برایمان سخت شده باشد . حالمان دائما خوب نیست ، از بودن ها مینالیم از رفتن ها شکایت می کنیم ، از گرمای هوا بیزاریم و همین طور که عینک آفتابیمان را روی صورتمان جا به جا می کنیم زیر لب به خورشید فحش می دهیم ، پاییز ها کنار پنجره غر می زنیم که اه چه هوای دلگیری ، توی تنهایی وقتی دیر وقت به خانه میرسیم و شروع به عوض کردن لباسمان می کنیم دلمان میخواهد درست وقتی یک آستین تیشرتمان را توی دستمان فرو بردیم و آستین دیگر اویزان است گوشیمان زنگ بخورد که : رسیدی ؟ ، چند ماه بعد عصبی میشویم که چقدر مرا چک میکنی؟ ، یک آه غلیظ میکشیم که : واای چقدر یک سال پیش حالم بهتر بود و درست همان شب یک خاطره از یک سال پیش یادمان می آید سیگارمان را توی لیوان خاموش می کنیم می گوییم : چه قدر خوب که گذشت.

خسیس شده ایم ، توی متروها هندزفیری را توی گوشمان میگذاریم زل می زنیم به رو به رو و به روی خودمان نمی آوریم صدای پیرزنی را که لا به لای هر بار تمام شدن یک آهنگ تا اهنگ بعدی می پرسد : اینجا کدام ایستگاست ؟ ، چرا بین هیکل بد و دماغ بزرگ یکی از همکلاسی هایمان چشم های عسلی براقش را نمی بینیم ؟ ، چرا بی مقدمه به همکارمان نمی گوییم : واای چقدر این پیرهن بهت می آید ؟ ، ایراد گیر شده ایم ، 

به هیچی راضی نمی شویم ، از هیچی خوشحال نمی شویم ، هیچ چیزی برایمان قشنگ نیست .

ما حالمان خوب نیست چون دائم دنبال ایراد توی خودمان ، دیگران ، شرایط و رابطه هاییم ، حالمان خوب نیست و هنوز نمیدانیم این همه خسیس بودن در مهربانی فقط خودمان را فقیرتر می کند ، این همه ایراد گیری از آدم های دیگر باعث نمی شود ایرادهای خودمان کمتر دیده شود فقط هرروز راه پیدا کردن یک ایراد جدید را در خودمان پیدا می کنیم .هیچ وقت هیچ چیز آنقدر که ما می خواهیم کامل نیست ، نه هوای آفتابی ، نه هوای ابری ، نه یک سال پیش ، نه رابطه ی جدیدمان و نه حتی خودمان.


۰۹ تیر ۹۵ ، ۱۸:۴۴ ۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دلنوشته_ با ارامش خاطر ادامه بده

اولین بار با نگاه به چشمان  معصومت و قلب مهربانت زمانیکه کفش کتانی و کوله ای پر از بغض حمل میکردی و در سینه ات قلبی پر از ترک های ریز و درشت داشتی محو تو شدم...

مانند اسمت ظریف بودی...

تو صاحب آن بغضهای داخل کوله ات نبودی...

آن کوله با آن همه درد و رنج برای تو نبود,به تو با تحمیل هدیه داده بودند...

جراتش را نداشتم که بگویم برای من شو

اما

آنگاه که فهمیدم مرا با همین ژنده پوشی و دستهای پینه بسته و تهی از سیم و زر

پذیرا هستی

از صمیم قلب در آغوشم گرفتمت...

آرام آرام کوله ات را از پشتت برداشتم تا سبک شوی,اما هنوز اندکی جای بند آن کوله بر روی دوشت مانده است.

ملالی نیست,برایت مرهم میشوم تا جایش خیلی زود خوب شود...

در دستان تهی دستم چیزی ندارم تا برایت هدیه آورم

اما خودت را میتوانم به خودت هدیه کنم. 

زیرا تمام دارایی من شده ای...

آرام باش...

دیگر میتوانی

به قدر کافی به زنانگی خودت که مسحق آنی تا آن لحظه ای که جان در بدن دارم با خیالی آسوده ادامه دهی...

 حق این را داری تا با موهای پریشان بلند و دامن چین دار با کفش های پاشنه بلند تق تقی که حق تو است شریک زندگی ام شوی...

من تورا آنطور که دوستت دارم دوستت دارم...

آنطور که مرا با دستان خالی اما با دنیایی از عاشقانه های همیشگی پذیرفتی دوست دارم...

گذشته دیگر وجود ندارد...

اگر به من اعتماد کرده ای به آینده ی روشن چشم بدوز و بدستش بیاور...

کنارت راه میروم و پشتت می ایستم...

ممنونم از تو که دلیلی شدی برای آنکه از خودم راضی شوم...

آرامش برای توست.

امنیت برای توست.

اگر بخواهی زیر سایه ی خدا با زندگیه ساده و پر مهر کنارت میمانم برایت مرد شوم نه نر تا

مادر شوی و فرزندت را در آغوش بگیری...

هدفهایت را ادامه دهی و آنها را بدست بیاوری

آینده ی روشن روبه رویت منتظرت است

بانو ماندن حق تو است...

تو لایق تمام بهترینهایی...

تو لایق تمام بهترینهایی...

تو لایق تمام بهترینهایی...

با آرامش خاطر به زندگی خود ادامه بده...


#دلنوشته_ارسالی_کاربران

#یاسر_سلیمی

۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

#دلنوشته_ کاربران پاتوق عشق

خدایا هیچ کس تو نمی شود

تکرار واژه هایی که سنگینی می کند در دلم تا عمق استخوان هایم را می سوزاند

واژه هایی که گویندگانش شاید ندانسته وشاید دانسته شکستند حرمت ها ار شکستند دلی را

گاه گاهی آنقدر خاطرات در ذهنم تداعی می شوند که می خواهم آنقدر راه بروم تا شاید کمی از دستشان مجالی پیدا کنم

خدایا می دانم که میبینی دل های ما راشاد کن کمی خسته ام کمی شکسته ام فقط کمی قطرات اشک گونه هایم را ودفترم را خیس کرده اند

می دانم که میبینی چه کنم که هر ازگاه با تو نیز احساس غریبی می کنم چه برسد به خویشتنِ خویش یا اطرافیان

پناه می برم به تو از سخنان وبدی هایی که هیچگاه نتوانسته ام در درونم هضم کنم، کمکم کن تاخوب باشم تا طاغت بیاورم اللهم ارزقنا حیاة طیبة  خدا یا هیچ کس تو نمی شود
#دلنوشته
# ارسالی_از_وب دورهمی
پ . ن : تنها خداست که در اوج تنهایی هایم ، مرحم زخم هایم است :)
و تو نمودی فرستاده ی خدایی برای نجات من :)
۰۶ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۴ ۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

#دلنوشته_ کاربران پاتوق عشق

هواى خیابان دارم
اشک به پایم سنگینى میکند
ترانه هایت را بردار رفیق
من و تو و خیابان و سیگارى که با صداى
داریوش خوب میچسبد…!
#دلنوشته
# ارسالی_از_سحر خانوم ( S҉A҉H҉A҉R҉ )_دوست پاتوق عشق
پ . ن : بی تو در تنهایی هایم میمیرم
۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۹:۱۰ ۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

When I looked at your eyes

When I looked at your eyes I forget all things
 
 I just want to seat and see your beautiful eyes.
 
The color of your eyes is magical
 
Drowning my heart with your eyes
 
& engraved on my mind a beautiful scene
 
 your eyes are bright serene and filled with mystery
 
Merely gazing at them makes me cheer and give me hope…
 
Hope to life…
 
I wake up at morning to see your beautiful eyes and be with you
 
Your eyes say one thing to me "love"
 
I love your eyes… I love the way you look at me … I love you for ever
 
 
هنگامی که من به چشم های تو نگاه میکنم همه چیز رو فراموش می کنم  
 
من فقط میخوام بشینم و چشم های زیبای تو رو نگاه کنم
 
رنگ چشمان تو جادویی هست
 
قلب من در چشم هایت غرق شد
 
و یک صحنه زیبا رو در ذهن من حکاکی کرد
 
چشم های تو روشن، بی سر و صدا و پر از رمز و راز
 
تنها زل زدن به آنها باعث می شود که من شاد شوم و به من امید میدهد
 
امید به زندگی....
 
صبح ها برای دیدن چشم های زیبای تو و برای با تو بودن از خواب بیدار میشم
 
چشم های تو یک چیزی رو به من میگن " عشق "
 
من عاشق چشمات هستم....من عاشق نحوه نگاه کردنت به خودم هستم.....من برای همیشه عاشقتم
 
۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۳:۰۱ ۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

با دل خاکستری نمی شود

با دل خاکستری نمی شود  

حرفهای رنگی زد

# نویسنده عشق

۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۱۶ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دلم از تو گرفته ...


با اینکه خیلی دوستت دارم اما ، دلم از تو گرفته …

ببین چشمانم را که قطره های اشک بر روی آن نشسته
نه آرامم میکنی نه با قلبم مدارا میکنی ، نه میگویی دوستم داری ، نه فکری به حال قلبم میکنی
اینگونه میشود که در لحظه های دلتنگی ام با غمها سر میکنم نه با صدای مهربان تو، این حسرت است که در دلم نشسته از سوی تو….
هر چه خودم را به بی خیالی میزنم نمیشود ، نمیتوان از تو گذشت، نمیتوان به هوای نبودنت در ساحل بی قراریها نشست ، تنها میشود بی تو ، بی نفس دفتر زندگی را برای همیشه بست!
با اینکه خیلی دلم از تو گرفته ، بغض گلویم را گرفته ، اما نمیدانی ، تو نمیدانی که چه عشقی در دلم نهفته !
آن روزی که آمدی و مرا در آغوش گرفتی ، با تمام وجود مرا در میان گرفتی گذشت ، چه زود رفت آن حس زیبای عاشقانه ، چه  زود عشقمان شد ، یک قصه عاشقانه …
چه زود دل کندی از همه چیز ، آنقدر از آن روز گذشته که حتی رنگ چشمهایم را نیز دیگر یادت نیست!
این منم که هنوز هم روز به روز بیشتر به تو دل میبندم ، این تویی که میگویی اینک دارم از احساسات تو میخندم!
آهای بی وفا ، بیا و اشکهایم را ببین ، پس مرامت کجاست، یک ذره احساس داشته باش ،پس آن وجدان قلبت کجاست؟
تو که مرا نابود کردی ،عشقم را در تابوت گذاشتی وخاک کردی ، بعد از آن حتی با یک شاخه گل هم بر سر مزار، از عشقم یاد نکردی!
دلم از تو گرفته ، با اینکه دلشکسته هستم ، نمیدانی چه شبهایی را با همین دل شکسته به انتظارت نشستم تا امشب نیز فردا شود ، شاید دلم دوباره با دیدنت خوشحال شود…
نیامدی و حسرت شد آن انتظار ، نیامدی و نیامدی تا دلم شد بیمار…
با اینکه دلم از تو گرفته ، بدان که خیلی دوستت دارم ، من که جز تو کسی را در این دنیا ندارم ، ای بی وفای من ، مرا هم نگاه کن ، تو  فقط با من باش، بعد از آن هر چه دلت خواست با قلبم بازی کن!
# دلنوشته | یاسر

۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۵:۴۵ ۲۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

طوفان نبودنت | نوشته ی بابا لنگ دراز

طوفان نبودنت،بندر آرزوهایم را به نابودی کشاند.به حدی که کشتی غرورم،نرسیده به بندر،غرق شد؛تا قربانی فانوس پر نور رویای حضورت شود.
گویا ناخدای کشتی ام،گول نور فانوس را خورد،فانوسی که سرابی بیش نبود.
امواج دریای احساست،ذره ذره صخره ی قلبم را در هم شکافت تا بع معجزه ی عشق،ایمان بیاورم.

مدتی است در پی حضورت،حضورم کم رنگ تر شده.
دست نیافتنی تر از آنی شدی که تصورش را میکردم.بسان جزیره ای در کف اقیانوس،که عمریست در سطح آب،دوربین به دست،دنبالت میگردم و تو...
تو زیر آبی و شنا کنان در پی یافتن من،رفتنم را گلایه میکنی.
حال سردرگمم،کجا و کی،مسیر جستجویمان را گم کردیم؟

نویسنده : بابالنگ دراز

۰۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۱:۰۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

وقتی بزرگ بشی # دلنوشته

وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی .

 وقتی بزرگ میشی ، خجالت می کشی دلت برای جوجه قمری هایی که مادرشون برنگشته شور بزنه.

فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند.

 وقتی بزرگ می شی ، دیگه خجالت می کشی پروانه های مرده ات رو خاک کنی براشون مراسم روضه خونی بگیری و برای پرپر شدن گلت گریه کنی.

 وقتی بزرگ می شی، خجالت می کشی به دیگران بگی که صدای قلب انار کوچولو رو میشنوی و عروسی سیب قرمز و زرد رو دیده و تازه کلی براشون رقصیده ای.

وقتی بزرگ می شی ، دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونه ی خورشید رو از نزدیک ببینی .

دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی.

وقتی بزرگ می شی ، قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند .

اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی.

وقتی بزرگ میشی ، دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی.

اون روز دیگه خیلی دیر شده ...... فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گند : " خیلی بزرگ بود . " ولی تو هنوز جا داری تا خیلی بزرگ بشی پس بیا و خجالت نکش و نترس

۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۲:۰۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق