دپ هون|عاشقانه|متن عاشقانه|پست عاشقانه|سایت عاشقانه|پاتوق عشق

سایت عاشقانه|پست عاشقانه|متن عاشقانه|مطلب عاشقانه|جمله عاشقانه عاشقانه|عاشقانه|پاتوق عشق|اس ام اس عاشقانه

۴۴ مطلب با موضوع «داستان کوتاه عاشقانه» ثبت شده است

تو از من گم شده ای | قسمت ششم

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت ششم
در جوانی کم ندیده بودم آدم هایی که وابسته ی یک جفت چشم می‌شدند یا عاشق تیپ یا چه میدانم علاقه مند چهره و برجستگی های اندام و این قبیل چیزها و برای همین ها هم ماه ها اعصاب خوردی را تحمل می‌کردند
میجنگیدند برای هیچ، برای لذتی زودگذر، خیلی زود گذر و هنگامی هم که انقضایش تمام میشد رهایش می‌کردند
عشق واقعی انقضا ندارد...
البته که نمی شود به کسی گفت تجربه اش نکن
چرا شکست های پی در پی نیاز است تا آدم بفهمد عشق چیزی فراتر از این هاست
شبیه به بستن دکمه ی آستین یا شانه کردن موهای جوگندمیِ معشوق ساده است و شبیه به تعریف مولانا که می‌گوید
عشق وصل است، نه وصف، خیلی پیچیده!
هر چه هست تعریفی جز هوس دارد
اُبژه بدون هیچ گونه اعتراض و قضاوتی پا به پای حرف هایم قدم میزد
نفسم که میگرفت کنارم مینشست، گریه ام که میگرفت سرم را روی شانه ی سختش میگذاشت، خنده ام که میگرفت چراغ
آبیِ چشمانش به علامت رضایت برق میزد
دیگر به هیچ وجه دلم نمی خواست همراه آدم دیگری قدم بزند
کار به جایی رسیده بود که در خلوتم هم
دلتنگ میشدم
دلتنگی از ذهن آدم شروع میشود
علت اینکه آدم در لحظه ای مشخص دلتنگ  کسی میشود این است که
در آن لحظه نیاز شدیدی به چیزی پیدا می‌کند که آن فرد می‌توانست فراهم اش کند
می‌توانست فراهم اش کند اما نیست
بسیار دردناک است
نبودن فردی که تمام احوالت‌ از خوردن و خوابیدن گرفته تا خندیدن و قدم زدن به بودن اش گره ‌خورده...
عشق همین است
 کار آدمِ عاشق از اشتیاق به احتیاج میکشد و این دقیقا همان نقطه ی مرگ زاست.
من نمی تواسنم اٌبژه را با خودم به خانه ببرم چرا که این کار خلاف قانون بود اما اٌبژه یک حس گر فلزی به مچ دستم بسته بود که هر گاه
احساس دلتنگی میکردم
صدایی ضبط شده که متعلق به
خودش بود از گوشی تلفنن همراهم پخش میشد
خیلی آرام ‌با آهنگی که مختص صدای دخترانه اش بود میگفت“ تو تنها نیستی”
من تنها نبودم
و این تمام دلخوشی ام به وقت تنهایی بود.
تمام دلخوشی ام، شاید باور نکنید اما هنگامی که نوشتم تمام دلخوشی ام، باد را از دماغم بیرون پرت کردم و لب و دهانم در تلخ ترین حالت ممکن کش آمد...! آخرین روز پاییز بود و سرما آرام آرام رخنه کرده بود در دل شهر
آن شب بعد از خداحافظی از اٌبژه رفتم خانه ‌و پس از مدت ها برای خودم قهوه دم کردم
دیگر حالم از چیزهای آماده به هم میخورد
قهوه ای که یکی دیگر از روی وظیفه درست کرده نه عشق، چه طعمی می‌تواند داشته باشد!
انگار این ربات حس بیاتی را در من تازه کرده بود...
.
ادامه دارد
.
#علی_سلطانی

۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

امید

امروز وقتی از خواب بیدار شدم و ساعت رو نگاه کردم دیدم اگه به قطار (مترو) ساعت ۹ نرسم حتما دیر میرسم سر قرار.
با احتساب زمان لباس پوشیدن تقریبا ۱۷دقیقه فرصت داشتم، فقط لباس چون چند سالی هست( تقریبا از ۱۹ سالگی به بعد) یادم نمیاد موقع بیرون رفتن به مدل موهام توی آینه نگاه کنم!
اگه مسواک میزدم این ۱۷ دقیقه میشد ۱۴ دقیقه، مسواک نزدم، کار درستی نبود اما بالاخره باید تاوان دیر بیدار شدنم رو میدادم.
زدم بیرون و موتور گرفتم
نیازه از ترافیک تهران بگم؟
وقتی رسیدم به ایستگاه فقط دو دقیقه مونده بود به ساعت ۹ ...
عقل سالم میگفت نمی رسی چون به لطف مسئولین عزیز یه چیزی حدود ۱۲۰ تا پله باید طی میکردم تا برسم به قطار، چندین ساله پله برقی یا آسانسور این ایستگاه راه اندازی نمیشه
مردم؟ اعتراض؟
اغلب آدمایی که از مترو استفاده میکنن یا کارگر هستن یا کارمند و این یعنی ۸ گرو ۹!
پله که چیزی نیست تو بگو صخره  
انقدر مغزشون مشغوله که دیگه فرصتی واسه فکر کردن و معترض شدن نیست!
پله هارو دویدم، به وسطای راه که رسیدم صدای قطار رو شنیدم، سرعتم رو زیاد کردم
رسیدم دمِ گیت و کارتم رو زدم
اعتبار نداشت...
فقط چند تا پله مونده بود تا قطار.
صدای ایستادن قطار رو شنیدم...
دویدم سمت باجه بلیت فروشی....
بلیت رو گرفتم و از گیت رد شدم
فقط چند تا پله مونده بود
من روی پله ی سه تا مونده به آخر بودم
صدای بسته شدن درب قطار و‌‌ من که روی همون پله ایستادم و بعد هم لبخند تلخ و نفس عمیق تصویر پایانیِ این تلاش بود!
یاد زندگی هامون افتادم، میدوییم و نمی رسیم
اما رفیق یه چیزی
من دوییدم و نرسیدم، این یعنی اعتماد به نفس، تمام اون لحظه هایی که داشتم تلاش میکردم برسم به قطارِ ساعت ۹ امید داشتم، و همین بهم انرژی میداد واسه ادامه دادن
درسته به قطار نرسیدم اما دوتا چیز گیرم اومد
اولی ورزش صبحگاهی! دومی همین متنی که برای شما نوشتم‌
همیشه همینه، برو دنبال چیزی که میخوای .
برو نه! بدو! شاید به اون چیزی که میخوای نرسی اما توی این مسیر یه چیزای بدست میاری که میتونه زندگیت رو تغییر بده...
مگه میشه کائنات تلاش ت رو بی پاسخ بذاره؟
بلند شو رفیق، قطارِ رسیدن به رویاهات منتظرته...

#علی_سلطانی
#روزنویسی


۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

تو از من گم شده ای | قسمت پنجم

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت پنجم

از قرار هر روز عصر و قدم زدن مان یک هفته میگذشت
حس میکردم اگر این ربات از زندگی ام کسر شود دیگر واقعا و واقعا هیچ دلِ خوشی برای گذراندن لحظاتم نخواهم داشت.
آدم تنها همین است، خدا نکند با کسی یا چیزی حالش خوب شود، بیچاره میشود!
دیگر تنهایی سر کردن لحظات یادش می‌رود.
یک هفته گذشته بود اما هنگام حرف زدن نمی دانستم باید با‌ چه نامی صدایش کنم!
شرکت سازنده از قصد روی این ربات ها اسم نگذاشته بود و اغلبِ آدم ها وقتی این ربات ها را برای قدم زدن به عنوان همراه انتخاب می‌کردند یک اسم را از طریق کیبوردی که روی قفسه ی سینه ی ربات طراحی شده بود وارد می‌کردند و تا پایان قدم زدن هم با همان اسم صدای شان می‌کردند
اکثرشان هم نام گم شده شان را روی ربات ها میگذاشتند!
گم شده یعنی کسی که حالا باید میبود تا با هم قدم بزنیم، برایش حرف بزنم، برایم حرف بزند، برایش بخندم، برایم بخندد
همین ها، همین چیزهای پیش پا افتاده روزی آرزویی بزرگ میشود.
من اما نامی جدید برایش گذاشتم!
نامش را گذاشتم اٌبژه
اٌبژه در برابر سوبژه یا ذهن است
بر خلاف ذهن که خود گوینده است
اٌبژه آن است که درباره اش گفته میشود!
از نظر من آن ربات اٌبژه بود
فکر نمی کرد اما مى توانست فکر شود!
می‌توانست مفهوم باشد
با هم قدم میزدیم، برایش حرف میزدم
انگار پاییز، پاییز شده بود
یعنی پاییز وقتی پاییز میشود که بهانه ای برای قدم زدن داشته باشی
برگ ها زیر پای کسی میریزند که بخواهد تمام دلتنگیِ جا مانده اش را زیر پا بگذارد!
باران به صورت کسی میزند که تقاص تمام خاطراتش را از چشمانش پس دهد!
باد به کالبد کسی میوزد که در پی ردی از شوریدگی اش تمام شهر را  نفس بکشد
پاییز برای اهلش پاییز است!
من به طرز غریبی ناپرهیزی میکردم
عجیب ترین‌ اش هم وابستگی به یک همقدم بود!
شاید خیلی مضحک به نظر برسد که آدم به یک ربات وابستگی پیدا کند
اما خب آدمِ سیر از گرسنه خبر ندارد!
آدمِ تنها به هر چیز و ناچیزی وابسته میشود
این ربات مهربان و زیبا که دیگر جای خود داشت
میگویم زیبا چرا که در این موقعیت و سن و سال که همه چیزت از کار افتاده، اندام و چشم
و ابرو چندان اهمیتی ندارد
زیبایی را در رفتار آدم‌ها میبینی، در ارزش و احترامی که برای تو قائلند...
.
ادامه دارد

#علی_سلطانی

۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

تو از من‌ گم شده ای | قسمت چهارم

تو از من‌ گم شده ای
“ربات”
قسمت چهارم
دستم را دراز کردم و بعد هم در آغوش کشیدم اش...
خواستم هزینه ی این چند ساعتی که همراهم بوده را حساب کنم که کیلومتر شمار خاموشش را نشانم داد
باورم نمیشد، یک ربات رفاقتی کنارم مانده بود
کاری که در عصر ما به هیچ وجه تحت هیچ شرایطی رخ نمی دهد
به جرات می‌توانم بگویم واژه ی رفاقت از دایره ی لغات مردم حذف شده
اگر هم میبینید من یادم هست به این دلیل است که جزو آخرین بازماندگانِ این حرف ها به حساب می آیم!
از ته دلم با لبخند نگاهش کردم...
به توصیه ی دکتر باید هر روز پیاده روی میکردم و چه کسی بهتر از این ربات
ساعت کاری اش را پرسیدم ، روی کارتش نوشته شده بود هر روز عصر از ساعت هجده تا پاسی از شب
خب معلوم است باید عصر به بعد ساعت کاری اش آغاز شود و حتمن پیک کاری اش هم همان پاسی از شب بود
چون هیچ ابلهی سر ظهر هوس نمیکند قدم بزند
مگر در یک حالت
که آسمان پوشیده از ابر باشد و زمین مملو از باران
نه این باران ها که چون ابرها را بارور می‌کنند زمان و ثانیه دقیق اش را میدانند،
منظورم باران های بی خبر و پراکنده است که وسط پیاده روی از راه میرسید و همه چیز را به حالت اسلوموشن در می آورد !
از رانندگی آدم‌ها تا نفس کشیدن شان تا نگاهشان به یکدیگر...
.
فردای آن روز راس ساعت سر قرار حاضر شد
من بخاطر کهولت سن آرام و سلانه سلانه، دست به کمر قدم میزدم
به هیچ وجه اعتراض نمی کرد و به هیچ وجه قدم هایش از من تندتر نمی شد
درست است که نمی توانست با من آبجو بنوشد اما دلیل نمی شد برایش سفارش ندهم!
اقای پزشک به من گفته بود قدم بزن
آن هم در عصرهای آشفته ی پاییز
اما به این فکر نکرده بود که توی مسیری که برای قدم زدن انتخاب کرده ام کافه ای قدیمی و پر خاطره قرار دارد که پنجره هایش رو به پیاده رو باز میشود.
خب مگر میشد بعد از بیانِ رج به رج آن همه خاطره برای آن ربات زبان بسته و پس از ذوب شدن ام با تمام‌ وجود توی خاطرات، یک لیوانِ سر پٌر آبجو ننوشید؟
‌و خب مگر میشود از سیگارِ پس از آبجو گذشت؟
وقتی خیلی جوان بودم و یک پیرمرد یا پیرزن میدیدم که آلزایمر دارد خیلی غصه میخوردم و با خودم فکر میکردم چه بیماری عجیبی ست
هیچ‌ کجای تنِ آدم درد نمی کند اما عذاب میکشد، هیچ وقت فکر نمی کردم وقتِ پیری حسرت بخورم که چرا الزایمر ندارم؟
عذابِ این یکی بیشتر است، یادآوری را میگویم
هیچ کس نمی فهمد قلب آدم چگونه مچاله میشود وقتی یاد روزهایی در دور دست می افتد که دیگر هیچ اثری از آن نیست...
.
ادامه دارد
.
#علی_سلطانی

۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

تو از‌ من گم شده ای | قسمت سوم

قسمت سوم
تو از‌ من گم شده ای
“ربات”
حتما این هم یکی از ویژگی های آن ریات پیشرفته بود که وقتی انسانی در خطر است به او‌ کمک کند.
با این سوال مانده بودم مگر انسان این را طرحی نکرده؟ پس چرا خودش به وقت کمک به هم نوع اش غیب میشود؟
انگار آدم ها تمام کمبود های شان را داشتند با این ربات ها جبران می‌کردند
و از آن جایی که ربات طبق یک برنامه پیش می‌رود و قدرت تصمیم گیری و تعقل ندارد، آدم هر گونه که دلش بخواهد می‌تواند آن را  بسازد.
دقیقا همان چیزی که در انسان رخ نمی دهد
آدم ها هر چقدر هم که تربیت شوند بالاخره یک جایی در یک موقعیت بخصوص تمام شرافت و انسانیت شان به گِل مینشیند و منافع شان را بر هر چیزی مُقدم میبینند.
ربات بیچاره برگشت و به سمتم آمد
دستش را دراز کرد و روی شانه ام گذاشت
هر چند تنها یک فلز بود با برنامه ای از پیش تعیین شده اما همینکه خودم را روی تخت بیمارستان تنها ندیدم دلم گرم شد
آقای پزشک پس از معاینه ی مجدد گفت امشب را باید در بیمارستان بمانی
فردا مرخص میشوی
دارو هایت را سر ساعت مصرف کن.
چند قدم فاصله گرفت و‌ دوباره چرخید سمتم و انگشتانش را به حالت قدم زدن توی هوا حرکت داد و در ادامه گفت: پیاده روی فراموش نشود.
آن ربات شب تا به صبح کنارم نشسته بود
هر وقت چشم باز میکردم نور آبی رنگ چشمانش را در تاریکی اتاق میدیدم که تکیه داده بود به دیوار و داشت با چشمان باز استراحت می‌کرد
هر از چند گاهی هم یک موسیقی میگذاشت
سلیقه ی موسیقی اش عالی بود!
من با چشمان بسته گوش می دادم او با چشمان باز...
دلم میخواست بدانم شماره تلفن هایی که در موبایل اش ذخیره کرده متعلق به چه کسانی ست؟ دلتنگ می شود یا نه؟ عاشق شده است؟ دلم میخواست بدانم در دنیای ربات ها چه میگذرد؟ اصلا از عصر تا الان کسی نگران اش نشده؟
مگر کسی نگران من شده بود؟
من فرق زیادی با این ربات نداشتم
هیچ کس در هیچ طول و عرضی از این جغرافیا انتظارم را نمی کشید
دلم میخواست من هم یک ربات بودم
روی یک برنامه ی مشخص و از پیش تعیین شده
نه ذهن داشتم که‌ چیزی یادم بیاید نه قلب داشتم که برای کسی بلرزد نه احساساتی که برای کسی رم کند نه هیچ چیز‌ دیگر
باز یاد جمله ی اورسن ولز افتادم
درست گفته بود، خیلی درست
نمی‌ دانم‌ چرا این روزها مدام یاد آن حرفش می افتم...
بالاخره صبح شد و اجازه ی مرخصی ام را دادند
ربات مذکور جلوی درب بیمارستان روبه روی ام ایستاد و دستش را دراز کرد
این تصویر را به صورت لانگ شات تصور کنید از لابه لای عبور مردم و شلوغی خیابان و تردد تاکسی پرنده ها...
دستم را‌ دراز کردم و بعد هم در آغوش کشیدم اش...
.
ادامه دارد
#علی_سلطانی

۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

تو از من گم شده ای | قسمت یک

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت اول
روزهای پایانی اولین ماه از فصل پاییز بود اما دریغ از یک عدد برگ روی زمین که آدم هوس کند برای قدم زدن.
درختانی مصنوعی صرفا برای زیبایی، در سطح شهر‌ کاشته شده بودند
هر چند که زمانی برای قد کشیدن شان صرف نمیشد و از همان روز اول سایه می افکندند در پیاده رو اما نه سایه شان جان نداشت، نه وزیدن شان معطر بود، نه روی شاخه و برگ شان زندگی جاری....
پاییز را هم که مطبوع و ملیح نمی‌کردند
اصلن هر چیزی که زمان برای قد کشیدن اش صرف نشود همین است، بی بو و رنگ‌ وٌ بی حس
و درک
سرم را چرخاندم روی روزنامه ی الکترونیکی که از گوشه ی موبایلم بیرون جهیده بود
بی رمق نگاهی به بالای صفحه ی اول انداختم
( بیست و یکم مهر هزار چهارصد و چهل و چهار)
خواندن تاریخ روزنامه بیش از پیش خیره ام کرد.
همیشه فکر میکردم اگر از اجل معلق جان سالم به در ببرم و جوان مرگ نشوم بیش از شصت سال عمر نخواهم کرد
اما حالا در سن هفتاد و چند سالگی روی نیمکتی کنار پیاده رو نشسته بودم و به آمد و شد ربات هایی نگاه میکردم که هنگام رد شدن از کنارت میگفتند: قدم؟
این قدم گفتن شان من را به سال های دور برد
به زمانی که همیشه عجله داشتم و این بازی، زندگی را میگویم،  جدی گرفته بودم
بی ارزشی دنیا را تا به سال های آخر عمرت نرسی درک نمی کنی...
چه داشتم میگفتم؟ مطلب از دستم در رفت، آثار پیری ست دیگر، هان، از “قدم” گفتنِ ربات ها به این‌جا رسیدیم، این قدم گفتن شان من را یاد موتور گفتن های موتوری ها در جوانی انداخت که برای فرار از ترافیک ترک شان مینشستیم
اما این ربات ها کارشان چیز دیگری بود
اینجا برای فرار از تنهایی با این ربات ها همراه میشدی
تنهایی در این زمانه بیداد می‌کند، هیچ کس حوصله ی هیچ کس را ندارد
همه روی برنامه کار می‌کنند، روی برنامه میخوابند، روی برنامه غذا میخورند...
خلاصه هر غلطی میخواهند کنند روی برنامه است
تنها تفاوت آدم ها با ربات ها جنسِ تن شان است
باز دمِ این ربات ها گرم که کارشان همراهی و قدم زدن با آدم های تنهاست،
یک پولی میگیرند، بدون خستگی همراهت قدم میزنند و بدون هیچ حرفی به درد و دل هایت گوش می‌کنند تازه قضاوت کردن هم بلد نیستند.
طبق عادت خودم را مشغول خواندن تیترهای روزنامه کردم

_ایران، شرایط جدیدی را برای ورود پناهندگان اروپایی و آمریکایی وضع کرد

_فَلک کردن آقای وزیر مقابل ساختمان وزارت کشور،
توسط یکی از شهروندان به دلیل رفتار بد کارمند وزارت با ارباب رجوع

_پرسپولیس در آستانه ی اولین قهرمانی آسیا

_کنسرت شایع، رَپرِ پا به سن گذاشته در میدان آزادی...
.
ادامه دارد
#علی_سلطانی

۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

خوشبختیمون

یکی از بزرگترین موانع خوشبختی ما می دونید چیه ؟

اینکه ما در عوض اینکه دنبال شادیها و خوشی های در دسترس در کنار عزیزانمان باشیم و خوشبختی را با یک لبخند از ته دل و حتی با خوردن یک بستنی و چیزهای ساده و در لحظه تجربه کنیم به دنبال این هستیم که خوشبخت به نظر بیایم .

اینه که وقتی می ریم شمال و چند روز را با بهترین دوستانمون سپری می کنیم و از ته دل شاد می شیم  وقتی بر می گردیم احساس خوشبختی نمی کنیم و به خودمون میگیم ای بابا ما هم که الکی خوشیم و خودمون را گول می زنیم و به دنبال این هستیم که یک مسافرت قسطی جور کنیم و با فشار زیاد بریم سواحل ... که حتی دوستی هم کنارمون نیست و بعد عکسای رنگارنگمون رو بذاریم اینستا و با اینکار فریاد بزنیم نگاه کنید من خوشبختم .

بعد از اون اطرافیان با لبخندها و جملات مصنوعی ما رو تشویق می کنند ولی وقتی به درونمان نگاه می کنیم متوجه می شیم که  ازته دل شاد نیستیم .

چون در پی شادی خودمون نبودیم بلکه می خواستیم دیگران را راضی کنیم که من خوشبختم و در این بین کافیه بفهمیم که یکی از این افراد مسافرتی با شرایط و مکان لوکس تر از ما داشته ، اونموقع هست که میشه نور علی نور و مسافرت ما تبدیل به جهنم میشه .

برای خوشبختی درونی بیایید  از امروز سعی کنیم به نعمت ها و داشته هامون صرفنظر از مقایسه با دیگران  تمرکز کنیم و به خودمان یادآوری کنیم که تمام این داشته ها در خدمت ماست که حالمون خوب باشه .

به خودمون یادآوری کنیم لابه لای مسیر ی که قرار بوده حال خودمون را باهاش خوب کنیم گم نشیم .

به خودمون یادآوری کنیم اگر همین الان از حرف ساده ی دوستمون خندیدیم خوشبختیم .


خوشبختی را در جایی بیرون خودمون جستجو نکنیم .

و به قول سهراب سپهری عزیزم 

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است …

۲۷ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

"کافه ی دانشگاه"

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم

دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند،

بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را  مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...

دیگر کافه بوی شاملو را میداد!

همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!

داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم

داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم

این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!

و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!

مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.

یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.

عشق همین است

آدم ها می روند تا بمانند..!

گاهی به آغوش یار

و گاهی از آغوش یار.. 

📚چیزهایی هست که نمیدانی

۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم ...

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم
خواستم که بماند
خواستم که بسازد
تمامِ خرابه اى که از رابطه مان باقى مانده بود را
تمامِ خاطراتِ خوبمان را برایش از نو مرور کردم
که ما این بودیم و آن بودیم...
که رفتن را اگر انتخاب کنى
میشویم نُقلِ محفلِ تمامِ آنهایى که
چشمِ دیدنِ دو نفره مان را نداشتند
که سوژه ى خنده شان میشویم
گفتم من از حرفِ مردم بیزارم
از نگاه هایى که بعد از تو به من میشود...
تو میروى و عینِ خیالت هم نیست
مینشینى در جمعِ دوستانه تان و از حریممان به طنز
با افتخار سخن میگویى
من اما
روزها
ماه ها
سالها حتى
زمان میبرد برایم
تا بتوانم کسى که شبیهِ تو نباشد را واردِ زندگى ام کنم!
ارسال کردم
به دقیقه نکشید که پاسخم را داد
"هر طور راحتى"
و امان از این جمله ى بى سر و تهِ لعنتى...
که اکثرِ قریب به اتفاقمان براى یکبار هم که شده،
چشیده ایم مزهِ ى تلخش را در زندگیمان

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

یه بازی بی نقص :)

+خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون سه روز توی نوبت بودم، سعی میکنم خلاصه بگم حرفام رو که زیاد وقت نگیرم

_گوش میکنم

+راستش همه چیز برمیگرده به سیزده سال پیش، وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم!

من نقشه کشی میخوندم و دیوونه ی بازیگری، اونم ریاضی میخوند اما جای معادله و عدد دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذره!

سال آخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود، نیم ساعت قبل از زنگ آخر از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و هنوز زنگشون نخورده جلوی در مدرسه منتظرش بودم.

اون هیچ وقت نفهمید که من واسه هزینه ی فلافل و سمبوسه ی مسیرِ مدرسه تا خونه تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه هارو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشون.

حالمون خوب بود که خوردیم به کنکور،

من از کنکور متنفرم خانوم دکتر، از تغییر مسیرهای یهویی متنفرم

به هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول بشیم، انتخابمونم شیراز بود

من قبول نشدم اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوری مون ترجیح داد و رفت.

منم باید میرفتم سربازی، این دوری من رو عاشق تر میکرد و اون رو دلسردتر! حق داشت خب، اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم، آخه من وقتی ازسربازی برگشتم مجبور بودم برم سرکارو جایگزین پدر کار افتادم باشم.

لا به لای سختیای زندگی داشتم دست و پا میزدم که برگشت بهم گفت من و تو راهمون خیلی وقته سواشده، بهتره دچار سوتفاهم نباشیم!

به همین راحتی گفت سوتفاهم و رفت پی تفاهمی که توی همه چی دنبالش میگشت الا دلِ من که براش لرز میگرفت.

بعد از سیزده سال هفته ی پیش جلوی محل کارم یه نفر زده بود به ماشینم و کارت ویزیتش رو گذاشته بود و رفته بود.

اسمش رو که روی کارت دیدم اول باورم نشد اما بعد ازکلی پیگیری فهمیدم خودشه.

ماشینم قراضه تر از این حرف هاست که برم پی خسارت اما به عنوان مریض وقت گرفتم، مریضش بودم خب!

انقدر توی کارش بزرگ شده که واسه دیدنش سه روز توی نوبت بودم

انقدر فکرش پرته که بعد از این همه حرف زدن هنوز داره نگاهم میکنه و نفهمیده من همون سوتفاهمی ام که بزرگترین تفاهم زندگیم رو ازم گرفت...اینا همه حرفای من بود خانوم دکتر، اما نیازی به نسخه نیست، شما سیزده سال پیش نسخه ی من رو پیچیدی

_یه ماه پیش وقتی توی بلیط فروشی سینما دیدمت همه ی اون روزامون از جلوی چشمم ردشد، اون تصادف ساختگی رم ترتیب دادم که ببینمت...که شاید بتونیم دوباره دچار اون سوتفاهم بشیم! میخوام فردا ظهرجلوی مدرسه ی دوران دبیرستانمون ببینمت

+فردا قول دادم زن و بچم رو ببرم سینما بعدش بریم فلافلی، همون فلافلی نزدیک مدرستون...راستش من هنوز دیوونه ی بازیگری ام...بازیگر خوبی ام شدم...سیزده ساله دارم زندگی رو بازی میکنم، یه بازی بی نقص ...

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۴۳ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

باید سی سالگی ات تمام شده باشد

باید سی سالگی ات تمام شده باشد 

یا باید انقدر پیر شده باشی ...حتی در اوج جوانی

تا بفهمی چرا در میان کلیدها

همیشه کلید حیاط 

و در میان نیمکت ها

نیمکت های تک نفره رنگ و رو رفته ترند.

.

آجر

در خانه هایی که از تنهایی بنا شده باشد

غمگین تر است

غمگین

مثل جیرجیرکی که از شر تنهایی

پناه می برد به صدای زمخت لولای در.

.

_ ما

 از یتیم خانه ها آموختیم

تنهایی

شکل های بی رحم تری هم 

می تواند داشته باشد _

.

کلید را در آغوش دستگیره رها کردیم

تا نیمکت های سرد پارک را

به کافه هایی که غروب های دلگیرتری دارند

ترجیح داده باشیم.

چرا که زندگی

مثل عصرهای غمگین یک پیاده رو

همیشه از جای خالی کسی پر است.

مثل انبوهِ اندوه در زیر چتر

که از هر طرف

به هر طرف نگاه می کنی

تنهایی

از هزاروشش جهت

در حال چکه کردن است 

و پاییز

تنها

تنهایی مان را بزرگتر می کند

به صورتمان می کوبد

و پیش از آنکه فهمیده باشیم

درست جایی که نباید

زمینمان می زند.

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

دارم گریه میکنم

من می نویسم « دارم گریه می کنم ». اما  تو نمی دانی من چگونه گریه می کنم . اما تو نمی دانی چه می شود که یک آدم گریه کردنش را به یک جمله ی خبری تبدیل می کند. انگار بخواهد بگوید دست هایم بالاست. تسلیم شده ام. بگذار تمام شود. من را نگاه کن ؟! من دارم گریه می کنم. من می نویسم « دارم گریه می کنم» و تو دلت برای دو فعلی بودن جمله ی کوتاهم نمی سوزد. دلت برای گریه ای که نمی دانی چگونه رخ می دهد نمی سوزد. نمی دانی پاهایم را توی شکمم جمع کرده ام یا پایین تخت نشسته ام. نمی دانی محتوای معده ام را توی توالت بالا می اورم یا سیفون را می کشم. نمی دانی راننده ی تاکسی دو هزار تومن روی کرایه ام می کشد و من توی جیب هایم هزار تومنی های پاره ای دارم که راننده های مسیر دانشگاه توی پاچه ام کرده اند. تو نمی دانی و دلت نمی سوزد که من رقم های پلاک ماشینت را حفظ کرده بودم و توی شلوغی خیابانی که می دانم هیچ وقت گذرت به آن نمی خورد چشم هایی که هنوز گریه نمی کرد به دنبالت گشته اند. تو دلت نمی سوزد برای چشم هایم! دلت نمی سوزد که توی کیفم ، کیت کت های له شده و خرده کاغذ های مچاله پیدا کرده بودی. من می نویسم « دارم گریه می کنم» و جوری زیر گریه می زنم که انگار اخرین بار است. انگار اخرین فرصت گریه کردن است. انگار باید این مایع تلخی لعنتی ای که توی گلویم می دود برای همیشه تمام شود.من گریه می کنم و تو نمی دانی گفتنِ « دارم گریه می کنم» چه قدر غصه دار است، که هیچکس بعد از گفتن این حرف، دیگر نمی تواند جلوی آدمش در آید! نمی تواند روی پاهایش بایستد، نمی تواند خنده های بلند بزند و صدایش نلرزیده باشد، نمی تواند دست هایش را بدهد، بدون آنکه از پا پس کشیدن نترسیده باشد. « دارم گریه می کنم » جمله ی خطرناکی ست. تو دست هایت را به نشانه ی تسلیم روی تاچر تلفن همراهت می بری و اعتراف می کنی. بعد از ان آدم ها حق دارند رفته باشند، حق دارند که خودشان را از زیر مسؤلیت گریه های تو فراری دهند، حق دارند دستمال های کلینیکسشان را برای ماتیک های زن های دیگری کنار بگذارند و رد اشک هایت را نبینند. من می نویسم « دارم گریه می کنم» اما تو نمی دانی که چطور؟!... نمی دانی اشک هایم کجا پرت می شوند.. تو دلت نمی سوزد برای چشم هایم . من می نویسم «دارم گریه می کنم» و بعد از آن، چشم هایی دارم که از دست داده اند.

۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۲ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

میتوانم ...

من میتوانم

در اتمسفر ترین نقطه ی آغوش ات نفس بکشم

و برای بوسیدن ات

ساعت ها در نگاهت به انتظار بنشینم

تا روی چشمانت را کم کنم!

اما مثل روز برایم روشن است

این نسیمی که از جانب اردیبهشت می وزد

به همراه عطر سردی که در گردن ام پیچیده

چه بر سر نفس هایت می آورد!

و هنگامی که مهتابِ آسمانی خالی از ابر

چهره ام را سایه روشن میکند

طاقت ات طاق میشود

لب هایت به تکاپو می افتد

وآن چنان خودت را گم میکنی

که برای پیدا کردن ات

ساعت ها معاشقه لازم است!

خونسرد بودنم را فحش میدهی!

اما باور کن 

از این همه تاریکی

همین برایم کافیست

که نیمه های شب

دست هایم را زیر سرت میگذاری

ابروهایت را نوازش میکنم

آرام آرام به خواب می روی و من

پلک هایت را میبوسم!

#علی_سلطانی

۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۲ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

یک اتفاق ...

من به بی‌رحمی «اتفاق» معتقدم. به اینکه وقتی میفته، می‌خواد زندگیت رو زیر و رو کنه. وگرنه من که یک عمر، خودم بودم و خودم. تو یادت نمیاد، من غروبا می‌نشستم پشت همین پنجره، دستم رو می‌ذاشتم زیر چونم و آدمایی رو نگاه می‌کردم که بود و نبودشون برام فرقی نمی‌کرد. تو خبر نداری، من همینجا با هر لبی که به لیوان چایی می‌زدم، به حماقت هر دونفری که شونه به شونه‌ی هم راه می‌رفتن می‌خندیدم. اون وقتا چه می‌‌دونستم روز بارونی چیه؟ غروب جمعه چه دردیه؟ انتظار چی مرگیه؟ من فقط یه بار چشمام رو بستم. فقط یه بار بستم و وقتی باز کردم، دیدم «تو» وسط زندگیمی. دقیقا وسط زندگیم.

من اصلا قبل از تو...تو نمی‌دونی، وقتی نیومده بودی من حتی معنی «قبل» و «بعد» رو نمی‌دونستم. من حتی نمی‌دونستم از پشت پنجره، با آدمی که زیر بارون داره تنها قدم می‌زنه باید همدردی کنم. من انقدر پرت بودم که نمی‌دونستم به اون دونفری که دارن با هم راه می‌رن باید حسادت کنم. من فکرشم نمی‌کردم که یک روز، خودم رو پیش یکی دیگه جا بذارم. شاید تو بی‌تقصیر بودی، اما کاش می‌فهمیدی؛ یا از اول نباید میومدی، یا وقتی اومدی، حق رفتن نداشتی.

#پویا_جمشیدی

۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۱ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
پست عاشقانه

یادت ..

برای به یاد آوردن یه نفر، ‌یه بهانه‌ی کوچیک کافیه، اما کی می‌دونه برای فراموش کردن، چند سال باید بگذره؟ از کجا معلوم که با مرگ، همه‌ی خاطرات فراموش می‌شن؟  کاش آدم آرزوهاش رو توی دنیا بذاره، خاطراتش رو به گور ببره.

توی قدیمی‌ترین عکسها، همیشه یه نفر هست، که هیچ‌وقت لبخندش کهنه نمی‌شه.

یه روز همه‌ی آدما، می‌رن سراغ یه عکس قدیمی، کنار یه عشق قدیمی، زل می‌زنن به یه بغض قدیمی و می‌گن؛ «خیلی ممنون، که یه روز با تمام وجود دوستم داشتی»

#پویا_جمشیدی 

۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

نویسنده ها تنها هستند ...

نویسنده ها آدم های تنهایی هستن، گاهی ساعت ها، روزها، ماه ها یا شاید هم سال ها توی یه اتاق می شینن و به ساختار داستان شون و شخصیت هاش فکر می کنن، بدون اینکه حتا کلمه ای روی کاغذ بنویسن، این خیال پردازی گاهی تا جایی پیش میره که به واقعی بودن خاطراتی که خودشون تجربه کردن هم شک می کنن...

 #روزبه_معین

۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

من حسودم ...

من حسودم جانم!

حسادتِ من با تو زمین تا آسمان فرق دارد؛

حسادتِ تو بغض میشود

حسادتِ تو جمع میشود در قطره اشکى و

آرام آرام سُر میخورد روى گونه هایت...

با پشت دستهاى مردانه ام پاکشان میکنم و

تا آخرِ عمر ضمانت میکنم که غریبه اى

سببِ خیس شدنِ چشمانت نشود!

من اما همه چیز را میریزم توی دلم

شب ها که به خواب میروى،

مى آیم کنارِ پنجره و تمامِ حسادت هاى مردانه ام را دود میکنم!

میدانى؟

من به تمامِ آدمهایى که تو ناخواسته دوستشان دارى حسودم؛

به شاعرى که با شعرهایش ذوق میکنى...

به خواننده اى که ترانه هایش روى لبهایت رژه میرود...

به بازیگرى که قند در دلت آب میکند...

کنارِ تو از تمامِ اینها لذت میبرم اما در خلوتم

روزى هزاران بار نفرینشان میکنم!

خاصیتِ مرد بودن همین است جانم؛

مردها حسادتشان را بروز نمیدهند،

جمع میکنند

و

جمع میکنند

و شبها در خلوتشان

بدونِ آنکه بویى ببرى

دود میکنند!

#علی_قاضی_نظام 


۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

از دست دادن

چشم هایش داشت هرثانیه باریک تر از قبل میشد ، خواب خودش را می کشید پشت پلک هایش ، خوابش می امد ، گفت : اندازه ی یک عمر خسته ام .

باد محکم می خورد توی صورتش دست هایش توی باد تکان می خورد ، همین طور که چشم هایش را بخاطر شدت باد بسته بود با صدای بلند ادامه داد : اولین از دست دادن سخته چون تا حالا از دست دادن رو تجربه نکردی ، دومین از دست دادن سخته چون یک بار طعم از دست دادن رو چشیدی ، سومین از دست دادن سخت تره چون بعد از دوبار از دست دادن دوباره اعتماد کردی و باز از دست دادی ، چهارمین از دست دادن سخت تر از سخت تره چون همراه با از دست دادنت اعتمادت رو هم از دست دادی ، پنجمین از دست دادن ...

به آخرین برگی که باد از تنش جدا کرد نگاه کرد چشم هایش را بست و گفت : از دست دادن واسه شما ادم ها رو نمی دونم اما ، برای ما درخت ها همیشه سخته.

باد هنوز شاخه هایش را تکان می داد.

#مرآ_جان

۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

سکوت کردیم

انقدر نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم که حرف زدن از یادمان رفت..

همان لحظه ای که باید نگاهش میکردیم و به زبان می آوردیم دوستش داریم سکوت کردیم و در خلوت خودمان آنقدر از دوست داشتنش نوشتیم که هیچگاه به دستش نرسید..

همان لحظه ای که منتظر بود به زبان بیاوریم کنارم بمان سکوت کردیم و شب که شد نوشتیم چقدر ماندنش آراممان میکند..

همان لحظه ای که باید صدایمان را میشنید که بر سرش فریاد میزدیم نرو..

ما تمام این مدت سکوت کردیم و سکوت کردیم و سکوت کردیم..

ما در سکوتمان همیشه دنبال جوابی گشتیم که خودمان هیچ کجای زندگی به زبان نیاورده بودیم..

ما همان دسته انسان هایی که با نوشتن خواستیم حرف هایمان را به کل دنیا و درست همان یک نفری که دنیایمان را میسازد به گوششان برسانیم

ما در سکوت هایمان مردیم و مردیم.

ما در سکوت هایمان کسانی را از دست دادیم و از فراغش تا میتوانستیم آنقدر نوشتیم که هیچگاه هیچ کجای دنیا به گوش همان یک نفر نرسید..

۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

فراموشت نمیکنم رفیق :)


عاشقانه


من و تو 

کنار هر جمله عاشقانمون ، "رفیق" میذاریم  تا مبادا یکی از ما با خودش بگه : 

عاشق منه !

مثلا میگیم «دوستت دارم رفیق »

یا مثلا «بغلم کن رفیق »

یا «تنهام نذاز رفیق »

«کنارت آرامش دارم رفیق »

این "رفیق" رو میگیم 

که حواسمون باشه

 ما فقط کنار هم مثل یه دوستیم 

ما میخوایم عاشقانه های رفاقتی داشته باشیم ولی

 جانِ جهانم

اینو، هم تو میدونی ،

هم من که رابطمون عاشقانه یِ عاشقانست 

وگرنه کدوم دو رفیقِ جنس مخالفی شب و روز رو باهم میگذرونن؟

و اگه یکیشون دیر وقت به خونه برسه دل اون یکی آشوب میشه ؟

آخه کدومشون روسریِ اون یکی رو درست میکنه و موهاش رو از صورتش کنار میزنه ؟ 

کدومشون میگه وقتی تو هستی آرامش رو حس میکنم ؟

کدومشون برایِ همدیگه یادگاری میذارن ؟

تو رابطه کدومشون موقع جداشدن

 یکی زل میزنه تو چشمای اون یکی و با چشمایِ طوسیِ خوشگلش میگه کاش نمیرفتی و کنارم میموندی ؟

رفیقِ جان

ما داریم «عاشقانه هایِ رفاقتیمون» رو تحمل میکنیم

 تا «عاشقانه هایِ عاشقی» گند نزنه به تموم رابطه مون 

فقط عزیزترینِ دلم 

گاهی بیشتر بگو دوستت دارم رفیق !

و دستامو محکم تر بگیر ...

بذار خیالم راحت باشه

 عاشقانه هایِ رفاقتیمون تا همیشه ادامه داره 

#بهاره_رحمانی


۰۱ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه
سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۰۰ ق.ظ پست عاشقانه
داستان عاشقانه و واقعی “اشکالی نداره ماهم خدایی داریم”

داستان عاشقانه و واقعی “اشکالی نداره ماهم خدایی داریم”


همه چی از چت شروع شد … از اینترنت … کاش هیچ وقت اونجا نمیرفتم و عاشق نمیشدم .
اینکه چه جوری آشنا شدیم و چه کارا کردیم مهم نیست … مهم الانه که دارم از دستش میدم .

بچه مدرسه ای بودم هنرستانی روزی نبود که پسرای خوش تیپ با ماشینای آن چنانی جلوی در منتظرم نباشن. به هیشکی محل نمیدادم اصلا برام مهم نبود توی یه دنیای دیگه بودم .

خیلی از دوستام آرزو داشتن که اون پسرا جای من سمت اونا میرفتن بهم میگفتن خاک تو سرت، دیگه چی میخوای از این بهتر؟ ولی من جوابم نه بود و نه…

عشقم چت داشتم … اون قدر تو چت مسخره بازی درم آوردم که تک تک پسرا میومدن و بهم پیغام خصوصی میدادن و شماره و …




بقیه ی داستان رو در ادامه ی مطلب بخونید

ادامه مطلب...
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۰۰ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پست عاشقانه

چه دنیای عجیبی است

فازسنگین
دختر با نا امیدی و عصبانیت

به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد...

کاملا از او نا امید شده بود

از کسی که انقدر دوستش داشت

و فکر می کرد که او هم دوستش دارد

ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت

دختر را تنها گذاشت

از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود

همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر!!!


چشمهایش همیشه به دری بود

که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود ...

حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود

که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد

ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود

یا جوابهای بی سر و ته که

خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت!!!

تحمل دختر تمام شده بود

به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند

به او گفت که از زندگی اش خارج شود...

به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود

با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود!

دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد!!!

زانوهای پسر لحظه ای سست شد

و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود

ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود

و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . . .


دختر با خود فکر می کرد

که چه دنیای عجیبی است

در این دنیا که ادمهایی مثل آن غریبه پیدا می شوند

که کلیه اش را مجانی اهدا می کند

بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد

و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش!

در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود

و خونهایی را که از پهلویش می امدپاک می کرد و

پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود!!!

او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است...

۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۷ ۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
پست عاشقانه

طبیعت عقرب

روزی زنی عقربی را دید درون آب دست و پا می‌زند؛

تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد،

زن باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بکشد،

اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.

رهگذری او را دید و پرسید: برای چه اصرار داری عقربی را که مدام تو را نیش می‌زند نجات دهی؟

زن پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند

 ولی طبیعت من عشق ورزیدن است.



۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

خوش شانس یا بد شانس!!

ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ، 

ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ! ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮم؟

ﻓﺮﺩﺍ ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺐ ﻭﺣﺸﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ، 

ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ! ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟

ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍسب‌ها ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺖ،

ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ! ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟

ﻓﺮﺩﺍﯾﺶ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻫﺎﯼ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ،

ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ! ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺵ‌ﺷﺎﻧﺴﯽﻫﺎ ﻭ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽﻫﺎﯼ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﺍﺳﺖ،

ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯﺗﺎﻥ ﻣﻘﺪمه‌ی ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽﻫﺎﯼ ﻓﺮﺩﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ!


۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

آنچه از سوز آتش دل هر عاشق بر آید

 پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی‌ای که شاید یک روز تو هم بشینی.
کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف می‌زدن و پیرمرد نگاهشون می‌کرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی‌خوان همدیگر رو ببینن.

پیرمرد در حالی که اشک می‌ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونه‌اش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...

پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی‌ای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی ...

 پ . ن : بیاید قدر خوبی هاونو بدونیم :) # نویسنده عشق

۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۳۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟

زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو ... مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

THAT'S LOVE


?GIRL: WHAT YOU DO IF I DIE

BOY: NAUGHTILY SAID I WILL BE HAPPY

NEXT DAY HE GOT NEWS THAT GIRL DIED

SHE LEFT A LETTER FOR BOY

"I CAN DO ANYTHING 2 MAKE YOU HAPPY"


THAT'S LOVE

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

زن باید (عاشق ) و مرد باید (لایق) باشد...!!!

ﺪﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺯﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻴﺴﻮﺍﻧﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﺭﺷﺖ ﺑﺎﺷﺪ...!!!
ﻣﺎﺩﺭﻡ... ﻫﺮﮔﺰ ﻣﻮﻯ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﭘﺪﺭﻡ ﻧﺒﻮﺩ!..!
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺯﻳﺒﺎﻳﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩ ﻧﻴﺴﺖ ...!!! 

ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺶ ﺯﻣﺨﺖ ،ﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ...!!!

ﭘﺪﺭﻡ ،ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ،ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺯﻣﺨﺘﻰ ﺩﺍﺷﺖ

ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ...!!!

ولی هرگز نگفتند : که زن باید (عاشق ) و مرد باید (لایق) باشد...!!!

عشق را سانسور کردند ... اما من سالها جنگیدم تا فهمیدم 

که بدون عشق ... نه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم ...!!

و نه مردی با دستان زمخت و گونه های آفتاب سوخته

خوشبختی مرا تضمین میکند ...!!!

۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

سرطان :(


وقتی آن شب از سر کار به خانه برگشتم، همسرم داشت غذا را آماده می‌کرد، دست او را گرفتم و گفتم، باید چیزی را به تو بگویم. او نشست و به آرامی مشغول غذا خوردن شد. غم و ناراحتی توی چشمانش را خوب می‌دیدم.

یکدفعه نفهمیدم چطور دهانم را باز کردم. اما باید به او می‌گفتم که در ذهنم چه می‌گذرد. من طلاق می‌خواستم. به آرامی موضوع را مطرح کردم. به نظر نمی‌رسید که از حرفهایم ناراحت شده باشد، فقط به نرمی پرسید، چرا؟


ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب...
۱۶ فروردين ۹۵ ، ۰۸:۱۵ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

تاریخ مصرف عشقش | تلخ و واقعی

امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد

منصور با خودش زمزمه کرد … چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !

یک روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام کرد.

ژاله با دیدن منصور با صدا گفت: خدای من منصور خودتی ؟!

بعد سکوتی میانشان حکمفرما شد.


ادامه ی داستان رو در ادامه ی مطلب بخونید

ادامه مطلب...
۱۰ فروردين ۹۵ ، ۰۵:۱۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

ماهیگیری | داستان کوتاه


مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:”عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم”

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن.

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد...

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت :”بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟”

جواب زن خیلی جالب بود…

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.
۰۹ فروردين ۹۵ ، ۰۳:۱۲ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

داستان زیبای معنای دوست داشتن واقعی!



خانواده بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه کوچک کنار مزرعه کار و زندگی می‌کردند، کلبه آنها نه اتاقی داشت و نه اسباب و اثاثیه ای. اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آنقدری گیرشان می‌آمد که فقط شکمشان را به سختی سیر کنند. اما یک سال بدون هیچ علتی، محصول کمی بیشتر از حد معمول بدست آمد، در نتیجه کمی بیش از نیازشان پول بدست آوردند…
زن کاتالوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد، همچنان که صفحات آنرا یکی یکی ورق می‌زد افراد خانواده هم دورش جمع می‌شدند، بالاخره زن آینه‌ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است. پیش از آن در خانه هرگز آینه ای نداشتند. از آنجایی‌که پول کافی برای خریدنش داشتند، زن آن را سفارش داد. یک هفته بعد وقتی در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید او بسته ای در دست داشت، و خانواده به استقبالش رفتند .
زن اولین کسی بود که بسته راباز کرد و خود را در آینه دید و جیغ زد: جک، تو همیشه می‌گفتی من زیبا هستم، من واقعآ زیبا هستم! مرد آینه را بدست گرفت و در آن نگاه کرد لبخندی زد و گفت: تو همیشه می‌گفتی که من خشن هستم ولی من جذاب هستم. نفر بعدی دختر کوچکشان بود که گفت: مامان، مامان، چشمهای من شبیه توست . در این اثنا پسر کوچکشان که بسیار پر انرژی بود از راه رسید و آینه را قاپید او در چهار سالگی از قاطر لگد خورده بود و صورتش از ریخت افتاده بود، او فریاد زد: من زشتم ! من زشتم!
و در حالی که بشدت گریه می‌کرد به پدرش گفت : پدر، آیا من همیشه همین شکل بودم ؟
بله پسرم ، همیشه .
با این حال تو مرا دوست داری ؟
بله پسرم، دوستت دارم !
چرا؟ برای چه من را دوست داری ؟
چون مال من هستی!!!
….و من هر روز صبح وقتی صادقانه به درونم نگاه می‌کنم و می بینم که زشت است ، از خدا می‌رسم آیا دوستم داری ؟ و او همیشه مهربانانه جواب می دهد: بله !و وقتی از او می پرسم چرا دوستم داری ؟
او می‌گوید : چون مال من هستی.

۰۹ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

*داستان عاشقانه مریم و امیر* | داستان کوتاه


من تو یه خانواده ثروتمند به دنیا اومدم یه عمو دارم اسمش رضاست یه پسر داره اسمش امیره منو امیر وقتی بچه بودیم همیشه با هم بودیم بازی میکردیم و.... وقتی بزرگ شدیم رابطمون کم شد یعنی سنمون اجازه نمیداد باهم باشیم ۱۸سالم بود که متوجه شدم به امیرعلاقه دارم اگه ۲روز نمی دیدمش دلم براش تنگ میشد امیر پسرخوبی بود ظاهر خوبی داشت اما بخاطر اخلاقی که داشت همه تو فامیل از امیر خوششون میومد وقتی که من ۱۸ سالم بود امیر۲۱ سال داشت ۳سال از من بزرگتر بود من اون سال تو دانشگاه قبول شدم امیر هم دانشجو بود اما تو شهرخودمون اما من باید برای درس خوندن میرفتم یه شهردیگه وقتی خبر قبولی من تو دانشگاه تو فامیل پخش شد پدرم یه جشن برام گرفت تو مراسم امیر خیلی دیر اومد نگرانش بودم وقتی اومد همش تو فکر بود چشاش قرمز شده بود اخه امیر وقتی از چیزی ناراحت بود چشاش قرمز میشد رفتم پیشش گفتم امیر از چی ناراحتی؟؟؟


بقیه در ادامه ی مطلب :)

ادامه مطلب...
۰۷ فروردين ۹۵ ، ۰۶:۳۴ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

خیلی پستی :|


***اینم ی داستان زیبا تقدیم به همه دوستان گلم***

دیشب با دوستم رفته بودم رستوان،

روبروی تخت ما یه دختر و پسر نشسته بودن

 که پسره پشتش به تخت ما بود، معلوم بود باهم دوست هستن،

 اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد، قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست،

 دختره شروع کرد به آمار دادن، سرمو انداختم پایین،

دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم.

خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،

 با نگاهش قبول کرد، بلند شدن، پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخت ما رسید

دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت.

براش نوشته بودم… “خیـلی پستی”

۰۷ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۰۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

خلید من و اقاییم :) | داستان کوتاه

من و آقایی املوز لفتیم خلید

بلای آقایی لباس خوجل خلدیم:)

 به سلیقه هر دومون

و من که یه مدت بود دوس داچتم یه لباس زمچتونی بلای آقای همسل هدیه بخلم

با یه ترفندی وقتی  کلی گشتیم و دیگه همه خریدامونو کردیم و خچته چده بود

بلدمش و همونی که میخواستم  بخلم بلاچ رو بچ نچون داتم

هی میگفت بابا ما که خردیامون کردیم عزیزم، بیا بریم غذا بخوریم، الان دیر میشه غذایی که دوس داری تموم میشه هاااااا!!

من هی گفتم نه غذا رو ول کن، بریم لباس ببینیم ، اونم اصلا لاضی نمیچد

منم قهل الکی کلدم :) یه جا وسط خیابون دست به سینه وایچادم و گفتم اصلا نموخوام ، بات قهلم و باتم نمیام...

خندید و گفت: باشحه قلبونت بلم باشحه هرجا تو بگی میلیم ، بگو من کجا باید بلم تا خانومم با من قهل نکنه؟؟

منم لوس بازی درآوردم و گوفتم اوجا....

بعدچ لفتیم دیده بلا این که ضایع نچه که من میخام چیکال تُنم، لباچای مختلف تنچ کلدم (الکی) و هی گفتم کودم خوب تله ؟

اونم نَظَل داد و خدا لو شکل با هم، هم نظل بوتیم و از بین همه از اونی که من دوچ داچتم خوچش اومد :)

یه سویشرت سرمه ای تیره که روی سینش سمت چپ از بالا تا پایین یه چاپ خوجل داچت و توش همش خز توسی بود و خیلی گرم بود و کلای خوجل با خز داچت اما اصلا سوسول نبود چون آقایی همیشه لباسای امرویز اما سر سنگین میپوچه ، میگه من مردم

اله مرده منه دیه ، فداچ بپچم

خلاصه خیلی اسپرت بود و من دوچ داچتم . بعدچ که به مراد دلم رسیدم، زدم تو فیلم بازی و گفتم

اه این چه وضعشه بابا؟! مُردم از گرسنگی چرا منو میاری بیرون ازم بیگاری میکشی؟ هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از دست تو!! بدو بریم شام بده بهم، این همه خرید کردی نمیخوای یه شیرینی بدی؟؟؟؟؟؟ ها؟؟؟؟

آقایی بیچاله شاخ دلاولده بود!! گفت :

 قربونت برم چشم بریم، من که هی بهت میگم بریم شام ، معده من سوراخ شد تو گفتی بیام این ور

منم زدم زیل همه چی گفتم : من ؟!؟!؟! کی؟؟!!!واقعا که !!

بیچاره آقایی ههه از قیافش معلوم بود حتما پیچ خودچ گفته خدایا زنم خل وضعه بیچاله ، خدا چفاش بده  من گناه دالم با این زن زندگی کنم

اما لفتیم غذایی که من میخواستم تموم چده بود :(

خیلی خولد تو ذوخم، ملیض هم بودم آقایی نمیذاشت سرخ کردنی بخورم ، منم لج کلده بودم فقط اون غذایی که تموم شده بود میحواستم ، گفتم وگرنه شام نموحووووورممممممممم،جییییییییغ، اخمممممممم

بیچاره آقایی ! کلا مونده بود با من چیکار کنه فداش بشم هی دلداریم میداد :)

ولی خوچ گذشت .

ولی من اونقدر هم بد نیستم ، قدر خوبیای آقایی رو میدونم

من برای آقایی یه سولپیلیز داچتم مثل همیشه . کتلت بلاش دلست کلده بودم با مخلفات آورده بودم که آخر شب بدم بهش ببره بوخوله اما بلای اینکه نالاحتیچ کم شه زودتل بچ دادم

 و اونم کلی ذوق کلد و منم از ذوق اون ذوق کلدم و لفتیم خولدیمچ

بعدچ خوچ و خندان لفتیم خونمون ، خدالو شکر :)

۰۵ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۴۴ ۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
پست عاشقانه

عشق اینترنتی | داستان کوتاه


اصلا حوصله نداشتم ازتختخواب بیرون بیام مادرم ازآشپزخونه هی داد میزد فرخنده فرخنده بلند شو دختر دیرت شدآآآآ…

چندروز بود همه اش خوابش رو میدیدم شده بود نقش اول تمام خوابهای من. اسمش حمید بود چند سال ازمن بزرگتر بود دریک ماجرای کاملا اتفاقی در یک تالارگفتگو باهاش آشنا شده بودم نه اینکه من دختر جلفی باشم نه اتفاقا خانواه مذهبی دارم و خودم هم آدم مقیدی هستم …منتهی نوع شغل من در دانشگاه ایجاب میکرد ساعتهای زیادی رو پای کامپیوتر و اینترنت بشینم برای همین بود که بامعرفی یکی از دوستانم با یک سایت گروهی آشنا شدم سایت مفیدی بود تالار گفتگو هم داشت بحث های جالبی میشد به این بحث ها علاقه داشتم و سعی میکردم نقش فعالی در مباحث روزانه داشته باشم .


ادامه ی داستان در ادامه ی مطلب امده است :)

ادامه مطلب...
۰۳ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۳۴ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

بی توجه رفت ....

بهش گفتم نرو بی تو تنهام بی تو ... گفت عادت می کنی ... گفت شاید یکی بهتر از من هم گیر بیاری ... گفتم بهش مگه عشق و دوست داشتن معامله است که این نشد یکی دیگه ... تنهام گذاشت ... رفت ... من موندمو یه عالمه خاطره و حرف و گریه های شبانه ... هنوزم که هنوزه، دوسش دارم حتی بیشتر از گذشته ... ولی دست نامرد روزگار منو از اون جدا کرد ... گفتم بی تو تنهام ... گفت فقط خداست که تنهاست و تنهایی شایسته اوست ... گفتم جز تو من کسی رو ندارم که باهاش درد دل کنم ... گفت خدا رو که داری؟ گفتم خدا ... مگه تو خدا رو می شناسی ... تو که روح منو کشتی ... زندگی مو تباه کردی ... همش بهم دروغ گفتی ... نرو ... بذار زنده بمونم ... اما رفت ... واسه همیشه رفت و اصلا واسه رسیدن به من هیچ تلاشی نکرد ... مگه من چه گناهی کرده بودم ... شاید هیچ وقت براش مهم نبودم یا شاید اصلاً منو دوست نداشت ... اون رفت ولی من شب و روز تو آتیش عشقش سوختم ... خیلی راحت ازم دل کند و رفت ... اما با همه ی بی وفایی هاش هنوز که هنوزه دوسش دارم ، دلم براش تنگ شده و تا ابد کسی جاشو تو قلبم نمی گیره ... فقط از خدای آسمون و زمین می خوام هر جا که هست خوشبخت باشه ...


۰۳ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۳۶ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
پست عاشقانه

سی دی فروش

داستان های کوتاه عاشقانه :  سی دی فروش

از قضا پسری به دختر مغازه سی دی فروشی علاقه پیدا کرده بود اما در رابطه با داستان کوتاه عاشقانه اش چیزی به او نگفته بود. هر روز به اون مغازه می رفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن و دیدن اون دختر… از بد روزگار بعد از یک ماه پسرک این دنیا را وداع گفت … وقتی دخترک دید خبری از پسر نیست به در خونه پسر رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک ماجرای مرگ پسر ا تعریف کرد و اون رو به اتاق پسرش برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها هنوز باز نشده اند… دخترک با دیدن این صحنه شوکه شد و گریه کرد و سخت گریه کرد … میدونی چرا گریه می کرد؟ چون تو تمام این مدت نامه های عاشقانه اش به پسرک رو توی جعبه سی دی ها می گذاشت و به پسرک میداد …

امیدواریم از این داستان کوتاه عاشقانه لذت برده باشید.

۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

دختر نابینا

داستان های کوتاه عاشقانه : دختر نابینا

از بد روزگار دخترکی نابینا عاشق پسری می شود که او هم دخترک را با وجود معلولیتش دوست می دارد. دخترک همیشه به پسر می گفت اگه من بینا بودم می فهمیدی که چقدر تو را دوست دارم، اتفاقا فردی پیدا می شود و دو چشم خود را به دخترک نابینا هدیه می کند. بعد از بینا شدن دخترک می بیند که پسر هم نابیناست و او را ترک می کند، پسرک داستان عاشقانه ما در پاسخ به این حرکت دختر به او می گوید برو اما مراقب چشم هایم باش!!!

امیدواریم از این داستان کوتاه عاشقانه ای که بسیار تاثیرگذار هم بود لذت برده باشید.

۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه

همکلاسی


داستان های کوتاه عاشقانه :  همکلاسی

وقتی سر کلاس بودم همه حواسم به دختری بود که کنارم نشسته بود و همیشه من رو “داداشی” صدا می کرد. خیره به او آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ولی اون اصلا به این موضوع توجه نمی کرد.
خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط “داداشی” باشم، من عاشقش هستم ولی اونقدر خجالتی هستم که نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم.
تلفنم زنگ زد، این بار خودش بود، گریه می کرد، دوستش قلبش رو شکسته بود، از من خواست که پیشش باشم، نمیخواست تنها باشه، من هم رفتم پیشش و چند ساعتی با هم بودیم. وقتی کنارش بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود، از عمق جانم آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از چند ساعت دیدن فیلم و خوردن چیپسو پفک ، خواست بره، به من نگاه کرد و گفت :”ممنونم ” .
یک روز از این داستان های کوتاه عاشقانه ما گذشت ،نه فقط یک روز یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم جشن پایان تحصیل فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. از عمق جانم می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اصلا به من توجهی نمی کرد ، و من این رو می دونستم ، قبل از این که خونه بره اومد سمت من، با همون لباس و کلاه جشن ، با وقار خاص و آهسته گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، ممنونم.
خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط “داداشی” باشم، من عاشقش هستم ولی اونقدر خجالتی هستم که نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم.
نشستم روی صندلی، آره صندلی ساقدوش ، اون دختر حالا داره ازدواج می کنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدید با کسی دیگه شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون این طوری فکر نمی کرد و من این رو می دونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
سال های دور و درازی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون آروم گرفته ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه، نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو می کنم که عشقش برای من باشه. اما اون اصلا توجهی به این موضوع نداره و من این رو می دونم. خیلی دوست دارم بهش بگم که نمیخوام فقط “داداشی” باشم، من عاشقش هستم ولی اونقدر خجالتی هستم که نمی تونم بهش بگم …. دلیلش رو هم نمی دونم. … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

داستان های کوتاه عاشقانه همواره به ما نکاتی را گوش زد می کنند که نباید آن را دست کم بگیریم درست مثل همین داستان کوتاه عاشقانه …

۲۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
پست عاشقانه
logo-samandehi