دنیای عاشقانه , دنیای عاشقان, امید, پیامک عاشقانه, نامه های عاشقانه , دست نوشته های عاشقانه,شعرکوتاه,شعر های عاشقانه, پست های عاشقانه,شعر و پست های کوتاه عاشقانه,کلیپ عاشقانه,انجمن عاشقانه,سایت عاشقانه ها , سریال عاشقانه ها,دپ هون,هون دپ, سیک هون,نود و هشتیا,لاو98,98 لاو,لاو اسکین,عاشق,عاشقانه,عشق من,شکست عشقی,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,uar,depheaven

۳۶ مطلب با موضوع «داستان کوتاه عاشقانه» ثبت شده است

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم ...

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم
خواستم که بماند
خواستم که بسازد
تمامِ خرابه اى که از رابطه مان باقى مانده بود را
تمامِ خاطراتِ خوبمان را برایش از نو مرور کردم
که ما این بودیم و آن بودیم...
که رفتن را اگر انتخاب کنى
میشویم نُقلِ محفلِ تمامِ آنهایى که
چشمِ دیدنِ دو نفره مان را نداشتند
که سوژه ى خنده شان میشویم
گفتم من از حرفِ مردم بیزارم
از نگاه هایى که بعد از تو به من میشود...
تو میروى و عینِ خیالت هم نیست
مینشینى در جمعِ دوستانه تان و از حریممان به طنز
با افتخار سخن میگویى
من اما
روزها
ماه ها
سالها حتى
زمان میبرد برایم
تا بتوانم کسى که شبیهِ تو نباشد را واردِ زندگى ام کنم!
ارسال کردم
به دقیقه نکشید که پاسخم را داد
"هر طور راحتى"
و امان از این جمله ى بى سر و تهِ لعنتى...
که اکثرِ قریب به اتفاقمان براى یکبار هم که شده،
چشیده ایم مزهِ ى تلخش را در زندگیمان

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یه بازی بی نقص :)

+خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون سه روز توی نوبت بودم، سعی میکنم خلاصه بگم حرفام رو که زیاد وقت نگیرم

_گوش میکنم

+راستش همه چیز برمیگرده به سیزده سال پیش، وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم!

من نقشه کشی میخوندم و دیوونه ی بازیگری، اونم ریاضی میخوند اما جای معادله و عدد دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذره!

سال آخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود، نیم ساعت قبل از زنگ آخر از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و هنوز زنگشون نخورده جلوی در مدرسه منتظرش بودم.

اون هیچ وقت نفهمید که من واسه هزینه ی فلافل و سمبوسه ی مسیرِ مدرسه تا خونه تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه هارو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشون.

حالمون خوب بود که خوردیم به کنکور،

من از کنکور متنفرم خانوم دکتر، از تغییر مسیرهای یهویی متنفرم

به هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول بشیم، انتخابمونم شیراز بود

من قبول نشدم اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوری مون ترجیح داد و رفت.

منم باید میرفتم سربازی، این دوری من رو عاشق تر میکرد و اون رو دلسردتر! حق داشت خب، اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم، آخه من وقتی ازسربازی برگشتم مجبور بودم برم سرکارو جایگزین پدر کار افتادم باشم.

لا به لای سختیای زندگی داشتم دست و پا میزدم که برگشت بهم گفت من و تو راهمون خیلی وقته سواشده، بهتره دچار سوتفاهم نباشیم!

به همین راحتی گفت سوتفاهم و رفت پی تفاهمی که توی همه چی دنبالش میگشت الا دلِ من که براش لرز میگرفت.

بعد از سیزده سال هفته ی پیش جلوی محل کارم یه نفر زده بود به ماشینم و کارت ویزیتش رو گذاشته بود و رفته بود.

اسمش رو که روی کارت دیدم اول باورم نشد اما بعد ازکلی پیگیری فهمیدم خودشه.

ماشینم قراضه تر از این حرف هاست که برم پی خسارت اما به عنوان مریض وقت گرفتم، مریضش بودم خب!

انقدر توی کارش بزرگ شده که واسه دیدنش سه روز توی نوبت بودم

انقدر فکرش پرته که بعد از این همه حرف زدن هنوز داره نگاهم میکنه و نفهمیده من همون سوتفاهمی ام که بزرگترین تفاهم زندگیم رو ازم گرفت...اینا همه حرفای من بود خانوم دکتر، اما نیازی به نسخه نیست، شما سیزده سال پیش نسخه ی من رو پیچیدی

_یه ماه پیش وقتی توی بلیط فروشی سینما دیدمت همه ی اون روزامون از جلوی چشمم ردشد، اون تصادف ساختگی رم ترتیب دادم که ببینمت...که شاید بتونیم دوباره دچار اون سوتفاهم بشیم! میخوام فردا ظهرجلوی مدرسه ی دوران دبیرستانمون ببینمت

+فردا قول دادم زن و بچم رو ببرم سینما بعدش بریم فلافلی، همون فلافلی نزدیک مدرستون...راستش من هنوز دیوونه ی بازیگری ام...بازیگر خوبی ام شدم...سیزده ساله دارم زندگی رو بازی میکنم، یه بازی بی نقص ...

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۴۳ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

باید سی سالگی ات تمام شده باشد

باید سی سالگی ات تمام شده باشد 

یا باید انقدر پیر شده باشی ...حتی در اوج جوانی

تا بفهمی چرا در میان کلیدها

همیشه کلید حیاط 

و در میان نیمکت ها

نیمکت های تک نفره رنگ و رو رفته ترند.

.

آجر

در خانه هایی که از تنهایی بنا شده باشد

غمگین تر است

غمگین

مثل جیرجیرکی که از شر تنهایی

پناه می برد به صدای زمخت لولای در.

.

_ ما

 از یتیم خانه ها آموختیم

تنهایی

شکل های بی رحم تری هم 

می تواند داشته باشد _

.

کلید را در آغوش دستگیره رها کردیم

تا نیمکت های سرد پارک را

به کافه هایی که غروب های دلگیرتری دارند

ترجیح داده باشیم.

چرا که زندگی

مثل عصرهای غمگین یک پیاده رو

همیشه از جای خالی کسی پر است.

مثل انبوهِ اندوه در زیر چتر

که از هر طرف

به هر طرف نگاه می کنی

تنهایی

از هزاروشش جهت

در حال چکه کردن است 

و پاییز

تنها

تنهایی مان را بزرگتر می کند

به صورتمان می کوبد

و پیش از آنکه فهمیده باشیم

درست جایی که نباید

زمینمان می زند.

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دارم گریه میکنم

من می نویسم « دارم گریه می کنم ». اما  تو نمی دانی من چگونه گریه می کنم . اما تو نمی دانی چه می شود که یک آدم گریه کردنش را به یک جمله ی خبری تبدیل می کند. انگار بخواهد بگوید دست هایم بالاست. تسلیم شده ام. بگذار تمام شود. من را نگاه کن ؟! من دارم گریه می کنم. من می نویسم « دارم گریه می کنم» و تو دلت برای دو فعلی بودن جمله ی کوتاهم نمی سوزد. دلت برای گریه ای که نمی دانی چگونه رخ می دهد نمی سوزد. نمی دانی پاهایم را توی شکمم جمع کرده ام یا پایین تخت نشسته ام. نمی دانی محتوای معده ام را توی توالت بالا می اورم یا سیفون را می کشم. نمی دانی راننده ی تاکسی دو هزار تومن روی کرایه ام می کشد و من توی جیب هایم هزار تومنی های پاره ای دارم که راننده های مسیر دانشگاه توی پاچه ام کرده اند. تو نمی دانی و دلت نمی سوزد که من رقم های پلاک ماشینت را حفظ کرده بودم و توی شلوغی خیابانی که می دانم هیچ وقت گذرت به آن نمی خورد چشم هایی که هنوز گریه نمی کرد به دنبالت گشته اند. تو دلت نمی سوزد برای چشم هایم! دلت نمی سوزد که توی کیفم ، کیت کت های له شده و خرده کاغذ های مچاله پیدا کرده بودی. من می نویسم « دارم گریه می کنم» و جوری زیر گریه می زنم که انگار اخرین بار است. انگار اخرین فرصت گریه کردن است. انگار باید این مایع تلخی لعنتی ای که توی گلویم می دود برای همیشه تمام شود.من گریه می کنم و تو نمی دانی گفتنِ « دارم گریه می کنم» چه قدر غصه دار است، که هیچکس بعد از گفتن این حرف، دیگر نمی تواند جلوی آدمش در آید! نمی تواند روی پاهایش بایستد، نمی تواند خنده های بلند بزند و صدایش نلرزیده باشد، نمی تواند دست هایش را بدهد، بدون آنکه از پا پس کشیدن نترسیده باشد. « دارم گریه می کنم » جمله ی خطرناکی ست. تو دست هایت را به نشانه ی تسلیم روی تاچر تلفن همراهت می بری و اعتراف می کنی. بعد از ان آدم ها حق دارند رفته باشند، حق دارند که خودشان را از زیر مسؤلیت گریه های تو فراری دهند، حق دارند دستمال های کلینیکسشان را برای ماتیک های زن های دیگری کنار بگذارند و رد اشک هایت را نبینند. من می نویسم « دارم گریه می کنم» اما تو نمی دانی که چطور؟!... نمی دانی اشک هایم کجا پرت می شوند.. تو دلت نمی سوزد برای چشم هایم . من می نویسم «دارم گریه می کنم» و بعد از آن، چشم هایی دارم که از دست داده اند.

۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۲ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

میتوانم ...

من میتوانم

در اتمسفر ترین نقطه ی آغوش ات نفس بکشم

و برای بوسیدن ات

ساعت ها در نگاهت به انتظار بنشینم

تا روی چشمانت را کم کنم!

اما مثل روز برایم روشن است

این نسیمی که از جانب اردیبهشت می وزد

به همراه عطر سردی که در گردن ام پیچیده

چه بر سر نفس هایت می آورد!

و هنگامی که مهتابِ آسمانی خالی از ابر

چهره ام را سایه روشن میکند

طاقت ات طاق میشود

لب هایت به تکاپو می افتد

وآن چنان خودت را گم میکنی

که برای پیدا کردن ات

ساعت ها معاشقه لازم است!

خونسرد بودنم را فحش میدهی!

اما باور کن 

از این همه تاریکی

همین برایم کافیست

که نیمه های شب

دست هایم را زیر سرت میگذاری

ابروهایت را نوازش میکنم

آرام آرام به خواب می روی و من

پلک هایت را میبوسم!

#علی_سلطانی

۲۰ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۲ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یک اتفاق ...

من به بی‌رحمی «اتفاق» معتقدم. به اینکه وقتی میفته، می‌خواد زندگیت رو زیر و رو کنه. وگرنه من که یک عمر، خودم بودم و خودم. تو یادت نمیاد، من غروبا می‌نشستم پشت همین پنجره، دستم رو می‌ذاشتم زیر چونم و آدمایی رو نگاه می‌کردم که بود و نبودشون برام فرقی نمی‌کرد. تو خبر نداری، من همینجا با هر لبی که به لیوان چایی می‌زدم، به حماقت هر دونفری که شونه به شونه‌ی هم راه می‌رفتن می‌خندیدم. اون وقتا چه می‌‌دونستم روز بارونی چیه؟ غروب جمعه چه دردیه؟ انتظار چی مرگیه؟ من فقط یه بار چشمام رو بستم. فقط یه بار بستم و وقتی باز کردم، دیدم «تو» وسط زندگیمی. دقیقا وسط زندگیم.

من اصلا قبل از تو...تو نمی‌دونی، وقتی نیومده بودی من حتی معنی «قبل» و «بعد» رو نمی‌دونستم. من حتی نمی‌دونستم از پشت پنجره، با آدمی که زیر بارون داره تنها قدم می‌زنه باید همدردی کنم. من انقدر پرت بودم که نمی‌دونستم به اون دونفری که دارن با هم راه می‌رن باید حسادت کنم. من فکرشم نمی‌کردم که یک روز، خودم رو پیش یکی دیگه جا بذارم. شاید تو بی‌تقصیر بودی، اما کاش می‌فهمیدی؛ یا از اول نباید میومدی، یا وقتی اومدی، حق رفتن نداشتی.

#پویا_جمشیدی

۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۱ ۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یادت ..

برای به یاد آوردن یه نفر، ‌یه بهانه‌ی کوچیک کافیه، اما کی می‌دونه برای فراموش کردن، چند سال باید بگذره؟ از کجا معلوم که با مرگ، همه‌ی خاطرات فراموش می‌شن؟  کاش آدم آرزوهاش رو توی دنیا بذاره، خاطراتش رو به گور ببره.

توی قدیمی‌ترین عکسها، همیشه یه نفر هست، که هیچ‌وقت لبخندش کهنه نمی‌شه.

یه روز همه‌ی آدما، می‌رن سراغ یه عکس قدیمی، کنار یه عشق قدیمی، زل می‌زنن به یه بغض قدیمی و می‌گن؛ «خیلی ممنون، که یه روز با تمام وجود دوستم داشتی»

#پویا_جمشیدی 

۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۷ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

نویسنده ها تنها هستند ...

نویسنده ها آدم های تنهایی هستن، گاهی ساعت ها، روزها، ماه ها یا شاید هم سال ها توی یه اتاق می شینن و به ساختار داستان شون و شخصیت هاش فکر می کنن، بدون اینکه حتا کلمه ای روی کاغذ بنویسن، این خیال پردازی گاهی تا جایی پیش میره که به واقعی بودن خاطراتی که خودشون تجربه کردن هم شک می کنن...

 #روزبه_معین

۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

من حسودم ...

من حسودم جانم!

حسادتِ من با تو زمین تا آسمان فرق دارد؛

حسادتِ تو بغض میشود

حسادتِ تو جمع میشود در قطره اشکى و

آرام آرام سُر میخورد روى گونه هایت...

با پشت دستهاى مردانه ام پاکشان میکنم و

تا آخرِ عمر ضمانت میکنم که غریبه اى

سببِ خیس شدنِ چشمانت نشود!

من اما همه چیز را میریزم توی دلم

شب ها که به خواب میروى،

مى آیم کنارِ پنجره و تمامِ حسادت هاى مردانه ام را دود میکنم!

میدانى؟

من به تمامِ آدمهایى که تو ناخواسته دوستشان دارى حسودم؛

به شاعرى که با شعرهایش ذوق میکنى...

به خواننده اى که ترانه هایش روى لبهایت رژه میرود...

به بازیگرى که قند در دلت آب میکند...

کنارِ تو از تمامِ اینها لذت میبرم اما در خلوتم

روزى هزاران بار نفرینشان میکنم!

خاصیتِ مرد بودن همین است جانم؛

مردها حسادتشان را بروز نمیدهند،

جمع میکنند

و

جمع میکنند

و شبها در خلوتشان

بدونِ آنکه بویى ببرى

دود میکنند!

#علی_قاضی_نظام 


۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۶ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

از دست دادن

چشم هایش داشت هرثانیه باریک تر از قبل میشد ، خواب خودش را می کشید پشت پلک هایش ، خوابش می امد ، گفت : اندازه ی یک عمر خسته ام .

باد محکم می خورد توی صورتش دست هایش توی باد تکان می خورد ، همین طور که چشم هایش را بخاطر شدت باد بسته بود با صدای بلند ادامه داد : اولین از دست دادن سخته چون تا حالا از دست دادن رو تجربه نکردی ، دومین از دست دادن سخته چون یک بار طعم از دست دادن رو چشیدی ، سومین از دست دادن سخت تره چون بعد از دوبار از دست دادن دوباره اعتماد کردی و باز از دست دادی ، چهارمین از دست دادن سخت تر از سخت تره چون همراه با از دست دادنت اعتمادت رو هم از دست دادی ، پنجمین از دست دادن ...

به آخرین برگی که باد از تنش جدا کرد نگاه کرد چشم هایش را بست و گفت : از دست دادن واسه شما ادم ها رو نمی دونم اما ، برای ما درخت ها همیشه سخته.

باد هنوز شاخه هایش را تکان می داد.

#مرآ_جان

۱۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

سکوت کردیم

انقدر نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم که حرف زدن از یادمان رفت..

همان لحظه ای که باید نگاهش میکردیم و به زبان می آوردیم دوستش داریم سکوت کردیم و در خلوت خودمان آنقدر از دوست داشتنش نوشتیم که هیچگاه به دستش نرسید..

همان لحظه ای که منتظر بود به زبان بیاوریم کنارم بمان سکوت کردیم و شب که شد نوشتیم چقدر ماندنش آراممان میکند..

همان لحظه ای که باید صدایمان را میشنید که بر سرش فریاد میزدیم نرو..

ما تمام این مدت سکوت کردیم و سکوت کردیم و سکوت کردیم..

ما در سکوتمان همیشه دنبال جوابی گشتیم که خودمان هیچ کجای زندگی به زبان نیاورده بودیم..

ما همان دسته انسان هایی که با نوشتن خواستیم حرف هایمان را به کل دنیا و درست همان یک نفری که دنیایمان را میسازد به گوششان برسانیم

ما در سکوت هایمان مردیم و مردیم.

ما در سکوت هایمان کسانی را از دست دادیم و از فراغش تا میتوانستیم آنقدر نوشتیم که هیچگاه هیچ کجای دنیا به گوش همان یک نفر نرسید..

۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

فراموشت نمیکنم رفیق :)


عاشقانه


من و تو 

کنار هر جمله عاشقانمون ، "رفیق" میذاریم  تا مبادا یکی از ما با خودش بگه : 

عاشق منه !

مثلا میگیم «دوستت دارم رفیق »

یا مثلا «بغلم کن رفیق »

یا «تنهام نذاز رفیق »

«کنارت آرامش دارم رفیق »

این "رفیق" رو میگیم 

که حواسمون باشه

 ما فقط کنار هم مثل یه دوستیم 

ما میخوایم عاشقانه های رفاقتی داشته باشیم ولی

 جانِ جهانم

اینو، هم تو میدونی ،

هم من که رابطمون عاشقانه یِ عاشقانست 

وگرنه کدوم دو رفیقِ جنس مخالفی شب و روز رو باهم میگذرونن؟

و اگه یکیشون دیر وقت به خونه برسه دل اون یکی آشوب میشه ؟

آخه کدومشون روسریِ اون یکی رو درست میکنه و موهاش رو از صورتش کنار میزنه ؟ 

کدومشون میگه وقتی تو هستی آرامش رو حس میکنم ؟

کدومشون برایِ همدیگه یادگاری میذارن ؟

تو رابطه کدومشون موقع جداشدن

 یکی زل میزنه تو چشمای اون یکی و با چشمایِ طوسیِ خوشگلش میگه کاش نمیرفتی و کنارم میموندی ؟

رفیقِ جان

ما داریم «عاشقانه هایِ رفاقتیمون» رو تحمل میکنیم

 تا «عاشقانه هایِ عاشقی» گند نزنه به تموم رابطه مون 

فقط عزیزترینِ دلم 

گاهی بیشتر بگو دوستت دارم رفیق !

و دستامو محکم تر بگیر ...

بذار خیالم راحت باشه

 عاشقانه هایِ رفاقتیمون تا همیشه ادامه داره 

#بهاره_رحمانی


۰۱ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
سه شنبه, ۹ شهریور ۱۳۹۵، ۰۶:۰۰ ق.ظ نویسنده ی عشق
داستان عاشقانه و واقعی “اشکالی نداره ماهم خدایی داریم”

داستان عاشقانه و واقعی “اشکالی نداره ماهم خدایی داریم”


همه چی از چت شروع شد … از اینترنت … کاش هیچ وقت اونجا نمیرفتم و عاشق نمیشدم .
اینکه چه جوری آشنا شدیم و چه کارا کردیم مهم نیست … مهم الانه که دارم از دستش میدم .

بچه مدرسه ای بودم هنرستانی روزی نبود که پسرای خوش تیپ با ماشینای آن چنانی جلوی در منتظرم نباشن. به هیشکی محل نمیدادم اصلا برام مهم نبود توی یه دنیای دیگه بودم .

خیلی از دوستام آرزو داشتن که اون پسرا جای من سمت اونا میرفتن بهم میگفتن خاک تو سرت، دیگه چی میخوای از این بهتر؟ ولی من جوابم نه بود و نه…

عشقم چت داشتم … اون قدر تو چت مسخره بازی درم آوردم که تک تک پسرا میومدن و بهم پیغام خصوصی میدادن و شماره و …




بقیه ی داستان رو در ادامه ی مطلب بخونید

ادامه مطلب...
۰۹ شهریور ۹۵ ، ۰۶:۰۰ ۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

چه دنیای عجیبی است

فازسنگین
دختر با نا امیدی و عصبانیت

به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد...

کاملا از او نا امید شده بود

از کسی که انقدر دوستش داشت

و فکر می کرد که او هم دوستش دارد

ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت

دختر را تنها گذاشت

از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود

همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر!!!


چشمهایش همیشه به دری بود

که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود ...

حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود

که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد

ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود

یا جوابهای بی سر و ته که

خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت!!!

تحمل دختر تمام شده بود

به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند

به او گفت که از زندگی اش خارج شود...

به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود

با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود!

دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد!!!

زانوهای پسر لحظه ای سست شد

و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود

ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود

و پسر را برای همیشه ترک کرده بود . . .


دختر با خود فکر می کرد

که چه دنیای عجیبی است

در این دنیا که ادمهایی مثل آن غریبه پیدا می شوند

که کلیه اش را مجانی اهدا می کند

بدون اینکه حتی یک تومان پول بگیرد

و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش!

در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود

و خونهایی را که از پهلویش می امدپاک می کرد و

پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود!!!

او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند

ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است...

۱۴ مرداد ۹۵ ، ۱۰:۵۷ ۸ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

طبیعت عقرب

روزی زنی عقربی را دید درون آب دست و پا می‌زند؛

تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد اما عقرب انگشت او را نیش زد،

زن باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بکشد،

اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.

رهگذری او را دید و پرسید: برای چه اصرار داری عقربی را که مدام تو را نیش می‌زند نجات دهی؟

زن پاسخ داد: این طبیعت عقرب است که نیش بزند

 ولی طبیعت من عشق ورزیدن است.



۱۵ تیر ۹۵ ، ۰۰:۱۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

خوش شانس یا بد شانس!!

ﺭﻭﺯﯼ ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ، 

ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ! ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮم؟

ﻓﺮﺩﺍ ﺍﺳﺐ ﭘﯿﺮ ﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ ﺍﺳﺐ ﻭﺣﺸﯽ ﺑﺮﮔﺸﺖ، 

ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ! ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟

ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍسب‌ها ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺖ،

ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽ! ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟

ﻓﺮﺩﺍﯾﺶ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﻧﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺮﺩﻫﺎﯼ ﺟﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﺮﺩﻧﺪ ﺑﻪ ﺟﺰ ﭘﺴﺮ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮐﻪ ﭘﺎﯾﺶ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ،

ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﭼﻘﺪﺭ ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽ! ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ: ﺍﺯ ﮐﺠﺎ ﻣﻌﻠﻮﻡ؟

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺧﻮﺵ‌ﺷﺎﻧﺴﯽﻫﺎ ﻭ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽﻫﺎﯼ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﺍﺳﺖ،

ﺷﺎﯾﺪ ﺑﺪﺗﺮﯾﻦ ﺑﺪﺷﺎﻧﺴﯽﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯﺗﺎﻥ ﻣﻘﺪمه‌ی ﺧﻮﺵ ﺷﺎﻧﺴﯽﻫﺎﯼ ﻓﺮﺩﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ!


۱۲ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۳ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

آنچه از سوز آتش دل هر عاشق بر آید

 پسرک و دخترک توی کافه نشسته بودن روی صندلی‌ای که شاید یک روز تو هم بشینی.
کمی اونطرف‌تر پیرمرد نشسته بود روی صندلی‌ای که شاید تو یک روز بشینی. پسرک و دخترک حرف می‌زدن و پیرمرد نگاهشون می‌کرد گاهی هم به تکه عکسی که توی دستش بود چشم می‌دوخت و بغض می‌کرد. یک دفعه دختر بلند شد و رفت ولی پسرک همین طور سر جاش نشسته بود از رفتارشون مشخص بود که دیگه نمی‌خوان همدیگر رو ببینن.

پیرمرد در حالی که اشک می‌ریخت بلند شد به سمت پسر رفت دست روی شونه‌اش گذاشت عکس را نشانش داد. پسرک به چهره پیرمرد نگاهی تاسف بار کرد سپس به سمت دختر دوید. یادش به خیر سالها پیش ...

پیرمرد بازهم نشست روی همون صندلی‌ای که پسرک نشسته بود و تو هم شاید روزی بشینی ...

 پ . ن : بیاید قدر خوبی هاونو بدونیم :) # نویسنده عشق

۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۳۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟

زنی می رفت ، مردی او را دید و دنبال او روان شد . زن پرسید که چرا پس من می آیی ؟ مرد گفت : برتو عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده ای ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من می آید ، برو و بر او عاشق شو ... مرد از آنجا برگشت و زنی بدصورت دید ، بسیار ناخوش گردید و باز نزد زن رفت و گفت : چرا دروغ گفتی ؟ زن گفت : تو راست نگفتی . اگر عاشق من بودی ، پیش دیگری چرا می رفتی ؟ مرد شرمنده شد و رفت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۱۴ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

THAT'S LOVE


?GIRL: WHAT YOU DO IF I DIE

BOY: NAUGHTILY SAID I WILL BE HAPPY

NEXT DAY HE GOT NEWS THAT GIRL DIED

SHE LEFT A LETTER FOR BOY

"I CAN DO ANYTHING 2 MAKE YOU HAPPY"


THAT'S LOVE

۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۰:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

زن باید (عاشق ) و مرد باید (لایق) باشد...!!!

ﺪﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺯﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﮔﻴﺴﻮﺍﻧﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﺭﺷﺖ ﺑﺎﺷﺪ...!!!
ﻣﺎﺩﺭﻡ... ﻫﺮﮔﺰ ﻣﻮﻯ ﺑﻠﻨﺪ ﻧﺪﺍﺷﺖ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺩﻟﺨﻮﺍﻩ ﭘﺪﺭﻡ ﻧﺒﻮﺩ!..!
ﻣﺎﺩﺭﻡ ﻣﻴﮕﻔﺖ : ﺯﻳﺒﺎﻳﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩ ﻧﻴﺴﺖ ...!!! 

ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺶ ﺯﻣﺨﺖ ،ﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ...!!!

ﭘﺪﺭﻡ ،ﺯﻳﺒﺎ ﻭ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩ،ﻧﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﺯﻣﺨﺘﻰ ﺩﺍﺷﺖ

ﻭ ﻧﻪ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻯ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ ...!!!

ولی هرگز نگفتند : که زن باید (عاشق ) و مرد باید (لایق) باشد...!!!

عشق را سانسور کردند ... اما من سالها جنگیدم تا فهمیدم 

که بدون عشق ... نه گیسوان بلندم زیباست و نه چشمان سیاهم ...!!

و نه مردی با دستان زمخت و گونه های آفتاب سوخته

خوشبختی مرا تضمین میکند ...!!!

۳۰ فروردين ۹۵ ، ۱۶:۰۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق