دپ هون|پست عاشقانه|متن عاشقانه

دپ هون,سایت عاشقانه ها,هون دپ, سیک هون,عشق,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,depheaven

یاد بگیر رها کنی

  • ۰۰:۰۷

رها کن

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

  • ۱۴:۱۱


امروز داشتم کتاب "گریه های امپراتور"( دانلود ) فاضل نظری رو ورق می زدم...

یکی از شعراش :)



به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع، ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر
هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه، خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند : نشد!

فاضل نظری

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

  • ۱۰:۰۵

لحظه دیدار نزدیک است

 باز من دیوانه ام، مستم

باز می لرزد، دلم، دستم 

باز گویی در جهان دیگری هستم

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ !

 های ! نپریشی صفای زلفکم را، دست!

 آبرویم را نریزی، دل !

ای نخورده مست !

لحظه دیدار نزدیک است .



 مهدی اخوان ثالث





یک دم آرام ندیـدم دل خـود را همـه عمــر

  • ۱۱:۰۰

گر چه چون موج مرا شوق ز خود رستن بود

موج موج دل مـــن تشـــنه پیوســتن بــود

 

یک دم آرام ندیـدم دل خـود را همـه عمــر

بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

 

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما

خواستنها همه موقوف توانستن بود

 

کاش از روز ازل هیــچ نمی دانستـــم

که هبوط ابدم از پی دانستن بود

 

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه طول سفر یک چمدان بستن بود

 

قیصر امین پور

کاری به کار عشق ندارم

  • ۲۲:۳۰

نه !
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم

انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا
هر چیز و هر کسی را
که دوست‌تر بداری
حتی اگر که یک نخ سیگار
یا زهر مار باشد
از تو دریغ می کند...

پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مُردن
تا روزگار، دیگر
کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم...
تا روزگار بو نَبَرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود

  • ۱۶:۴۲

سایه سنگ بر آینه خورشید چرا ؟
خودمانیم ، بگو این همه تردید چرا ؟

نیست چون چشم مرا تاب دمى خیره شدن
طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا ؟

طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن که خندید چرا ، آن که نخندید چرا ؟

طالع تیره ام از روز ازل روشن بود
فال کولى به کفم خط خطا دید چرا ؟

من که دریا دریا غرق کف دستم بود
حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا ؟

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم
دلم از دیدن این آینه ترسید چرا ؟

آمدم یک دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا ؟


قیصر امین پور


سادگیمون D:

  • ۱۳:۲۳

کمی تامل باید

ادم های ساده همیشه نادان نیستند D:

تنها با خودم

  • ۲۰:۴۳


یک فنجان چای

  • ۱۸:۳۸

به نام او

"یک فنجان چای"

دلم چای می خواهد ... دلم با تو یک فنجان چای می خواهد ... می دانی عزیزم، چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو بودن ... برای به تو گوش سپردن و غرق چشم هایت شدن ... دلم در هوای پاییز، یک جایی دور از همه ی ادم ها اتش می خواهد و چای ... اتشی که هی زبانه بکشد و چایی که دلمان را گرم کند ... دلم تو را می خواهد که قدری صمیمانه تر کنارم بنشینی و سرم را روی شانه ات بگذارم ... دلم تو را می خواهد که دست های سردم را در دست هایت بگیری و عشق وجودت را ذره ذره در جانم بریزی ... دلم تو را می خواهد که مرا به سینه ات بچسبانی و سرت را لای موهایم فرو کنی و عمیق نفس بکشی ... اخ که چقدر دلم برای تو تنگ است ... و گاه چه چیزهای ساده ای را ندارم ... و افسوس ... افسوس که نمی دانی حسرت چگونه ادم را می کشد ... و نمی دانی این لحظه ها که بی تو می گذرد و چای کنار اتش، بی تو، چه حالی دارد ... دلم یک جور خاصی تو را می خواهد ... دست هایت را، اغوشت را و نفس گرمت را ... دلم چشم های خسته ات را می خواهد ... ان چشم های معمولی خاص ... و ان نگاه دردمند را ... دلم می خواهد تا اخر دنیا زمان متوقف شود و من سر از راز چشم هایت دراورم ... دلم بی تاب لب هایی ست که اسم مرا با میم مالکیت صدا می زنند ... دلم بی قرار اغوشی ست که می تواند درمان همه ی دردهایم باشد ... دلم برای تو تنگ است ... دلم برای تو و یک فنجان چای در کنار تو تنگ است ... مرد من، پاییز، اتش و چای، همه با تو قشنگ است ... فقط با تو ...

#فرناز_عطایی

دوم دی ماه

  • ۲۰:۰۹

به نام او

"دوم دی ماه"

تکه ابری ارغوانی بر روی کوه های منجمد زمستان،

و من به تو می اندیشم ...

معشوق من، مثل همین  کوه ها،

مثل ان ابر های ارغوانی ست بر فراز شهر دل من ...

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

از پشت این پنجره و در راه،

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

تکه ابر ارغوانی و کوه های کبود زمستان

و درخت های قد برافراشته ی عریان را تا بی نهایت دوست دارم ...

و عطر تو را، که گویی از خودم متبلور می شود ...

اکنون که این عاشقانه واژه واژه جان می گیرد،

موسیقی ملایمی در پس ذهنم مرور می شود

و تو عزیزم،

تصویرت را که بیاد می اورم،

دلم هر لحظه هزاربار برایت تنگ می شود! ...

#فرناز_عطایی

عاشقانه

  • ۲۱:۲۸

به نام او

من ...
من دوستت داشتم ...
نمی توانم بگویم دوستت دارم ...
من فقط به طرز اسفناکی قرار ندارم ... یک بی قراری مزمن، چسبیده به این روزهایم، در امتداد روزهای گذشته ... من فقط تو که رد می شوی، پرت می شوم ... پرت می شوم در خطوط درهم قدم هایت و دلم هی پیچ می خورد ... من فقط از کنارم که می گذری، هوس لمس گونه ها و صورت انکارد شده ات گیجم می کند ... من فقط تو که می گذری، چشم هایم را می بندم و عطر ان روزها را نفس می کشم ... من فقط وقتی که هستی، نبضم تند می زند، فشارم می افتد و در هم می پیچم از شور تو ... می دانی من، دوستت داشتم ... نمی توانم بگویم دوستت دارم ... راستی مگر این ها عشق نیست؟! ...


#فرناز_عطایی

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

  • ۲۰:۳۴

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

 

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

 

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد.

 

"فاضل نظری

عادتی بهر تنهایی خویش

  • ۲۱:۴۶


سفر

  • ۰۳:۰۱

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد 

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد 


من و تو پنجره‌های قطار در سفریم 

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

  

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین 

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

  

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست 

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد 

 

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست 

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد.

 

 

"فاضل نظری"

غروب

  • ۲۰:۳۱
چه پیوستگی غمگینی
جهان هرگز بیدار نبود
برای مهربانی دست‌های ما
و در انزوای خاموشِ باور‌های بیهوده
هرگز چشم‌ها را نگشودیم
برای دیدنِ دوباره ی دنیا..

ما پیش از آفتاب

غروب کرده بودیم
...چه ویرانی نفس گیری
......

نیکی‌ فیروزکوهی

یک نفر باید باشد ...

  • ۰۰:۵۲

یک نفر باید باشد که

بدون ترسِ ِ هیچگونه قضاوتی برایش همه چیز را تعریف کنی

تمام حرف هایی که دارد آرام آرام درونت می گندد را به زبان بیاوری

از آن حرف هایی که شب ها موقع خواب به بی رحمانه ترین شکل ممکن به سرت هجوم می آورند

و رسالتشان این است که خواب را از تو بگیرند

حرف هایی که وسط قهقهه هم اگر یادشان بیوفتی لال می شوی!

 

یک نفر که وقتی تو دهن باز کردی نگوید آره می دانم، اصلا یک نفر باشد که هیچ چیز نداند

یک نفر باشد در این دنیا که نصیحت را بلد نباشد...

یک نفر که وقتی برایش تعریف میکنی که کارم دارد به جاهای باریک می کشد،

پوزخند نزند، به شوخی نگیرد

جدی بگیرد، خیلی هم جدی بگیرد،

آنقدر که یک سیلی جانانه مهمانت کند و با تمام قدرت اش بزند زیر گوشت

یک نفر که تجربه ی هیچ چیز را نداشته باشد،

مثل همه ی آنهایی که خود را علامه دهر می دانند نباشد!

وقتی که برایش تعریف میکنی دستپاچه شود، گوش بدهد،

برایت فتوای ابوموسی اشعری صادر نکند،

راه کار ندهد، فقط گوش کند ..

یک نفر که بداند این چیزهایی که تو تعریف میکنی جواب منطقی ندارد،

اصلا منطق در مقابل این حرف ها بیچاره است

 

خیلی از آدم ها میخواهند حرف بزنند صرفا برای اینکه دردشان آرام بگیرد

بعضی آدم ها درونشان روی کمربند زلزله است،

گاهی حرف می زنند تا ویرانی زلزله درونشان را به تعویق بیاندازند

حرف زدن گاهی مُسکن است،

آدم ها گاهی حرف می زنند نه برای اینکه چیزی بشنوند، نه اینکه کمک بخواهند

حرف می زنند که ویران نشوند

حرف می زنند که آرام بگیرند

مانند کسی که خود می داند چه روزی قرار است بمیرد، آرام می گیرند.


به قول آن رفیقمان که می گفت:

حرف هایی در دلم هست که حاضرم فقط به کسی بگویمشان که قرار است فردا بمیرد ...

همین.

 

"پویان اوحدی"

🌟 ایا تو اینجایی؟! 🌟

  • ۱۱:۰۱


🌹❤️ ایا تو اینجایی؟! ...

امشب حرف های بسیاری می خواهند ابراز شوند ...

امشب زمان با من حرف می زند ...

امشب ان دریچه را می بینم ...

حسی در اینجا وجود دارد ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست! ...

 خاطرات مرا دوره کرده اند ...

من  گم شده ام ...

صدایی مرا درهم می پیچد ...

 مرا درهم می شکند ...

ارواح آواره در من حلول می کنند ...

اینجا دریچه ایست ...

اینجا، زمان با من حرف می زند ...

نمی توانم خودم و تو را پیدا کنم ...

حسی اینجاست ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست ...

ایا تو اینجایی؟! ...

ایا وجود داری؟! ...

امشب حرف های بسیاری می خواهند ابراز شوند ...

دریچه انجاست ...

و ارواحی که مرا دوره کرده اند ...

سعی می کنم تعادلم را حفظ کنم ...

موجی سنگین ما را می کِشد ...

ایا ما اینجاییم؟! ...

ایا ما وجود داریم؟! ...

من خود گم شده ام را حس نمی کنم ...

و تو را نیز ...

ما روی امواج  بالا و پایین می شویم ...

و انها از روحشان در ما می دمند ...

ما در جاذبه حل می شویم ...

ای کاش تو اینجا بودی ...

نگاهم در جست و جوی ردی از تو می دود ...

من در روح  تو می دمم،

و تو نیز ...

 و من خواهم مرد! ...

ایکاش می توانستم بگویم چه حسی ست ...

ایا تو اینجایی؟! ...

ایا وجود داری؟! ...

ما حول دریچه می گردیم ...

و باز، پس زده می شویم ...

ما گم شده ایم ...

زمان چیزغریبی ست ...

حسی اینجاست ...

حسی که مسحور می کند ...

اوه، ایکاش می توانستم بگویم دقیقا چیست ... 🌹❤️

" فرناز عطایی "

___________________________________________________

ارسالی از سولانژ_ نویسنده جدید پاتوق عشق 

حرف ها_دلنوشته

  • ۰۹:۴۱

" حرف ها "

🌹❤️می دانی؟!...

 می دانی در دنیا چقدر حرف وجود دارد؟! می دانی چقدر می توان گفت و خسته نشد؟! می دانی چند نفر برایت حرف دارند؟! ایا تا به حال به ابعاد خیلی چیزها فکر کرده ای؟! اصلا ایا به خودت فرصت تفکر داده ای؟! ...

بگذار بگویم... اکنون به این می اندیشم که در دنیا به اندازه ی تمام وبلاگ ها، تمام ایمیل های ساخته شده، صفحه های مجازی، دفترهای یادداشت، کتاب ها، سطرها و به اندازه ی تمام واژه ها... حرف برای گفتن وجود دارد... در دنیا به اندازه میلیاردها کهکشان... به عدد تک تک ستاره ها حرف وجود دارد... حرف هایی که توی ذوق شان خورده است... حرف هایی که پنهان شده اند... حرف هایی که گم شده اند... راه را عوضی رفته اند یا با عوضی ها راه رفته اند... چقدر دلم می خواهد همه ی حجم حرف ها را در آغوش بگیرم... نوازش شان کنم... با همه شان حرف بزنم... با همه شان به نتیجه برسم... چقدر دلم می خواهد  ببینم هر حرف، راه خودش را پیدا می کند... دلم می خواهد سفر دور و درازی را با حرف ها شروع کنم... دلم همه حرف های جهان را می خواهد... برای خواندن... برای نوشتن و برای زدن... دلم می خواهد بروم ته دل هاشان... پای درد و دل تک تک شان بنشینم و درکشان کنم... اشک هاشان را پاک کنم... و بهشان بگویم یک نفر هست که همیشه برایتان وقت دارد... یک نفر هست که حرف به حرفتان را با جان و دل می شنود، رویش فکر می کند و درکش می کند... من حرف ها را دوست دارم... و از همه شان لبریزم... بهتر است حرف ها را دوست داشته باشیم و بفهمیم شان... جنس حرف ها خیلی با هم فرق می کند... حرف هایی برای نگفتن ، همیشه تا بی نهایت غریب و تنها هستند... من دلم می خواهد دست این حرف ها را بگیرم؛ برویم کنج دنج یک کافه بنشینیم و ساعت ها با هم خلوت کنیم... بگوییم و بشنویم... من دلم می خواهد زندگی ام را برای حرف ها بدهم... تا ابد بنویسم شان و با هم زندگی کنیم... من با حرف ها خیلی خوشبختم... می دانی؟!... تا واژه هست ، زنده ایم و زندگی جاریست!... حرف ها را باید زد... حرف ها را مثل چشم ها باید شست... حرف ها را زیر باران باید برد... و زیر باران فهمیدشان... حرف ها را باید کشف کرد... حرف ها، حرف های بسیاری برای گفتن دارند... انها پیچیده تر از انند که  تو با یک بار خواندنشان، یک بار شنیدن یا گفتنشان بتوانی هضم شان کنی... حرف من این است که بیاییم حرف ها را گوش دهیم به جای شنیدن... و به ته جانشان نفوذ کنیم... بیاییم حرف ها را به هم نزنیم، با هم حرف بزنیم... بیاییم در این فرصت اندک که هیچ کجایش پیدا نیست حرف بزنیم... بیایم در این معادله ی چند مجهولی تنها نمانیم... حرف هامان را بزنیم... اگرچه تنها... اگر چه با هم... بیاییم زندگی کنیم... بیاییم هر چقدر هم که درد باشد، در پی رود جاری زندگی بدویم و واژه واژه زیستن را معنا کنیم... بیاییم گاهی به وسعت حرف هایی که می تواند وجود داشته باشد فکر کنیم و پی به آن رازهای مگو ببریم... و اعجاز را معنا کنیم... بیاییم همیشه در جستجوی حرفی باشیم، برای گفتن ، خواندن و نوشتن... بیاییم رسوخ کنیم در بطن حرف های زندگی... و ادامه دهیم... و عمیق شویم... و حرف حرف زیستن را در زندگی هامان جاری کنیم... بیاییم  حرف ها را بستاییم، چرا که زندگی را به ما یاد اورند... بیاییم برای حرف ها وقت بگذاریم... بگوییم و بگذاریم بگویند... بشنویم و شنیده شویم... بیاییم عاشق حرف ها باشیم... بیاییم باشیم!... بودن را با حرف هامان اثبات کنیم و بالغ شویم در پس هر حرف... بیاییم روی هر حرف، هر چقدر هم که بی ارزش جلوه کرد کمی مکث کنیم... بیاییم برای هم از حرف ها بگوییم... از زندگی شان... تنهایی هاشان... غصه و غم هاشان... بگوییم از اشک هایی که در خلوتشان می ریزند... بیاییم برای حرف ها بخندیم و بگرییم... به ذات هر حرف پی ببریم... و پیوسته کشف کنیم و به جریان زندگی بازگردیم و بدانیم که هستیم... و ایمان بیاوریم که ما بی شک بی واژه و حرف، هیچ خواهیم بود... من می گویم همین حالا وقتش است... به حرف هایت بیندیش و همواره از نردبان ادراک یک قدم پایت را بالاتر بگذار و ایمان بیاور به جادوی واژه ها و حرف هایی که سند بودنمان اند... و باور کن که تا واژه هست بودن را معنا می توان کرد... و بیندیش به وسعت جهانت... و پیوسته تفکر را در مهم ترین الویت های زندگی ات داشته باش... معجزه نزدیکتر از تصور توست... بدان که تفکر دریچه ایست به جهانی بی کران که هر ذره اش می تواند پاسخی باشد برای معماهایت... هر معما ساده خواهد شد... و حل خواهد شد... اگر بخواهی!... پس بکوش که پیوسته در راه کشف و در پی تحول باشی... چرا که هر تحول یک آغاز است و هر آغاز خود ادامه ایست... و این را نیز بدان، که بیش از این درنگ جایز نیست...

 حرف ها منتظرند...🌹❤️

" فرنازعطایی"

ارسالی از #سولانژ

 

دستانت که مال من باشد

  • ۰۵:۳۲


عشقت بشه همسرت !

  • ۰۵:۲۹


  • ۹۰۹
۱ ۲
دپ هون,سایت عاشقانه ها,هون دپ, سیک هون,عشق,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,depheaven
Designed By Erfan Powered by Bayan