دپ هون| عاشقانه|متن عاشقانه|پست عاشقانه|depheaven

دپ هون,هون دپ, سیک هون,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,depheaven

پنجشنبه, ۱۷ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۰۳ ب.ظ نویسنده ی عشق
تضاد میان دگرگونی

تضاد میان دگرگونی

‏زمان آدمها را دگرگون میکند
‏اما تصویری را که از آنها داریم را ثابت نگه می دارد
‏هیچ چیز دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست .

۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
چهارشنبه, ۱۶ آبان ۱۳۹۷، ۰۷:۰۰ ب.ظ نویسنده ی عشق
باب مارلی

باب مارلی

اگر موفق شدید به کسی خیانت کنید آن شخص را احمق فرض نکنید.

بلکه بدانید که او خیلی بیشتر از آنچه لیاقت داشته اید به شما اعتماد کرده است!
# باب مارلی

۱۶ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۰ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
سه شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۵۸ ب.ظ نویسنده ی عشق
سرنخ رابطه‌ هایتان

سرنخ رابطه‌ هایتان

‏و سرنخ رابطه‌هایتان ‌را هیچ‌گاه، ول‌ نکنید چون‌که
‏انسان "از محبت جون می‌گیره و روابطه"
‏عاشقانه "تلافی برنمی‌داره" یا این‌که توجه نکردنت
‏در ازا توجه نکردن‌برنمی‌داره اصلا"رابطه ‌عاشقانه"
‏معامله نیست "دنباله خرج و سود نباش‌که"

۱۵ آبان ۹۷ ، ۱۸:۵۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
دوشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۴۳ ب.ظ نویسنده ی عشق
بی تو ویرانم

بی تو ویرانم

‏اگر می دانستی جایت
‏سر میز صبحانه چقدر خالیست
‏و قهوه
‏منهای شیرین زبانی تو
‏چقدر تلخ
‏من و این آفتاب بی پروا را
‏آنقدر چشم انتظار نمیگذاشتی
‏                        "عباس صفاری"‏

۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۸:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
يكشنبه, ۱۳ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۴۰ ب.ظ نویسنده ی عشق
درد

درد

‏زمان آدمها را دگرگون میکند
‏اما تصویری را که از آنها داریم را ثابت نگه می دارد
‏هیچ چیز دردناکتر از این تضاد میان دگرگونی آدمها و ثبات خاطره نیست .

۱۳ آبان ۹۷ ، ۱۸:۴۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
شنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۷، ۰۶:۳۵ ب.ظ نویسنده ی عشق
فصلِ بغض

فصلِ بغض

‏آخرش روزی بهارِ خنده هامان می رسد
‏پس بیا با عشق، فصلِ بغضمان را رد کنیم
‏⁧ #قیصرامین‌پور ⁩‌ ⁩

۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۸:۳۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

نیما یوشیج

‏هی از سعدی و حافظ گفتین حواستون از نیما یوشیج پرت شد که غمگین ترین ادم دنیا بوده وقتی گفته “ دیدمش! گفتم منم !
‏نشناخت او !”

۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
جمعه, ۱۱ آبان ۱۳۹۷، ۰۲:۱۵ ب.ظ نویسنده ی عشق
Rosemary's Baby

Rosemary's Baby

هر زنی دوست داره مادر بشه... به شرطی که مطمئن باشه روزی فرزندش طلبکارانه از اون نمیپرسه "چرا منو به خاطر لذت خودتون به وجود آوردین؟


۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
پنجشنبه, ۱۰ آبان ۱۳۹۷، ۰۹:۱۹ ب.ظ نویسنده ی عشق
‏از تیغِ بی ملاحظه ی آهِ ما بترس

‏از تیغِ بی ملاحظه ی آهِ ما بترس

‏از تیغِ بی ملاحظه ی آهِ ما بترس

‏⁧ #وحشی_بافقی ⁩

۱۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۹ ۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

لذت زندگی

 


 
 
۱۰ آبان ۹۷ ، ۱۹:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از من گم شده ای | قسمت ششم

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت ششم
در جوانی کم ندیده بودم آدم هایی که وابسته ی یک جفت چشم می‌شدند یا عاشق تیپ یا چه میدانم علاقه مند چهره و برجستگی های اندام و این قبیل چیزها و برای همین ها هم ماه ها اعصاب خوردی را تحمل می‌کردند
میجنگیدند برای هیچ، برای لذتی زودگذر، خیلی زود گذر و هنگامی هم که انقضایش تمام میشد رهایش می‌کردند
عشق واقعی انقضا ندارد...
البته که نمی شود به کسی گفت تجربه اش نکن
چرا شکست های پی در پی نیاز است تا آدم بفهمد عشق چیزی فراتر از این هاست
شبیه به بستن دکمه ی آستین یا شانه کردن موهای جوگندمیِ معشوق ساده است و شبیه به تعریف مولانا که می‌گوید
عشق وصل است، نه وصف، خیلی پیچیده!
هر چه هست تعریفی جز هوس دارد
اُبژه بدون هیچ گونه اعتراض و قضاوتی پا به پای حرف هایم قدم میزد
نفسم که میگرفت کنارم مینشست، گریه ام که میگرفت سرم را روی شانه ی سختش میگذاشت، خنده ام که میگرفت چراغ
آبیِ چشمانش به علامت رضایت برق میزد
دیگر به هیچ وجه دلم نمی خواست همراه آدم دیگری قدم بزند
کار به جایی رسیده بود که در خلوتم هم
دلتنگ میشدم
دلتنگی از ذهن آدم شروع میشود
علت اینکه آدم در لحظه ای مشخص دلتنگ  کسی میشود این است که
در آن لحظه نیاز شدیدی به چیزی پیدا می‌کند که آن فرد می‌توانست فراهم اش کند
می‌توانست فراهم اش کند اما نیست
بسیار دردناک است
نبودن فردی که تمام احوالت‌ از خوردن و خوابیدن گرفته تا خندیدن و قدم زدن به بودن اش گره ‌خورده...
عشق همین است
 کار آدمِ عاشق از اشتیاق به احتیاج میکشد و این دقیقا همان نقطه ی مرگ زاست.
من نمی تواسنم اٌبژه را با خودم به خانه ببرم چرا که این کار خلاف قانون بود اما اٌبژه یک حس گر فلزی به مچ دستم بسته بود که هر گاه
احساس دلتنگی میکردم
صدایی ضبط شده که متعلق به
خودش بود از گوشی تلفنن همراهم پخش میشد
خیلی آرام ‌با آهنگی که مختص صدای دخترانه اش بود میگفت“ تو تنها نیستی”
من تنها نبودم
و این تمام دلخوشی ام به وقت تنهایی بود.
تمام دلخوشی ام، شاید باور نکنید اما هنگامی که نوشتم تمام دلخوشی ام، باد را از دماغم بیرون پرت کردم و لب و دهانم در تلخ ترین حالت ممکن کش آمد...! آخرین روز پاییز بود و سرما آرام آرام رخنه کرده بود در دل شهر
آن شب بعد از خداحافظی از اٌبژه رفتم خانه ‌و پس از مدت ها برای خودم قهوه دم کردم
دیگر حالم از چیزهای آماده به هم میخورد
قهوه ای که یکی دیگر از روی وظیفه درست کرده نه عشق، چه طعمی می‌تواند داشته باشد!
انگار این ربات حس بیاتی را در من تازه کرده بود...
.
ادامه دارد
.
#علی_سلطانی

۰۶ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دلتنگی ساعت و لحظه سرش نمیشود

دلتنگی ساعت و لحظه سرش نمیشود
جانِ دلم
جمعه برای من
تمام آن لحظاتی ست که از تو بی خبرم
تمام آن لحظاتی که حالم را نمیپرسی
تقویمِ روی میز
غروب جمعه را نشانم میدهد
همین دیشب
امروز صبح
همین حالا
همین حالا که تصویر چشمانت رهایم نمیکند؛
مغرور اگر نبودی
میگفتی که کودک دلتنگ ابروهایت
نوازش انگشتانم را میخواهد
و دختر بی تاب گونه هایت
بوسه هایم را طلب میکند

#علی_سلطانی

۰۴ آبان ۹۷ ، ۲۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

پشتوانه روانشناسی جامعه

‏کل پشتوانه روانشناسی و جامعه شناسی این نسل کتاب "بیشعوری" و " لطفا گوسفند نباشید"ه
‏بعد جفتشم هستیم ؛

۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

من و تا ابد داری! #صابر_ابر

وقتی عاشق کسی می‌شویم ، همیشه یک چیز در ذهنمان جانمان را زخم می‌زند...
روزی او نخواهد بود...
نه لزومن از بین رفتنش، نه!شاید از دست دادنش...
اما آنقدر واقعی نیستیم که این را به روی خودمان بیاوریم و حتی او، او هم نیست، نمی‌گوید.
نقش بازی می‌کنیم، فرار می‌کنیم، همه کار می‌کنیم ..
حتمن آنقدر قوی نیستیم که یکبار هم که شده به او بگوییم :
می‌دانم که تا ابد با هم نیستیم!
حتی جمله بدتری را مدام استفاده میکنیم:
من تو را تا ابد دارم!
یا
من و تا ابد داری!
که این از وقاحت انسانی‌ست.
درست است، سخت است که این واقعیت را به زبان بیاوریم اما ما تا ابد نمی‌توانیم او را داشته باشیم.
یک روز می‌رسد که از خیابانی که خانه‌اش در آن بود می‌گذریم و انگار نه انگار که قبل‌تر ها از آن کوچه که رد می‌شدیم تنمان خیس عرق می‌شد ، لبمان را از تو می‌جویدیم که یار در خانه و ما در برش.
آنقدر آن خیابان را بی‌درد رد می‌کنیم که انگار گذشته ، تصوری بیش نبود.
این را ننوشتم که داغ دلتان را تازه کنم که یادمعشوق های قبلی در ذهنتان تازه شود، این را گفتم که دست کناری را بچسبید...
ببینید بین شما و کناری چه مانده.
#صابر_ابر

۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

چارلز_بوکفسکی | روابط انسانی

‍ ﺩﺭﺑﺎﺭه‌ی ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻤﯽ‌ﺗﻮﺍﻧﻢ ﺑﮕﻮﯾﻢ ﺟﺰ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽ‌ﺭﻭﺩ. ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ. ﻣﺮﺩﻡ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﻣﯽ‌ﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﻣﯽﺭﻭﺩ. ﺁﺗﺶﺑﺲ ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭﻩ ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺑﺮﻣﯽﮔﺮﺩﺩ ﺑﻪ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺩﺍﺭه‌ی ﭘﺴﺖ ﮐﺎﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻣﯽﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺟﺶ ﻣﯽﮔﺬﺭﺩ. ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﻠﻨﺪ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ ﯾﮑﯽﺷﺎﻥ ﺑﻪ
ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻨﯽ ﻧﺮﻡ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ:‏ «ﺣﺎﻻ ﭼﯿﺰﯾﻮ ﺷﺮﻭﻉ ﻧﮑﻦ ﻭ ﭼﯿﺰﯼ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ.‏» ﺍﯾﻦ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻟُﺐّ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯽ­ﺭﺳﺎﻧﺪ. ﺁﻥﻫﺎ ﺗﻤﮑﯿﻦ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺭابطه‌ی ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭘﯿﺶ نمیﺭﻭﺩ، ﺍﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﺪ. ﺩﺭ ﺷﺮﻭﻉ همه‌ی ﻣﺎ ﺩﻟﺮﺑﺎﺋﯿﻢ.
ﯾﺎﺩ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﻓﯿﻠﻢﻫﺎﯼ #ﻭﻭﺩﯼ_ﺁﻟﻦ ﻣﯽﺍﻓﺘﻢ، ﺍﻭ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭ ﺍﻣﻮﺭ، ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ- ﺯﻥ ﮐﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ‏« ﻣﺎ شبیه ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺍﻭﻟﻤﻮﻥ ﻧﯿﺴﺘﯿﻢ، ﺍﻭن‌ﻮﻗﺘﺎ ﺗﻮ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺬﺍﺏ ﺑﻮﺩی!» ﻭ ﺍﻭ ﻣﯽﮔﻔﺖ: ‏«ﻣﯽﺩﻭﻧﯽ، ﺍﻭﻥﻭﻗﺖ ﻓﻘﻂ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﻣﻮﺭ ﺟﻔﺖ ﺷﺪﻧﻮ ﺑﻪ ﺟﺎ ﻣﯽﺁﻭﺭﺩﻡ، همه‌ی ﺍﻧﺮﮊﯼﻣﻮ ﺑﮑﺎﺭ ﻣﯽﮔﺮﻓﺘﻢ. ﺍﮔﺮ ﻣﯽﺧﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺑﺪﻡ، ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ﻣﯽﺷﺪﻡ!» ﺍﯾﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺩﺭ ﺍﺑﺘﺪﺍﯼ ﺁﺷﻨﺎیی ﺣﺴﺎﺑﯽ ﺑﺎﻫﻮﺵﺍﻧﺪ ﻭ ﭘﺮﺍﻧﺮﮊﯼ. ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﻧﻮﺑﺖ ﺧﺰﯾﺪﻥ ﻭﺍﻗﻌﯿﺖﻫﺎﺳﺖ. ‏«ﺧﺪﺍﯼ ﺑﺰﺭﮒ، ﺟﻮﺭﺍﺑﺎﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﭘﺨﺶ ﻭ ﭘﻼ ﮐﺮﺩﯼ، ﺩﯾﻮﺍنه‌ی ﺍﺣﻤﻖ! ﺳﯿﻔﻮﻧﻮ ﮐﺸﯿﺪﯼ ﻭﻟﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺳﻨﺪﻩﻫﺎﺕ ﺗﻮﯼ ﺗﻮﺍﻟﺘﻪ!» ﯾﻌﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺭﺍبطه‌ی ﺍﻧﺴﺎﻧﯽ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽﺭﻭﺩ، ﻫﯿﭻﻭﻗﺖ ﭘﯿﺶ ﻧﻤﯽﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ. ﻫﺪﻑ ﻫﻢ ﭘﯿﺶﺭﻓﺘﻦ ﻧﯿﺴﺖ. ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺎﺧﺘﻪ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ ﮐﻪ ﻧﯿﻤﻪ ﻭﻗﺖ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻭ ﻧﯿﻤﻪ ﻭﻗﺖ ﺑﺎ ﻫﻢ.
#چارلز_بوکفسکی

۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

امید

امروز وقتی از خواب بیدار شدم و ساعت رو نگاه کردم دیدم اگه به قطار (مترو) ساعت ۹ نرسم حتما دیر میرسم سر قرار.
با احتساب زمان لباس پوشیدن تقریبا ۱۷دقیقه فرصت داشتم، فقط لباس چون چند سالی هست( تقریبا از ۱۹ سالگی به بعد) یادم نمیاد موقع بیرون رفتن به مدل موهام توی آینه نگاه کنم!
اگه مسواک میزدم این ۱۷ دقیقه میشد ۱۴ دقیقه، مسواک نزدم، کار درستی نبود اما بالاخره باید تاوان دیر بیدار شدنم رو میدادم.
زدم بیرون و موتور گرفتم
نیازه از ترافیک تهران بگم؟
وقتی رسیدم به ایستگاه فقط دو دقیقه مونده بود به ساعت ۹ ...
عقل سالم میگفت نمی رسی چون به لطف مسئولین عزیز یه چیزی حدود ۱۲۰ تا پله باید طی میکردم تا برسم به قطار، چندین ساله پله برقی یا آسانسور این ایستگاه راه اندازی نمیشه
مردم؟ اعتراض؟
اغلب آدمایی که از مترو استفاده میکنن یا کارگر هستن یا کارمند و این یعنی ۸ گرو ۹!
پله که چیزی نیست تو بگو صخره  
انقدر مغزشون مشغوله که دیگه فرصتی واسه فکر کردن و معترض شدن نیست!
پله هارو دویدم، به وسطای راه که رسیدم صدای قطار رو شنیدم، سرعتم رو زیاد کردم
رسیدم دمِ گیت و کارتم رو زدم
اعتبار نداشت...
فقط چند تا پله مونده بود تا قطار.
صدای ایستادن قطار رو شنیدم...
دویدم سمت باجه بلیت فروشی....
بلیت رو گرفتم و از گیت رد شدم
فقط چند تا پله مونده بود
من روی پله ی سه تا مونده به آخر بودم
صدای بسته شدن درب قطار و‌‌ من که روی همون پله ایستادم و بعد هم لبخند تلخ و نفس عمیق تصویر پایانیِ این تلاش بود!
یاد زندگی هامون افتادم، میدوییم و نمی رسیم
اما رفیق یه چیزی
من دوییدم و نرسیدم، این یعنی اعتماد به نفس، تمام اون لحظه هایی که داشتم تلاش میکردم برسم به قطارِ ساعت ۹ امید داشتم، و همین بهم انرژی میداد واسه ادامه دادن
درسته به قطار نرسیدم اما دوتا چیز گیرم اومد
اولی ورزش صبحگاهی! دومی همین متنی که برای شما نوشتم‌
همیشه همینه، برو دنبال چیزی که میخوای .
برو نه! بدو! شاید به اون چیزی که میخوای نرسی اما توی این مسیر یه چیزای بدست میاری که میتونه زندگیت رو تغییر بده...
مگه میشه کائنات تلاش ت رو بی پاسخ بذاره؟
بلند شو رفیق، قطارِ رسیدن به رویاهات منتظرته...

#علی_سلطانی
#روزنویسی


۰۳ آبان ۹۷ ، ۱۴:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

خانواده

‏راگنارلاثبروک: یه مرد باید چه کاری انجام بده؟
‏بیورن: میجنگه...
‏راگنارلاثبروک: خب و؟
‏بیورن: از خانوادش مراقبت میکنه...

‏📽 Vikings

۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از من گم شده ای | قسمت پنجم

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت پنجم

از قرار هر روز عصر و قدم زدن مان یک هفته میگذشت
حس میکردم اگر این ربات از زندگی ام کسر شود دیگر واقعا و واقعا هیچ دلِ خوشی برای گذراندن لحظاتم نخواهم داشت.
آدم تنها همین است، خدا نکند با کسی یا چیزی حالش خوب شود، بیچاره میشود!
دیگر تنهایی سر کردن لحظات یادش می‌رود.
یک هفته گذشته بود اما هنگام حرف زدن نمی دانستم باید با‌ چه نامی صدایش کنم!
شرکت سازنده از قصد روی این ربات ها اسم نگذاشته بود و اغلبِ آدم ها وقتی این ربات ها را برای قدم زدن به عنوان همراه انتخاب می‌کردند یک اسم را از طریق کیبوردی که روی قفسه ی سینه ی ربات طراحی شده بود وارد می‌کردند و تا پایان قدم زدن هم با همان اسم صدای شان می‌کردند
اکثرشان هم نام گم شده شان را روی ربات ها میگذاشتند!
گم شده یعنی کسی که حالا باید میبود تا با هم قدم بزنیم، برایش حرف بزنم، برایم حرف بزند، برایش بخندم، برایم بخندد
همین ها، همین چیزهای پیش پا افتاده روزی آرزویی بزرگ میشود.
من اما نامی جدید برایش گذاشتم!
نامش را گذاشتم اٌبژه
اٌبژه در برابر سوبژه یا ذهن است
بر خلاف ذهن که خود گوینده است
اٌبژه آن است که درباره اش گفته میشود!
از نظر من آن ربات اٌبژه بود
فکر نمی کرد اما مى توانست فکر شود!
می‌توانست مفهوم باشد
با هم قدم میزدیم، برایش حرف میزدم
انگار پاییز، پاییز شده بود
یعنی پاییز وقتی پاییز میشود که بهانه ای برای قدم زدن داشته باشی
برگ ها زیر پای کسی میریزند که بخواهد تمام دلتنگیِ جا مانده اش را زیر پا بگذارد!
باران به صورت کسی میزند که تقاص تمام خاطراتش را از چشمانش پس دهد!
باد به کالبد کسی میوزد که در پی ردی از شوریدگی اش تمام شهر را  نفس بکشد
پاییز برای اهلش پاییز است!
من به طرز غریبی ناپرهیزی میکردم
عجیب ترین‌ اش هم وابستگی به یک همقدم بود!
شاید خیلی مضحک به نظر برسد که آدم به یک ربات وابستگی پیدا کند
اما خب آدمِ سیر از گرسنه خبر ندارد!
آدمِ تنها به هر چیز و ناچیزی وابسته میشود
این ربات مهربان و زیبا که دیگر جای خود داشت
میگویم زیبا چرا که در این موقعیت و سن و سال که همه چیزت از کار افتاده، اندام و چشم
و ابرو چندان اهمیتی ندارد
زیبایی را در رفتار آدم‌ها میبینی، در ارزش و احترامی که برای تو قائلند...
.
ادامه دارد

#علی_سلطانی

۰۲ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دوست داشتنِ تو در من

دوست داشتنِ تو در من اینگونه‌ است که، هروقت سعی کرده‌ام فراموشت کنم بیشتر حواسم جمع تو شده، بیشتر عکسهایت را تماشا کرده‌ام، بیشتر از همیشه اعتراف کرده‌ام که هیچکس به اندازه‌ی تو خوب نیست و بیشتر از همیشه برایت نوشته‌ام.
من از عهده‌ی هر کاری که اراده‌اش را کنم برمی‌آیم الا دوست نداشتنِ تو! الا ننوشتن از تو! الا سر کردن بدونِ تو!

 #مانگ_میرزایی

۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۴:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

:/

‏یه بار به یکی گفتم اصلا حالم‌ خوش نیست، گفت نباید اینجوری باشی ، منم دیدم خیلی حرفش تاثیر گذاره و دیگه هیچوقت اونجوری نبودم

۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق