دپ هون| عاشقانه|متن عاشقانه|پست عاشقانه|depheaven

دپ هون,هون دپ, سیک هون,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,depheaven

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

:/

‏یه بار به یکی گفتم اصلا حالم‌ خوش نیست، گفت نباید اینجوری باشی ، منم دیدم خیلی حرفش تاثیر گذاره و دیگه هیچوقت اونجوری نبودم

۳۰ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دوستت دارم های بغل دار

کسی را نگه دار که بداند ده ثانیه مانده به انفجار ؛ کدام سیم را قطع کند که قصه نمیرد و از دست نرود ...
کسی را انتخاب کن که اسلحه اش قبل از شلیک قفل میکند و خنجرش از شدت بی تجربگی بریدن بلد نباشد !
از همان هایی که ذوقِ چای عصرِ کنارِ پنجره را داشته باشد.
حتی حوصله ی بی‌حوصلگی هایت و دلشوره های وقت و بی وقتت را.
آدم باید تا وقتی که جانی مانده برای عزیزم گفتن و جانم شنیدن، کسی را پیدا کند که بلد باشد کجا و چه وقت دوستت دارم گفتن‌اش بغل هم داشته باشد ...
که زندگی با دوستت دارم های بغل دار بیشتر میچسبد.

#مریم_قهرمانلو

۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۹:۰۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یک فاضلاب بزرگ

تمام دنیا مثل یک فاضلاب بزرگ است که هر چقدر دست و پا بزنی باز هم از روی تپه های کثیفش لیز می خوری و به جای اولت باز می گردی؛ اما در دنیا چیزی برجسته و مقدس وجود دارد، آن هم یکی شدن دو موجود ناقاص و بسیار بد است ...
ما همیشه با عشق فریب می خوریم، زخمی می شویم و گاهی غم بر وجودمان چیره می شود، اما باز هم عشق می ورزیم؛ و زمانی که با مرگ دست و پنجه نرم می کنیم، به گذشته نگاه می کنیم و به خودمان می گوییم:
من بارها زجر کشیدم؛ گاهی اشتباه کردم، اما همیشه عشق ورزیدم.
#آنا_گاوالدا
از کتاب: بیلی

۲۹ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از من‌ گم شده ای | قسمت چهارم

تو از من‌ گم شده ای
“ربات”
قسمت چهارم
دستم را دراز کردم و بعد هم در آغوش کشیدم اش...
خواستم هزینه ی این چند ساعتی که همراهم بوده را حساب کنم که کیلومتر شمار خاموشش را نشانم داد
باورم نمیشد، یک ربات رفاقتی کنارم مانده بود
کاری که در عصر ما به هیچ وجه تحت هیچ شرایطی رخ نمی دهد
به جرات می‌توانم بگویم واژه ی رفاقت از دایره ی لغات مردم حذف شده
اگر هم میبینید من یادم هست به این دلیل است که جزو آخرین بازماندگانِ این حرف ها به حساب می آیم!
از ته دلم با لبخند نگاهش کردم...
به توصیه ی دکتر باید هر روز پیاده روی میکردم و چه کسی بهتر از این ربات
ساعت کاری اش را پرسیدم ، روی کارتش نوشته شده بود هر روز عصر از ساعت هجده تا پاسی از شب
خب معلوم است باید عصر به بعد ساعت کاری اش آغاز شود و حتمن پیک کاری اش هم همان پاسی از شب بود
چون هیچ ابلهی سر ظهر هوس نمیکند قدم بزند
مگر در یک حالت
که آسمان پوشیده از ابر باشد و زمین مملو از باران
نه این باران ها که چون ابرها را بارور می‌کنند زمان و ثانیه دقیق اش را میدانند،
منظورم باران های بی خبر و پراکنده است که وسط پیاده روی از راه میرسید و همه چیز را به حالت اسلوموشن در می آورد !
از رانندگی آدم‌ها تا نفس کشیدن شان تا نگاهشان به یکدیگر...
.
فردای آن روز راس ساعت سر قرار حاضر شد
من بخاطر کهولت سن آرام و سلانه سلانه، دست به کمر قدم میزدم
به هیچ وجه اعتراض نمی کرد و به هیچ وجه قدم هایش از من تندتر نمی شد
درست است که نمی توانست با من آبجو بنوشد اما دلیل نمی شد برایش سفارش ندهم!
اقای پزشک به من گفته بود قدم بزن
آن هم در عصرهای آشفته ی پاییز
اما به این فکر نکرده بود که توی مسیری که برای قدم زدن انتخاب کرده ام کافه ای قدیمی و پر خاطره قرار دارد که پنجره هایش رو به پیاده رو باز میشود.
خب مگر میشد بعد از بیانِ رج به رج آن همه خاطره برای آن ربات زبان بسته و پس از ذوب شدن ام با تمام‌ وجود توی خاطرات، یک لیوانِ سر پٌر آبجو ننوشید؟
‌و خب مگر میشود از سیگارِ پس از آبجو گذشت؟
وقتی خیلی جوان بودم و یک پیرمرد یا پیرزن میدیدم که آلزایمر دارد خیلی غصه میخوردم و با خودم فکر میکردم چه بیماری عجیبی ست
هیچ‌ کجای تنِ آدم درد نمی کند اما عذاب میکشد، هیچ وقت فکر نمی کردم وقتِ پیری حسرت بخورم که چرا الزایمر ندارم؟
عذابِ این یکی بیشتر است، یادآوری را میگویم
هیچ کس نمی فهمد قلب آدم چگونه مچاله میشود وقتی یاد روزهایی در دور دست می افتد که دیگر هیچ اثری از آن نیست...
.
ادامه دارد
.
#علی_سلطانی

۲۸ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از‌ من گم شده ای | قسمت سوم

قسمت سوم
تو از‌ من گم شده ای
“ربات”
حتما این هم یکی از ویژگی های آن ریات پیشرفته بود که وقتی انسانی در خطر است به او‌ کمک کند.
با این سوال مانده بودم مگر انسان این را طرحی نکرده؟ پس چرا خودش به وقت کمک به هم نوع اش غیب میشود؟
انگار آدم ها تمام کمبود های شان را داشتند با این ربات ها جبران می‌کردند
و از آن جایی که ربات طبق یک برنامه پیش می‌رود و قدرت تصمیم گیری و تعقل ندارد، آدم هر گونه که دلش بخواهد می‌تواند آن را  بسازد.
دقیقا همان چیزی که در انسان رخ نمی دهد
آدم ها هر چقدر هم که تربیت شوند بالاخره یک جایی در یک موقعیت بخصوص تمام شرافت و انسانیت شان به گِل مینشیند و منافع شان را بر هر چیزی مُقدم میبینند.
ربات بیچاره برگشت و به سمتم آمد
دستش را دراز کرد و روی شانه ام گذاشت
هر چند تنها یک فلز بود با برنامه ای از پیش تعیین شده اما همینکه خودم را روی تخت بیمارستان تنها ندیدم دلم گرم شد
آقای پزشک پس از معاینه ی مجدد گفت امشب را باید در بیمارستان بمانی
فردا مرخص میشوی
دارو هایت را سر ساعت مصرف کن.
چند قدم فاصله گرفت و‌ دوباره چرخید سمتم و انگشتانش را به حالت قدم زدن توی هوا حرکت داد و در ادامه گفت: پیاده روی فراموش نشود.
آن ربات شب تا به صبح کنارم نشسته بود
هر وقت چشم باز میکردم نور آبی رنگ چشمانش را در تاریکی اتاق میدیدم که تکیه داده بود به دیوار و داشت با چشمان باز استراحت می‌کرد
هر از چند گاهی هم یک موسیقی میگذاشت
سلیقه ی موسیقی اش عالی بود!
من با چشمان بسته گوش می دادم او با چشمان باز...
دلم میخواست بدانم شماره تلفن هایی که در موبایل اش ذخیره کرده متعلق به چه کسانی ست؟ دلتنگ می شود یا نه؟ عاشق شده است؟ دلم میخواست بدانم در دنیای ربات ها چه میگذرد؟ اصلا از عصر تا الان کسی نگران اش نشده؟
مگر کسی نگران من شده بود؟
من فرق زیادی با این ربات نداشتم
هیچ کس در هیچ طول و عرضی از این جغرافیا انتظارم را نمی کشید
دلم میخواست من هم یک ربات بودم
روی یک برنامه ی مشخص و از پیش تعیین شده
نه ذهن داشتم که‌ چیزی یادم بیاید نه قلب داشتم که برای کسی بلرزد نه احساساتی که برای کسی رم کند نه هیچ چیز‌ دیگر
باز یاد جمله ی اورسن ولز افتادم
درست گفته بود، خیلی درست
نمی‌ دانم‌ چرا این روزها مدام یاد آن حرفش می افتم...
بالاخره صبح شد و اجازه ی مرخصی ام را دادند
ربات مذکور جلوی درب بیمارستان روبه روی ام ایستاد و دستش را دراز کرد
این تصویر را به صورت لانگ شات تصور کنید از لابه لای عبور مردم و شلوغی خیابان و تردد تاکسی پرنده ها...
دستم را‌ دراز کردم و بعد هم در آغوش کشیدم اش...
.
ادامه دارد
#علی_سلطانی

۲۷ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از من گم شده ای | قسمت دوم

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت دوم
.
نگاهم را از روزنامه هٌل دادم سوی آسمانی که تلفیقی از دلهره ی روز بود و آرامش شب، ساعات پایانی اداره ها بود و وسیله های نقلیه ی زمینی و هوایی با ترافیکی سنگین در حال تردد بودند،
به اکسیژن سنجم نگاه کردم، درصد اکسیژن موجود در هوا داشت به صفر میل می‌کرد!
بسته ی اکسیژن همراهم‌ را از کیفم درآوردم و به صورتم کشیدم و بعد هم نفس عمیق...
میگفتند اکسیژنِ خالص است، زر میزدند، اکسیژن خالص تنها زمانی به آدم می‌رسد که تمام بی حوصلگی اش را همراه با قدم هایی آشنا قدم بزند، موضوعِ صحبت در این طی الارض سکوت است و مفهومش آرامش.
من روزی اکسیژن خالص را توی همین بلوار ماهور، کشاورز سابق و الیزابت زمانِ شاه با تمام روح و روان و هوش و جان استشمام کرده بودم
این اکسیژنِ مثلا خالص برای فرار از مرگ است اما آن یکی ذوق بی وقفه ی زندگی بود .
وقتی در جوانی داشتم آن همه خاطره جمع میکردم به این روز فکر نکرده بودم که قرار است اینگونه چنگ بزنند به دلم
تف به این زندگیِ سراسر مزخرف
حالا در این سن و سال آن جمله ی اورسن ولز را خوب درک میکنم...
چشمانم روی آخرین تیتر قفل شده بود که ربات دیگری کنارم ایستاد و گفت: قدم؟
این ربات یکی از همان ورژن های جدید‌ بود.
خیلی میفهمید، با اشوه راه میرفت و از همه مهمتر بوی عطر عجیبی میداد که انگار در حافظه ی طولانی مدت ام جا مانده بود
گفت و رفت، قدم برداشتن ش هم با بقیه ربات ها فرق داشت، خوشحال بودم که بالاخره یک چیز خلاف قاعده دیدم
مشغول تماشایش بودم که قلبم تیر کشید و چشمانم سیاهی رفت و دیگر چیزی نفهمیدم.
وقتی چشمانم‌ را باز کردم تنها یک سقف میدیدم که نمی دانستم متعلق به کجاست...!
دوباره چشمانم را بستم و باز کردم
یک پرستار جوان توی کادر نگاهم ظاهر شد
قبل از اینکه سوالی بپرسم
گفت یک سکته قلبی رد کرده ای
خندیدم، من تا آن روز همه چیز را پذیرفته بودم
از به دنیا آمدن تا سگ دو زدن تا از دست دادن معشوقه، تا از کار افتاده و پیر شدن، تا تنهایی، تا تنهایی
همه را پذیرفته بودم، حالا چه شده بود که مسئله ای به این مهمی، سکته ی قلبی را رد کرده بودم ؟
خلاصه هر چه بود این مفهوم را داشت که هنوز از زندگی سیر نشده ام
دنیا مانند یک فیلم یا نمایش خنده دارِ بی سرو‌ته و مسخره است اما مضحک بودن اش دلیل نمی شود که تو نخندی
پرسیدم چه کسی من را به بیمارستان آورد که به سمت پنجره اشاره کرد
سرم را چرخاندم
همان رباتی بود که در پیاده رو دیده بودم اش...
.
ادامه دارد...
.
#علی_سلطانی

۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۵ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تو از من گم شده ای | قسمت یک

تو از من گم شده ای
“ربات”
قسمت اول
روزهای پایانی اولین ماه از فصل پاییز بود اما دریغ از یک عدد برگ روی زمین که آدم هوس کند برای قدم زدن.
درختانی مصنوعی صرفا برای زیبایی، در سطح شهر‌ کاشته شده بودند
هر چند که زمانی برای قد کشیدن شان صرف نمیشد و از همان روز اول سایه می افکندند در پیاده رو اما نه سایه شان جان نداشت، نه وزیدن شان معطر بود، نه روی شاخه و برگ شان زندگی جاری....
پاییز را هم که مطبوع و ملیح نمی‌کردند
اصلن هر چیزی که زمان برای قد کشیدن اش صرف نشود همین است، بی بو و رنگ‌ وٌ بی حس
و درک
سرم را چرخاندم روی روزنامه ی الکترونیکی که از گوشه ی موبایلم بیرون جهیده بود
بی رمق نگاهی به بالای صفحه ی اول انداختم
( بیست و یکم مهر هزار چهارصد و چهل و چهار)
خواندن تاریخ روزنامه بیش از پیش خیره ام کرد.
همیشه فکر میکردم اگر از اجل معلق جان سالم به در ببرم و جوان مرگ نشوم بیش از شصت سال عمر نخواهم کرد
اما حالا در سن هفتاد و چند سالگی روی نیمکتی کنار پیاده رو نشسته بودم و به آمد و شد ربات هایی نگاه میکردم که هنگام رد شدن از کنارت میگفتند: قدم؟
این قدم گفتن شان من را به سال های دور برد
به زمانی که همیشه عجله داشتم و این بازی، زندگی را میگویم،  جدی گرفته بودم
بی ارزشی دنیا را تا به سال های آخر عمرت نرسی درک نمی کنی...
چه داشتم میگفتم؟ مطلب از دستم در رفت، آثار پیری ست دیگر، هان، از “قدم” گفتنِ ربات ها به این‌جا رسیدیم، این قدم گفتن شان من را یاد موتور گفتن های موتوری ها در جوانی انداخت که برای فرار از ترافیک ترک شان مینشستیم
اما این ربات ها کارشان چیز دیگری بود
اینجا برای فرار از تنهایی با این ربات ها همراه میشدی
تنهایی در این زمانه بیداد می‌کند، هیچ کس حوصله ی هیچ کس را ندارد
همه روی برنامه کار می‌کنند، روی برنامه میخوابند، روی برنامه غذا میخورند...
خلاصه هر غلطی میخواهند کنند روی برنامه است
تنها تفاوت آدم ها با ربات ها جنسِ تن شان است
باز دمِ این ربات ها گرم که کارشان همراهی و قدم زدن با آدم های تنهاست،
یک پولی میگیرند، بدون خستگی همراهت قدم میزنند و بدون هیچ حرفی به درد و دل هایت گوش می‌کنند تازه قضاوت کردن هم بلد نیستند.
طبق عادت خودم را مشغول خواندن تیترهای روزنامه کردم

_ایران، شرایط جدیدی را برای ورود پناهندگان اروپایی و آمریکایی وضع کرد

_فَلک کردن آقای وزیر مقابل ساختمان وزارت کشور،
توسط یکی از شهروندان به دلیل رفتار بد کارمند وزارت با ارباب رجوع

_پرسپولیس در آستانه ی اولین قهرمانی آسیا

_کنسرت شایع، رَپرِ پا به سن گذاشته در میدان آزادی...
.
ادامه دارد
#علی_سلطانی

۲۵ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق