دپ هون| عاشقانه|متن عاشقانه|پست عاشقانه|depheaven

دپ هون,هون دپ, سیک هون,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,depheaven

۱۳ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

جمعه, ۳۰ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۸ ب.ظ نویسنده ی عشق
زیاد زندگی کردم

زیاد زندگی کردم

 رسم عاشقی این نیست که بگویی مرا دوست داری و بعد از مدتی مرا تنها بگذاری…رسم عاشقی این نیست که مرا به اوج قله احساسات ببری و بعد از همان جا رهایم کنی…این رسمش نیست که پا به پای من بیایی و روزی رفیق نیمه راه شوی…این رسمش نیست که قلبم را بگیری و بازیچه خودت کنی…این رسمش نیست که مرا در آغوش بگیری و هوس را به جای عشق برایم معنا کنی…یک رنگ باش ای تو که ادعا میکنی عاشق ترینی…مغرور نباش ای تو که ادعا میکنی مرا دوست داری… وفادار باش ای تو که در آغاز آشنایی وفاداری در حرف هایت بود…یک دل باش با دلی که تنها برای عشق تو مانده و خط سرخ روی همه کشیده…توکه میگویی مرا دوست داری پس چرا اشکهایم را پاک نمیکنی؟؟؟چرا دلتنگم نمیشوی و مرا صدا نمکنی ؟؟؟بخدا این رسم عاشقی نیست…به خدا این رسم عاشقی نیست…

۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۸ ۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۶ ب.ظ نویسنده ی عشق
سرگرمی ...

سرگرمی ...

 باز هنگام سحر قلمی از تکه زغالی مانده از آتش شبی سرد

میلغزد بر روی تن سرد و بی روح ورق.
و باز هم ردی از سوز دل بر روی خط های یخ زده کاغذ مینویسد
وباز قصه پر غصه تکرار ….
روزی درختی بودم تنومند و زیبا ، قدی کشیده
و شاخ و برگ تماشایی داشتم .
عاشق شدم . . . !!!!
عاشق صدای خوش هیزم شکن . . . !!!
و تن خود را بی آلایش تقدیم بوسه های درد آور
تبر او کردم و چه راحت شکستم ، بی صدا خورد شدم ،
چه دیر فهمیدم بی رحم است دل سنگ هیزم شکن
و سخت تر تبر او که سوزاند تنم را ، حالا دیگر زنده نبودم
درخت نبودم ، در چشمان سرد او فقط هیزم بودم و بس
سرنوشتم چه بود ؟
حالا که نه درخت بودم و نه سایه ای داشتم و نه ریشه ای
نه برگی و نه مهمان ناخوانده ای که بر روی دستانم بنشیند
و برای دل کوچکش آواز بخواند و بر خود بلرزد و با آهی سرد
دوباره پر باز کند و به اوج برود
و چه ناجوانمردانه تکه های خرد شده ام در شومینه
رو به چشمانش آتش گرفت و او فقط لذت برد
من در آتش میسوختم و او . . .
و حالا زغالی بیش نیستم و خطی شدم بر
خطوط یخ زده ورق تا شاید ماندگار باشم و همه بدانند
روزی درختی بودم تنومند که عشق مرا به زغالی
تبدیل کرد سیاه و دل سوخته . . .
دنیا بازی‌هایت را سرم در آوردی…
گرفتنی‌ها را گرفتی‌…
دادنی‌ها را ” ندادی “…
حسرت‌ها را کاشتی…
زخم‌ها را زدی …
دیگر بس است…
چیزی نمانده …
بگذار آسوده بخوابم …
محتاج یک خواب بی‌ بیدارم…

۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۶ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

کسی که حالمان را به حالش گره زده باشد...

همه یِ ما باید کسی را داشته باشیم
 که وقتی یک روز ،
 روزِ ما نبود
بنشینیم رو به رویش و غرغر کنان از سیر تا پیازِ تمامِ بد بیاری هایمان را برایش تعریف کنیم
و او هم لبخند به لب گوش کند و پایانِ هر جمله مان بگوید
  "حق داشتی پس اینقد عصبی بشی،
 حالا ولش کن مهم نیست،
فدایِ سرت" .
میدانید آدم هرچقدر هم قوی باشد
باید کسی را داشته باشد
 که حالِ بدش را بفهمد
که نگذارد
به حالِ خودش بماند
کسی که حالمان را به حالش گره زده باشد...

۲۷ مهر ۹۵ ، ۱۲:۰۸ ۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۳۹۵، ۰۸:۴۳ ب.ظ نویسنده ی عشق
تنها با خودم

تنها با خودم


۲۶ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۳ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تاحالا شده دوست داشتنت روقورت بدی


تاحالا شده دوست داشتنت روقورت بدی

لبخندبزنی ........وبی تفاوت باشی؟!

شده دلتنگی بپیچه تودلت وراه نفست روببنده وخفه ات کنه.....

شده یه آهنگ برات بشه روح یه لحظه.......

بشه خاطره.....

وهرچی تکراربشه دیوونه ترت کنه؟!

شده بری همون خیابونی که بااون رفتی

چندمترجاروهی بالا پایین کنی

بغض کنی ....ولذت ببری....

همون قدرکه اون روزلذت بردی؟!

شده تمام روزدرانتظاریه جواب بیقرارباشی؟!

شده بشکنی....

وبازبشکنی.....

وبازبشکنی.........

وهزارباردیگه هم بشکنی .....

اما بازم بادست ودل شکسته دوسش داشته باشی؟!

اصلاببینم شده این همه عاشق باشی؟؟؟

 

۲۵ مهر ۹۵ ، ۰۶:۱۱ ۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
جمعه, ۲۳ مهر ۱۳۹۵، ۰۶:۱۰ ق.ظ نویسنده ی عشق
حماقت :)

حماقت :)


۲۳ مهر ۹۵ ، ۰۶:۱۰ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یک فنجان چای

به نام او

"یک فنجان چای"

دلم چای می خواهد ... دلم با تو یک فنجان چای می خواهد ... می دانی عزیزم، چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبیست برای با تو بودن ... برای به تو گوش سپردن و غرق چشم هایت شدن ... دلم در هوای پاییز، یک جایی دور از همه ی ادم ها اتش می خواهد و چای ... اتشی که هی زبانه بکشد و چایی که دلمان را گرم کند ... دلم تو را می خواهد که قدری صمیمانه تر کنارم بنشینی و سرم را روی شانه ات بگذارم ... دلم تو را می خواهد که دست های سردم را در دست هایت بگیری و عشق وجودت را ذره ذره در جانم بریزی ... دلم تو را می خواهد که مرا به سینه ات بچسبانی و سرت را لای موهایم فرو کنی و عمیق نفس بکشی ... اخ که چقدر دلم برای تو تنگ است ... و گاه چه چیزهای ساده ای را ندارم ... و افسوس ... افسوس که نمی دانی حسرت چگونه ادم را می کشد ... و نمی دانی این لحظه ها که بی تو می گذرد و چای کنار اتش، بی تو، چه حالی دارد ... دلم یک جور خاصی تو را می خواهد ... دست هایت را، اغوشت را و نفس گرمت را ... دلم چشم های خسته ات را می خواهد ... ان چشم های معمولی خاص ... و ان نگاه دردمند را ... دلم می خواهد تا اخر دنیا زمان متوقف شود و من سر از راز چشم هایت دراورم ... دلم بی تاب لب هایی ست که اسم مرا با میم مالکیت صدا می زنند ... دلم بی قرار اغوشی ست که می تواند درمان همه ی دردهایم باشد ... دلم برای تو تنگ است ... دلم برای تو و یک فنجان چای در کنار تو تنگ است ... مرد من، پاییز، اتش و چای، همه با تو قشنگ است ... فقط با تو ...

#فرناز_عطایی

۲۱ مهر ۹۵ ، ۱۸:۳۸ ۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
سولانژ ...

دوم دی ماه

به نام او

"دوم دی ماه"

تکه ابری ارغوانی بر روی کوه های منجمد زمستان،

و من به تو می اندیشم ...

معشوق من، مثل همین  کوه ها،

مثل ان ابر های ارغوانی ست بر فراز شهر دل من ...

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

از پشت این پنجره و در راه،

چراغ های شهر چشمک می زنند ...

تکه ابر ارغوانی و کوه های کبود زمستان

و درخت های قد برافراشته ی عریان را تا بی نهایت دوست دارم ...

و عطر تو را، که گویی از خودم متبلور می شود ...

اکنون که این عاشقانه واژه واژه جان می گیرد،

موسیقی ملایمی در پس ذهنم مرور می شود

و تو عزیزم،

تصویرت را که بیاد می اورم،

دلم هر لحظه هزاربار برایت تنگ می شود! ...

#فرناز_عطایی

۱۹ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۹ ۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

عاشقانه

به نام او

من ...
من دوستت داشتم ...
نمی توانم بگویم دوستت دارم ...
من فقط به طرز اسفناکی قرار ندارم ... یک بی قراری مزمن، چسبیده به این روزهایم، در امتداد روزهای گذشته ... من فقط تو که رد می شوی، پرت می شوم ... پرت می شوم در خطوط درهم قدم هایت و دلم هی پیچ می خورد ... من فقط از کنارم که می گذری، هوس لمس گونه ها و صورت انکارد شده ات گیجم می کند ... من فقط تو که می گذری، چشم هایم را می بندم و عطر ان روزها را نفس می کشم ... من فقط وقتی که هستی، نبضم تند می زند، فشارم می افتد و در هم می پیچم از شور تو ... می دانی من، دوستت داشتم ... نمی توانم بگویم دوستت دارم ... راستی مگر این ها عشق نیست؟! ...


#فرناز_عطایی

۱۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
سولانژ ...

عقل بیهوده سر طرح معما دارد

عقل بیهوده سر طرح معما دارد
بازی عشق مگر شاید و اما دارد

با نسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
سر سربسته چرا اینهمه رسوا دارد

 

در خیال آمدی و آینه ی قلب شکست
آینه تازه از امروز تماشا دارد

بس که دلتنگم اگر گریه کنم می گویند
قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد

 

تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
چه سر انجام خوشی گردش دنیا دارد

عشق رازیست که تنها به خدا باید گفت
چه سخن ها که خدا با من تنها دارد.

 

"فاضل نظری
۱۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۳۴ ۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سولانژ ...
پنجشنبه, ۸ مهر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۷ ق.ظ نویسنده ی عشق
حرف را که همه میزنند :)

حرف را که همه میزنند :)


۰۸ مهر ۹۵ ، ۰۴:۱۷ ۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
جمعه, ۲ مهر ۱۳۹۵، ۰۹:۴۶ ب.ظ نویسنده ی عشق
عادتی بهر تنهایی خویش

عادتی بهر تنهایی خویش


۰۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۴۶ ۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

سفر

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد 

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد 


من و تو پنجره‌های قطار در سفریم 

سفر مرا به تو نزدیکتر نخواهد کرد

  

ببر به بی‌هدفی دست بر کمان و ببین 

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

  

خبرترین خبر روزگار بی‌خبری‌ست 

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد 

 

مرا به لفظ کهن عیب می‌کنند و رواست 

که سینه‌سوخته از «می» حذر نخواهد کرد.

 

 

"فاضل نظری"

۰۲ مهر ۹۵ ، ۰۳:۰۱ ۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
سولانژ ...