دنیای عاشقانه , دنیای عاشقان, امید, پیامک عاشقانه, نامه های عاشقانه , دست نوشته های عاشقانه,شعرکوتاه,شعر های عاشقانه, پست های عاشقانه,شعر و پست های کوتاه عاشقانه,کلیپ عاشقانه,انجمن عاشقانه,سایت عاشقانه ها , سریال عاشقانه ها,دپ هون,هون دپ, سیک هون,نود و هشتیا,لاو98,98 لاو,لاو اسکین,عاشق,عاشقانه,عشق من,شکست عشقی,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,uar,depheaven

۱۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

حجم تمام نشدنی

گاهی میانِ این همه آدم فقط یک نفر حالت را می فهمد

حال آن یک نفر هم نباشد!

تو میمانی 

و یک حجمِ تمام نشدنی

از نفهمیدن را...

۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۴۹ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

ماسک

‏آدما معمولا وقتی خسته یا ناراحت میشن، حوصله‌ی نگه داشتن ماسکشون رو ندارن و واقعی‌ترین افکار و احساساتشون رو بروز میدن و بعدشم میگن ناراحت بودیم یه چیزی همینجوری گفتیم، ولی واقعیتش این میشه که ناراحت نیستیم و خیلی چیزا رو نمیگیم

۲۳ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۴۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

زندگی یعنی چه



- اگر به تو بگویند فقط چند روز دیگر زنده ای چه می کنی؟

+ منظورت را نمی فهمم.

-فرض کن سرطان گرفته ای یا ایدز یا بیماری دیگری از این قبیل و می دانی فقط مدت کمی زنده خواهی ماند.

+ آدم اگر عاقل باشد همه حساب و کتاب ها را کنار می گذارد و بقیه عمرش را خوشگذرانی می کند.

- یکی بود که همین کار را کرد. هرچه داشت فروخت. همه پول هایش را به باد داد. مسافرت، بهترین غذاها، بهترین هتل ها. بعد می دانی چه اتفاقی افتاد؟ ناگهان راه علاج پیدا شد. حالا می توانست به زندگی ادامه بدهد اما دیگر چیزی برایش باقی نمانده بود. همه چیز را باید از صفر شروع می کرد. و بدتر از همه اینکه تازه فهمیده بود زندگی یعنی چه.

۲۰ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۲۰ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

آدمیزاد است دیگر



باور کنید آنقدَر سخت نیست 

فهمیدن اینکه در زندگی یک نفر

اضافی هستید یا نه ..

هر انسانی هر چقدر هم که بگوید دوستتان دارد؛

دست بر قضا رفتارهایی از خود نشان می دهد که شما 

به اضافی بودنتان یقین پیدا می کنید

اما آدمیزاد است دیگر..

گاهی دست به دامن دروغ هایی می شود که 

خودش هم از بازگو کردنشان خجالت می کشد 

اما همان ها را برای قانع کردن خود استفاده می کند..

و با این کار باز هم 

می ماند ، دور و برِ کسی که یک درصد هم مایل به بودنش

نیست..

گاهی قبولاندن این موضوع به خودمان  آنقدر سخت 

می شود که حاضریم یک عمر پشیمانی را 

بپذیریم تا لحظه ای به ترکِ آن شخص فکر نکنیم..

راستی ،

آدمیزاد چه موجود احمق و سخت جانی است !

۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

بی تو .

‏چقدر خوش نمیگذره مدتهاست
۱۹ بهمن ۹۶ ، ۱۴:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۰۴:۳۸ ق.ظ نویسنده ی عشق
ساعتی ننشستی

ساعتی ننشستی

سعدی :
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
۱۹ بهمن ۹۶ ، ۰۴:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دوست داشتنی بودنش را تحریف نکنید

دقیقا به همین اندازه که شما فکر میکنید درست رفتار کرده اید و در رابطه "دیگری" مقصر است، "دیگری" هم باور دارد که درست رفتار کرده و شما مقصرید.

 یک باورِ دو طرفه!  پس این وسط مقصر واقعا کیست؟ 

داستانِ همیشگیِ دنبالِ مقصر گشتن هیچ وقت جوابِ واضحی نداشته. اگر از نگاه ادمها و از حرفهای انها بخواهید مقصر را پیدا کنید احتمالا مقصر "دیگری " است.

حقیقت این است که بعضی وقت ها، رابطه کار نمیکند. و هیچ کس این وسط مقصر نیست. شما ادمهای با هم بودن نیستید. رابطه امن و امیدوار کننده نیست. همین. به همین راحتی. 

اما قبول اینکه کسی مقصر نیست و رابطه تمام شدنی است برای ما خیلی سخت است و همین موضوع باعث می‌شود که به دنبال دلیلی در طرف باشیم تا او را در ذهن مقصر بدانیم و اینگونه ذهن را راضی کنیم که با تمام شدن رابطه کنار بیاید. یک سناریوی تکراری، باید کسی بد باشد در ذهنمان تا بتوانیم خشمی داشته باشیم و با ان خشم از رابطه رد شویم.

عادت کرده ایم، عادت.

عادت به داشتن دشمنی در ذهن و جنگی دایم با ان دشمن.

آدمها میتوانند ما را دوست نداشته باشند، میتوانند بی دلیل دیگر شریک لحظه های ما نباشند. آنقدر بزرگ باشید که بتوانید بعد از رفتن انها دشمن دیگری در ذهنتان نداشته باشید.

آنقدر بزرگ نگاه کنید که بتوانید به انها حق بدهید بدون عذاب وجدان و احساس گناه شما را ترک کنند. انها اگر میخواستند با شما بمانند، می ماندند.

با این نخواستنشان  دوست داشتنی بودنِ انها را در ذهن تحریف نکنید.

۱۹ بهمن ۹۶ ، ۰۴:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

خودش بود

نه، اشتباه نمیدیدم

گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!

اما نه!

خودش بود

داشت شانه به شانه غریبه ای راه می آمد!

نه برای او

برای من غریبه بود

دستانش را نگرفته بود ولی

آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که، خیس میشد دستمان اما ول کنیم؟ عمرا!

صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت، موهایش را هم رنگ کرده بود...موهایش....موهایش باشد برای بعد، حرف دارم!

آرایش داشت اما صورتش سرد بود، خیره بود

راستش با من که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ میکردند، صورتش با دماغ و گوش و پلک و ابرو همه با هم میخندیدند

اما ساکت بود، خیره بود

این خستگی از پشت آرایش غلیظش داد میزد

معلوم بود روزی هزار و صد بار کسی نمیگوید ای به قربان آن چشمان مورب ات

گیسو نمیبافدو رژ بیرون زده ازگوشه ی لبش را پاک نمیکند

وسط جمع چشم غره نمیرود که دکمه مانتوات را ببند، آرام بخند...آخرش هم بگوید میخواستی انقدر خوشگل نباشی...به من چه !؟

نه این یارو مال این حرف ها نبود

عزیزم این یارو اصلا دستهایت را وسط خیابان به صورتش نزدیک کرده و بو کشیده !!؟

این یارو ؟

مردک تا چشمش به برجستگی زنی میخورد کم میماند دندان روی لب بکشد!

حق داری دستانش را نگیری!

من خیلی پسر بوقی بودم!

در اوج تنهاییمان حتی به لب هایش یورش نمیبردم

ها چرا

چند باری فقط قطرات باران را از روی لب هایش نوشیدم

نوشیدن که هوس نداشت

مستی داشت ولی هوس نه!

اما بوسیدن لب هوس داشت و اعوذبالله مِن هوس! با من که بود فقط پیشانی اش را میبوسیدم.

پیشانی اش آرام وملایم!

انقدر آرام که چشمانش را باز نمیکرد و میگفت تمام شد؟!

میگفتم آری بانو تمام شد

تنها چیزی که در صورتش یافتم همان بوسه های پیشانی بود و لاغیر!

رد بوسه ام را جا گذاشته بودم و ای لعنت بر من!

لعنت که مسیرم به این خیابان افتاد و دل جفتمان ریش شد!

دید مرا که ای کاش نمیدید!

دید که دارم شانه به شانه ی دیگری راه می آیم

دید که خال لب دارد

دید که گردنبند فیروزه ای انداخته

دید که چقدر شبیه خودش است!

و دید که دستانش را نگرفته ام!

شاید من هم یکی بودم مثل همان مردک!

مثل تمام یارو های شهر!

راستش

مردها

فقط یک بار میتوانند آن همه دیوانه باشند.

موهایش؟!

هیچ...موهایش را کوتاه کرده بود

آخر میدانست

فقط من میتوانم دو ساعت وقت بگذارم و آن موهای بر هم ریخته و فرفری را مرتب کنم !!

مردها ؟!

مردها فقط یک بار جنون را زندگی میکنند

جنون؟

نمیدانم

شاید تو را دیدن و دوستت دارم نگفتن هم جنون باشد

دوستت دارم ؟!

آسمان که بدون باران نمیشود!

باران ؟!

خاطره

خاطره ؟!

بوی موی تو

بویِ مویِ تو هر چند کم پشت، خیابان را برداشته بود!

۱۹ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۳۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تنها یک عکس نیست

یک عکس،تنها یک عکس نیست،میتواند انبوهی از آرزو باشد،یا کوهی از خاطره،میتواند قابی از شور و شوق کودکی باشد یا بغضی پنهان در زمانی ناپیدا.عکس ها حکایت گر بسیاری از اتفاقات اند بسیاری از حرف ها که نه زبان توان گفتنش را دارد و نه دست ها جسارت نوشتنش را.عکس ها زنده اند اما نبض زنده بودنشان را هرکسی نمیبیند،صدای سکوتشان را هرکسی نمی شنود.

روبروی هر لنز دوربینی،یک نفرِ دیگری،بی هوا درحال خندیدن است،یک نفر درحال گریستن،یک نفر در حال تردید،یک نفر هم، به دیوار زندگی چنگ میزند،از حال و روز هیچ عکسی نباید ساده عبور کرد،یک عکس،تنها یک عکس نیست یک زندگی ست. 

۱۹ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۳۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

درس خوشی

من درس «خوشی» را می‌ترسیدم بردارم، می‌گفتند استادش سخت‌گیر است. در درس «زندگی‌» شدیدا ضعیف بودم و فکر می‌کردم هر لحظه ممکن است بیفتم، درس «امید» برایم چنگی به دل نمی‌زد و لب مرز بودم، درس «خنده‌های قلابی» را در کل خیلی خوب بلد بودم و به‌زودی واحدش را پاس می‌کردم و درس «عشق» را هم هنوز سراغش نرفته بودم، پیش‌نیازش درس «نگاه دلبرانه‌ی یار» بود که من نداشتم. تا اینکه استاد جان، از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان، در حیاط دانشگاهِ روزگار دیدمتان و درس «نگاه دلبرانه‌ی یار» خود‌به‌خود پاس شدم و تصمیم گرفتم درس «عشق» را با شما بردارم. از شیرینی این درس با شما آنقدر سرمست بودم که درس «خوشی» را هم برداشتم، در درس «زندگی» پیشرفت چشمگیری داشتم و درس «امید» را هم دیگر لب مرز نبودم، بلکه بهترین دانشجوی کلاس بودم! راستی، از آنجایی که چند واحد جدید برداشته بودم و در درس‌های دیگر هم بیشتر تلاش می‌کردم، دیگر وقت نداشتم که سر کلاس «خنده‌های قلابی» حاضر شوم و می‌دانم که افتاده‌ام، ولی فدای سرتان استاد، فدای سرتان دلبر، فدای سرتان یار، تا می‌شود با شما خنده‌ی واقعی کرد، قلابی چرا؟

پ . ن  :  یادِ یار


۱۹ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۳۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

گاهی رفتن ادمها بدون برگشت است


رابطه ها یک بار اسماً تمام می‌شوند یک بار رسماً. یعنی آدم گاهی می‌رود که بداند ماندنش برای شما چند می ارزد؟ اینطور مواقع با یک لبخند گرم، با یک تنگدلیِ ملتمسانه برمیگردد و بهای عشقتان را هزار هزار بار بیشتر از قبل می‌پردازد. این آدم های اسمی تمام شده را می‌شود نجات داد، برگرداند، برقشان انداخت و دوباره گذاشت سرِ طاقچه ی دل. اما حواستان به "او"ی زندگیتان باشد، اگر یک روزی رسماً برود، من به شما اطمینان می‌دهم انقدر دلسردش کرده اید که شاهرگ دوست داشتنتان را برای همیشه از بیخ زده .

۱۸ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۱۸ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

نقطه آخر

داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک نقطه بگذاریم آخرش و همه چیز را تمام کنیم. هر چه که به سرمان آمد باز هم پایانش را نقطه نگذاشتیم. گفتیم نه، خب شاید فلان طور شده، شاید بسار طور بوده و همه چیز را ادامه دادیم! شاید ترسیدیم و شاید هم شک به درونمان رخنه کرد اما مهم این بود که آخرش یک نقطه نگذاشتیم و تمام اش نکردیم. هر رکبی که در دنیا وجود داشت را به ما زدند و ما هم تا آنجایی که جا داشتیم خوردیم و آخ‌مان هم در نیامد. پیش خودمان گفتیم جبر روزگار است، حتما مجبور بوده، حتما وادار به این کار شده، حتما این تنها راه چاره ی نجاتش از بن بست روزگار بوده و باز هم نقطه نگذاشتیم و ادامه دادیم!

درست در جلوی چشمانمان طوری خیانت را دیدیم که آدمی از انسان بودنش پشیمان میشد اما ما در مقابل چه کار کردیم؟ نقطه آخر را نگذاشتیم، گفتیم لابد شرایط طوری بوده که اینطور شد، تمامش نکردیم و ادامه دادیم. باورهایمان، باورهایی که حاصل سال ها زحمت، تلاش و اعتماد بود را زیر لگدهایشان سیاه و کبود کردند و ما تنها نظاره گر بودیم و باز هم با گذاشتن یک ویرگول به جای نقطه آخر کارمان را ادامه دادیم!

من فکر میکنم که گذاشتن این نقطه آخر جرات بسیار زیادی میخواهد، خیلی زیاد. اینکه وقتی همه چیز را دیدی و شنیدی، وقتی فرو ریختن دیوار بلند اعتماد را نظاره کردی، وقتی سقوط مستقیم آدم ها از روی چشمانت را دیدی، تصمیم آخرت را بگیری و محکم تر و پررنگ تر از همیشه نقطه ی آخرش را بگذاری و بگویی تمام. تمامِ تمام.

خیلی از ما آدم ها چوب همین نقطه نگذاشتن ها را میخوریم. چوب همین تمام نکردن ها و ادامه دادن های بی فایده را. روزی کسی به من گفت دویدن در جاده ای که اشتباه انتخابش کردی، نتیجه اش میشود گم شدنت. هرچقدر بیشتر بدوی، بیشتر گم میشوی. راه برگشت را خراب نمیکنند برای همین روزها. میدانی تقصیر دیگران نبود، از همان اول اولش اشتباه خودمان بود. به ما تمام کردن را یاد نداده بودند، به ما گذاشتن نقطه ی آخر را یاد نداده بودند. همین.

۰۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۲ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تاریخ مصرف

آدم ها تاریخ مصرف دار شده اند!

بعد از مدتی تلخ میشوند!

هنگام انتخابشان خوب دقت کن...

انقضای بعضی ها خیلی کم است و نباید سمتشان رفت.

اما امان از آن هایی که تاریخشان تقلبی ست...!

گولشان را نباید خورد که بد مسمومیَتی به دنبال دارد...!

می آیند و حرف میزنند ....حرف میزنند و فقط حرف میزنند!

خب آدم است دیگر

برای حرف ها رویا می سازد...

با حرف ها زندگی میکند

یک دوستت دارم میشنود و هزار بار با خودش تکرار میکند

چرا که باور کرده است

اما پایِ عمل کردن به حرف که میرسد رنگ عوض میکنند...

بهانه گیری هایشان شروع میشود

سکوت ها

تلخ شدن ها

حالا تو میمانی با آدمی که انگار نمی شناسی اش

با آدمی که از تو فاصله میگیرد

با عشقی که بلاتکلیف شده!

حالَت از این تغییرِ رفتار به هم میخورد

و دیگر توانِ تحمل کردنِ نبودن اش در حالی که هست را نداری...

قلبت را میانِ دستانت میگیری

رویاهایت را سَر میبُری

و ترجیح میدهی نباشد

تا اینکه باشد و انگار نیست!

.

رفتنِ کسی که به بودن اش عادت کرده ای سخت است!

سخت که چه عرض کنم....رفتن اش اصلا در مخیله ات نمیگنجد و همیشه با خودت فکر میکردی اگر نباشد میمیرم!

اما خب دیگر نمیتوانی تغییر حالتش را 

تحمل کنی

.

او تو را به تَب گرفته است

که به مرگ راضی شده ای!

۰۳ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۱ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

ته خیار

«خوابش نمی‌برد. بلند شد. خیاری از میوه‌خوری روی میز برداشت. خواست پوست بکند و بخورد. خوب نمی‌دید. عینکش را زد، کارد را برداشت، سر و ته خیار را نگاه کرد. گل ریز و پژمرده‌ای به سر خیار چسبیده بود. به تابلویی که روی کمد بود نگاه کرد. هر وقت می‌خواست خیار بخورد، آن را می‌دید و لبخند می‌زد. «زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است.»

کتاب ز اثر هوشنگ مرادی کرمانی

۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۰۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

ادم های معمولی

سر ما همیشه دعواست. سر ما آدم های معمولیِ مهربان، که یاد گرفته ایم محبت کنیم بی‌منت، رفیق باشیم بی‌توقع و مونس باشیم بی‌دلیل. سرِ ما که احساسمان را فریاد می زنیم، دوست داشتنمان را نشان می‌دهیم و بدی‌ها را با اولین لبخند، دور می‌ریزیم. ما که می‌توانیم هزار بار ببخشیم، هزار و یک بار دل ببندیم و در تمام ابد و یک روز بودنمان، جوری بگوییم  "جانم" که انگار صبح روز نخستین است. 

سر ما همیشه دعواست. سر ما و همه آدم های مثل ما. چه کسی است که نخواهد دلبری داشته باشد با وفا، رفیقی، دوست داشتنی و گوشی برای همیشه امن و شنوا؟ چه کسی است که یاد ما، لپش را گل نیندازد و خیال ما، خاطرش را آشفته نسازد؟ ما رد خواهیم انداخت به همه روزهای بعد از این شما.

به همه ثانیه هایی که بی ما سر می‌کنید.

به همه خیابان ها، شهر ها. هر کجا که بروید، ما پیش تر از شما آنجاییم.

چرا که ما محبتی هستیم که دیگر تجربه اش نخواهید کرد. 

سر ما همیشه دعواست. گرچه راز کوچکی وجود دارد. اسمش را چه بگذاریم؟ نمی دانم.

ولی از شما می‌خواهم برای یک لحظه هم که شده، فامیل ها، دوست ها، هم کلاسی ها یا حتا معشوق های گذشته خود را بخاطر بیاورید. ببینید مهربان ترین ها، عزیز تر بوده اند یا بی رحم ترین ها.با وفاها ارزش بیشتری داشته اند یا آن ها که محل تان نمی داده اند.صبور ها بیشتر به چشم تان آمده اند یا پاچه ورمالیده ها. ترازو را برای شما به جا می گذارم.

توی خلوت خودتان، روی هر کدام وزنه ای بگذارید.

یادتان باشد که سرِ ما همیشه دعواست.

سر نخواستن مان.چرا که ما نمی توانیم جور دیگری باشیم.


۰۲ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

عادت بدی داشت

عادت بدی داشت!!!

تا تقی به توقی می خورد می گفت کاری نکن تنهایت بگذارم،کاری نکن برای همیشه از دنیایت بروم!دعوایمان که می شد انگار واجب بود روزه ی سکوت بگیرد،سر هر چیز کوچک یک قرن فاصله می گرفت و تمام راههایی که ممکن بود به او برسم را با اخم می بست...

نمیدانم می دانست یا نه ولی هر وقت می گفت تنهایم می گذارد قلبم از کار می افتاد و همه چیز را تمام شده می دانستم،آنقدر می ترسیدم که صبح تا شب خدا را به هزار لهجه التماس می کردم که رفتن را از سرش بیندازد و شب که می شد تا آبی کمرنگ آسمان،کابوس تنهایی ام را می دیدم.


آنقدر گفت...آنقدر ترساند...آنقدر گریاند که یک شب جانم به لبم رسید .نشستم با خودم گفتم مگررفتن یعنی چه،مگر رفتن همین نیست که آغوشش را به رویت ببندد،مگر رفتن همین نیست که از بغض داغون شوی ولی شانه هایش را برای اشک هایت به نامت نزند...فهمیدم آنقدر مرا از رفتنش ترسانده،آنقدر خودش را از من گرفته که دیگر ترسی برایم نمانده،فهمیدم خیلی وقت است خودم را برای نداشتنش آماده کرده ام،فهمیدم خیلی وقت است که از دلم رفته است ...

۰۱ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۴۸ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق