دنیای عاشقانه , دنیای عاشقان, امید, پیامک عاشقانه, نامه های عاشقانه , دست نوشته های عاشقانه,شعرکوتاه,شعر های عاشقانه, پست های عاشقانه,شعر و پست های کوتاه عاشقانه,کلیپ عاشقانه,انجمن عاشقانه,سایت عاشقانه ها , سریال عاشقانه ها,دپ هون,هون دپ, سیک هون,نود و هشتیا,لاو98,98 لاو,لاو اسکین,عاشق,عاشقانه,عشق من,شکست عشقی,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,uar,depheaven

۴۲۶ مطلب با موضوع «عاشقانه» ثبت شده است

چه بنویسم ؟


احتمالا هوای این روزها از گوشه کنارت که رد میشود چشم هایت را میبندی که به یاد بیاوری ،این لحظه ها را پیش‌تر کجا دیده ای.. این حال و هوای آشوب..این باران های وقت و بی وقت..این غربت همیشه خاموش..خاطرت نیست؟  خرداد است که مرا یاد تو می‌اندازد.. و آن گرمای ناگهانی‌اش ،آغوش مرا.. که چقدر دلتنگش شده‌ای.. شکوفه‌های کنار جاده را و هوایی که باب سفر است.. هیچ خردادی را کنار هم نبوده‌ایم اما این منم که بوی خرداد می‌دهم در این فصلی که برای ما تعبیر دیگری داشت میان دست‌خط های بچه‌گانه‌ای که بوسه گاه‌مان بودند و حالا چند روزی میشود سکوت که میکنم باران می‌بارد..بغض است که غر میزند و خاطراتت هجوم می‌آورند.. راستش هر ماهی که می‌آید با خودم سرِ جنگ دارم ..با این روزگار همیشه ناسازگار که از پس نگه داشتنت برنیامد و اجازه داد زیباترین روزهای سالمان بی‌هم بگذرد.. حالا اگر دلم بخواهد از خاطره‌ی یک روزِ تابستانی بنویسم، برای تویی که در زمستان رهایم کردی چه بنویسم؟

میشود از آن فالوده‌های خنک نخورده یا یخ دربهشت‌های به موقع، وسط آن چارراه شلوغِ میان بازار بنویسم که نبوده ای و نبوده‌ام؟ میشود بنویسم کم کم بهار دارد بساطش را جمع میکند ،برنامه ات برای تابستانی بی من چیست.. میشود یادت بیاید خرداد است؟.. خردادی که مرا یاد تو می‌اندازد.. چشم هایت را که باز کنی ..عطری که این هوا با خودش دارد به یادت می‌آورد که چقدر دلت تنگ است برای تمام پیراهن های گل گلی و دامن های چین داری که تن کردم و ندیدی.. برای موهایی که در تنهایی‌ام بافته شد و نبوسیدی ..برای حال و هوای روزهایی که میخندیدم و نبودی تا آن دورها دلت آشوب نشود .. دلت تنگ است که هنوز هم سرِ پیچِ هر خرداد، مرا از ذهنت میگذرانی.. 

۳۱ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۹ ۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

خوشبختیمون

یکی از بزرگترین موانع خوشبختی ما می دونید چیه ؟

اینکه ما در عوض اینکه دنبال شادیها و خوشی های در دسترس در کنار عزیزانمان باشیم و خوشبختی را با یک لبخند از ته دل و حتی با خوردن یک بستنی و چیزهای ساده و در لحظه تجربه کنیم به دنبال این هستیم که خوشبخت به نظر بیایم .

اینه که وقتی می ریم شمال و چند روز را با بهترین دوستانمون سپری می کنیم و از ته دل شاد می شیم  وقتی بر می گردیم احساس خوشبختی نمی کنیم و به خودمون میگیم ای بابا ما هم که الکی خوشیم و خودمون را گول می زنیم و به دنبال این هستیم که یک مسافرت قسطی جور کنیم و با فشار زیاد بریم سواحل ... که حتی دوستی هم کنارمون نیست و بعد عکسای رنگارنگمون رو بذاریم اینستا و با اینکار فریاد بزنیم نگاه کنید من خوشبختم .

بعد از اون اطرافیان با لبخندها و جملات مصنوعی ما رو تشویق می کنند ولی وقتی به درونمان نگاه می کنیم متوجه می شیم که  ازته دل شاد نیستیم .

چون در پی شادی خودمون نبودیم بلکه می خواستیم دیگران را راضی کنیم که من خوشبختم و در این بین کافیه بفهمیم که یکی از این افراد مسافرتی با شرایط و مکان لوکس تر از ما داشته ، اونموقع هست که میشه نور علی نور و مسافرت ما تبدیل به جهنم میشه .

برای خوشبختی درونی بیایید  از امروز سعی کنیم به نعمت ها و داشته هامون صرفنظر از مقایسه با دیگران  تمرکز کنیم و به خودمان یادآوری کنیم که تمام این داشته ها در خدمت ماست که حالمون خوب باشه .

به خودمون یادآوری کنیم لابه لای مسیر ی که قرار بوده حال خودمون را باهاش خوب کنیم گم نشیم .

به خودمون یادآوری کنیم اگر همین الان از حرف ساده ی دوستمون خندیدیم خوشبختیم .


خوشبختی را در جایی بیرون خودمون جستجو نکنیم .

و به قول سهراب سپهری عزیزم 

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است …

۲۷ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۲۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

زن ها توقع زیادی ندارند

عاشقِ زنی که عاشقت هست بودن،

سخت نیست

کافیست حواست پرت نشود از دوست داشتنش 

کافیست جواب احساسش را با منطقت ندهی

کافیست یک وقتهایی با دلش راه بیایی

و وقت‌های دیگر 

راه‌های نیامده را

با آغوش

با بوسه

جبران کنی

یک زن همین که احساس کند دوستش داری و به فکرش هستی و بخاطر دلش حاضری قیدِ بعضی چیزها را بزنی یا بعضی کارها را بکنی،

خوشبخت‌ترین میشود

زن‌ها توقعِ زیادی از زندگی ندارند

امنشان که کنی،

دلشان گرمِ زندگی میشود ...

۱۴ خرداد ۹۷ ، ۰۶:۵۹ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

انتخاب درست ؛ زندگی خوب :)

داشت زیر لب می خوند:

"که من باد میشم میرم تو موهات..."

بهش گفتم به جای اینکه واسم کنسرت برگزار کنی پاشو کمک کن این تختو جا به جا کنیم، کمرم درد گرفت به خدا! 

با شیطنت باز گفت:" ای بخت سراغ من بیا، که رخت خواب من با خیال خامم گرم نمیشه"

بهش گفتم از بد شانسیت که بختت من بودم، قیافه ی ناراحت و اخمو به خودش میگیره و آه میکشه، میگه هیییی... 

کنارش میشینم، بهش میگم پشیمونی؟ 

میگه: میدونی من یه تئوری دارم، میگم که هر کسى تو زندگیش عاشق یک نفر باید بشه، اون آدم درست یا غلط همیشه عاشق اون آدم میمونه، دلش به یاد اون آدم گرمه، چشماش به خیال اون آدم گرم خواب میشه، دستاش با خیال اون آدم گرم میمونه. 

حالا ببین، چقدر باید، خوش شانس و خوشبخت باشی، که همونی رو پیدا کنی که اونم شب ها با خیال تو میخوابه، روزا به عشق تو بیدار میشه. چقدر باید خوشبخت باشی که بین این همه آدم کسى رو پیدا کنی که همونطور که اون وسط ذهنت جا کرده، توام وسط قلب اون جا کنی... 


بهش گفتم: تو پیدا کردی؟ 

گفت: من خوش حالم، تو خوشحالی؟ همین الان؟

گفتم: خب آره، داریم خونه ی آینده مونو میچینیم، تو کنارمی و خوشحالم، همه حالشون خوبه...

حرفمو قطع میکنه و میگه: پس دوتامون درست انتخاب کردیم، 

هیچکی پیش آدم اشتباهی خوشحال نیست..؛

۱۳ خرداد ۹۷ ، ۲۰:۵۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

"کافه ی دانشگاه"

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم

دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند،

بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را  مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...

دیگر کافه بوی شاملو را میداد!

همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!

داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم

داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم

این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!

و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!

مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.

یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.

عشق همین است

آدم ها می روند تا بمانند..!

گاهی به آغوش یار

و گاهی از آغوش یار.. 

📚چیزهایی هست که نمیدانی

۰۷ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۰۱ ۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

من خودم رو بخشیدم

یادمه همیشه می گفت آدما بیشتر از هر کسی به خودشون ضربه می زنن... خواسته یا ناخواسته باعث اذیت و آزار خودشون میشن... فرقی نداره با تصمیمات اشتباه یا حتی تلاش نکردن واسه چیزی که می خوان. خیلی وقتا به حرفاش فکر می کردم...  بی راه نمی گفت... تو زندگیم کم اشتباه نکرده بودم...کم به خودم ضربه نزده بودم...کم از خودم انتقام نگرفته بودم! همیشه دنبال مقصر می گشتم ولی خوب که نگاه می کردم بیشترین سهم رو تو اشتباهات زندگیم داشتم...

راستش اکثر ما توانایی عجیبی تو خودآزاری داریم ولی بدترین قسمت ماجرا وقتی هست که نمی تونیم خودمون رو ببخشیم... مدام تو ذهنمون با خودمون بحث می کنیم... خودمون رو محاکمه می کنیم و برای اتفاقاتی که تو گذشته افتاده حکم صادر می کنیم.. حکمی که باعث میشه همه چیز روز به روز بدتر بشه... خودمون رو سرزنش کنیم، از خودمون کینه به دل بگیریم و نتونیم اشتباهات گذشته رو جبران کنیم...


اما من یه روز تصمیمم رو گرفتم...فهمیدم تا دلم با خودم صاف نشه نمی تونم اشتباهاتم رو جبران کنم...تصمیم گرفتم خودم رو ببخشم چون نمی خواستم کسی که باعث ناراحتیم میشه خودم باشم... دیگه نه دنبال مقصر گشتم و نه دنبال کسی که کمکم کنه... دست خودم رو گرفتم و قول دادم همه چیزو از نو بسازم.. ساختم... اشتباهاتم رو جبران کردم و دوباره آرامش رو تو زندگیم دیدم...آرامشی که برای یه تصمیم بود... "من خودم رو بخشیدم... "

۲۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۶:۵۴ ۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

فقط عادت است

من دیگر باور دارم فقط یک بار در عمر عشقی می آید، حریق میشود و تو را آتش میزند. پس از آن عشق خانه برانداز، اگر جان به در ببری، عشق های بعد از آن حریق، کپی آن عشق خانمان برانداز اول است. این عشق هایی که می آیند و می روند، دیگر نه شعله دارند، نه شور. فقط عادت است، عادتی که شاید مدام تکرار شود.

۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۹ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

‏⁧ #اهورا_فروزان ⁩

‏امیدوارم هیچ وقت تو رابطتون به این مرحله نرسید که شاعر میگه:
‏می‌ توانم نخواهمت اما...
‏دوست داری، دوباره نامه بده
‏می‌توانم؟ نمی‌توانم...نه
‏به فراموشی‌ ام ادامه بده
‏⁧ #اهورا_فروزان ⁩

۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۸:۱۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

میشکنیم :(

‏خدایا مارو با اونایی که دوسشون داریم امتحان نکن ، تحمل نداریم، میشکنیم، فرو میریزیم

۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۸:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تکیه گاه باشید

‏همونقدر که تو رابطه تون وابسته اید و نیاز به محبتش دارید

همونقدرم باید تکیه گاه و همراه باشید ...

مطلقا نیازمند بودن اصلا جذاب نیست ...

از‌چشم میفتید

۰۵ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

انتظار

‏‏بعضی از انتظارا خیلی قشنگه،مثلن وقتایی که منتظرشی و میبینی از دور داره میاد

مث وقتایی که دلت میگیره و منتظر میشی زنگ بزنه یا پیام بده


۰۵ آذر ۹۶ ، ۱۶:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

#پائولو_کوئیلو ⁩:)

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ،
‏یکی محبت نمی کنه،
‏یکی دیگه محبت نمیپذیره و ..
‏اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند !
‏⁧ #پائولو_کوئیلو ⁩

۰۲ آذر ۹۶ ، ۲۰:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

هنوزم دلم پیشته

‏مث اون عکسی که قایمکی نگهش داشتم و هنوز گاهی نگاهش میکنم ...

مث آهنگی که هیچوقت پاکش نمیکنم ولی ردش میکنم ...

مث اون پیرهن کهنه دوست داشتنی که دیگه نمیپوشم ولی دورش نمیندازم ...

هنوزم دلم پیشته

تو اونی که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم غرق در خاطرات میشم ...

هنوزم گریه میکنم ...

هنوزم میخوام بودنتُ ...

۳۰ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۳ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

آدما خیلی عجیبن :)

‏رسیدن قدمِ اولِ رفتنه..
‏آدما نمیان که بمونن،
‏ اونا میان که بهت برسن و ازت بگذرن!
‏ وقتی خیالشون از بودنت راحت بشه،
‏ وقتی داشتنت رو تجربه کرده باشن،
‏دیگه دلیلی برایِ موندن ندارن..
‏آدما نمیان که بمونن
‏فقط می‌خوان یک‌ بار بهت رسیده باشن..!

۳۰ آبان ۹۶ ، ۲۱:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

برو :(

+هیچ فکر میکردی اینجا همدیگه رو ببینیم؟
بعد از این همه مدت
.
_هیچ فکر نمیکردم بتونم این همه مدت نبینمت..!
.
+آخرین حرفت یادم نمیره... جروبحثمون که تموم شد گفتی تو میری اما من میمونم تو حس و حال این رابطه.... .
موندی؟
.
_هنوزم همونجوری میخندی
.
+هنوزم همونجوری سیگار میکشی
.
_ما چطور این همه مدت بدونِ هم زندگی کردیم؟
.
+آدم به همه چی عادت میکنه
.
_من به بودنِ تو عادت کرده بودم
.
+پس موندی
.
_میشنوی صدای آسمونو؟
.
+آسمون که میگرفت...صدای رعد و برق که میومد جلو درمون منتظرم بودی... .
لباس گرم نمیپوشیدم که وقتی بارون زد بغلم کنی خیس نشم...
.
_اَبرایِ پاییز بغض دارن ...
.
+دستتو میگرفتم و با اولین قطره ی بارون چشمامو میبستم...هی حرف میزدی...هی حرف میزدی...انقدر راه میرفتیم که بارون بند بیاد... .
وقتی خیسیِ صورتمو با آستینت خشک میکردی دلم میرفت واست... .
.
_یه بار تو همون خیابون دیدمت...روی همون نیمکت...بارون نمیومد اما صورتت خیس شده بود
.
+ابرای پاییز بغض دارن ...
.
_مثل امشب مثل دیشب...مثل تموم این مدت که نبودی و تقویم رو پاییزِ اون سال قفل کرد
.
+میخواد بارون بگیره...من دارم میرم همون خیابون...میخوام قدم بزنم...با چشمای بسته...نمیای؟
.
_تو خیلی وقته رفتی... .
منم خیلی وقته موندم!
.
+میخوام برگردم
.
_آدمی که رفته میتونه برگرده اما آدمی که مونده راهی واسه برگشتن نداره... .
برو همون خیابون
زیر بارون قدم بزن
با چشمای بسته
فقط این دفعه لباس گرم بپوش
چترم با خودت ببر که صورتت خیس نشه...

۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۲:۴۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

عاشق نبودی :)

‏اگه تونستی کس دیگه ای رو همونجوری دوست داشته باشی، بدون عاشقش نبودی

۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۱:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

ارزش وجود آدما

‏ارزش وجود آدمای زندگیت رو میشه از تاثیراتی که در روزای زندگیت گذاشتن و میذارن فهمید

۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

همچنان حالم خوب نیست

‏گاه در اوهامم تو را در آغوشم می‌بینم ...
‏بگذریم! همچنان حالم خوب نیست...‏

۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

آدم یادش نمیره

آدم کسی که دوستش داره رو یادش نمیره
فقط یاد میگیره
کمتر راجع بهش حرف بزنه، کمتر فکر کنه
تا کمک کنه دلش کمتر تنگ بشه
همین...
گوش کردی؟
یادش نمیره...

۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم ...

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم
خواستم که بماند
خواستم که بسازد
تمامِ خرابه اى که از رابطه مان باقى مانده بود را
تمامِ خاطراتِ خوبمان را برایش از نو مرور کردم
که ما این بودیم و آن بودیم...
که رفتن را اگر انتخاب کنى
میشویم نُقلِ محفلِ تمامِ آنهایى که
چشمِ دیدنِ دو نفره مان را نداشتند
که سوژه ى خنده شان میشویم
گفتم من از حرفِ مردم بیزارم
از نگاه هایى که بعد از تو به من میشود...
تو میروى و عینِ خیالت هم نیست
مینشینى در جمعِ دوستانه تان و از حریممان به طنز
با افتخار سخن میگویى
من اما
روزها
ماه ها
سالها حتى
زمان میبرد برایم
تا بتوانم کسى که شبیهِ تو نباشد را واردِ زندگى ام کنم!
ارسال کردم
به دقیقه نکشید که پاسخم را داد
"هر طور راحتى"
و امان از این جمله ى بى سر و تهِ لعنتى...
که اکثرِ قریب به اتفاقمان براى یکبار هم که شده،
چشیده ایم مزهِ ى تلخش را در زندگیمان

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق