دپ هون|پست عاشقانه|متن عاشقانه

دپ هون,سایت عاشقانه ها,هون دپ, سیک هون,عشق,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,depheaven

از دستشان دادم

  • ۱۵:۵۵


همه آن کسانی را که داشتم، کمتر از شمار انگشتان یک دست، از دست دادم. بله، چنین است. به همین بی تفاوتی زمان می بردشان، می بردشان. تنها، تنها، تنها می مانیم؛ تنها می مانیم، تنها ماندم، مانده بودم. جاهای خالی در مغزم، در قلبم، و در زبانم که سخن نمی گفت. با که بگوید چه شد؛ و برای چه بگوید ؟ انسان مادامی که در بطن فاجعه گرفتار است، گمان می برد که نزدیکان او را می بینند، و همه چیز پیرامون او را می شناسند. پس تصور من هم این بود که نیست کسی که نداند چه بر من گذشته است.

#محمود_دولت_آبادی

حضرت مرگ

  • ۱۵:۵۵

‏ای حضرت مرگ اشتباهی شده انگار
‏ما زنده نبودیم که امروز بمیریم !
‏⁧ #یاسر_قنبرلو ⁩

می کُشد مرا

  • ۱۵:۵۵

بمان که می کُشد مرا تورا ندیدنت
تو رفته ای و من هنوز ادامه میدمت...

مراقب باش چه آرزویی میکنی

  • ۱۵:۵۵

مراقب باش چه آرزویی میکنی
فرض کن روزی تلفن زنگ میزند. صدایی پرهیجان به تو میگوید برنده ی جایزه ی بزرگ ده میلیون دلاری بخت آزمایی شده ای! چه احساسی خواهی داشت؟ و این احساس چه قدر دوام خواهد آورد؟
سناریوی دیگر؛ تلفن زنگ میزند و متوجه می شوی بهترین دوستت از دنیا رفته. دوباره، چه احساسی خواهی داشت؟ و برای چه مدت؟

چگونه می توانیم احساسات مان را پیش بینی کنیم؟ آیا در مورد خودمان تخصصی داریم ؟ آیا برنده شدن در بخت آزمایی ما را سال ها به شادترین انسان زنده تبدیل می کند؟

" #دن_گیلبرت "، روان شناس دانشگاه هاروارد، نظرش منفی است. او در مورد برندگان بخت آزمایی پژوهشی انجام داد و متوجه شد اثر شادی آنها بعد از چند ماه فروکش می کند. بنابراین، فرد چند وقت پس از دریافت چکی با مبلغ کلان مانند گذشته راضی یا ناراضی خواهد بود. او این موضوع را "پیش بینی احساسی" مینامد؛ ناتوانی ما در پیش بینی صحیح احساسات خودمان.
افرادی که در شغلشان تغییر یا پیشرفتی می کنند از نظر میزان خوشحالی بعد از حدود سه ماه دوباره به همان حالت اولیه برمیگردند. علم این اثر را تردمیل خوشبختی می نامد؛ ما سخت تلاش می کنیم، پیشرفت می کنیم و می توانیم چیزهای بیشتر و بهتری را بخریم، ولی این موارد در حال حاضر ما را خوشحال تر نمی کنند. پس اتفاقات منفی چگونه بر ما اثر میگذارند؟ مثلاً آسیب دیدگی از ناحیه ی نخاع یا از دست دادن یک دوست؟ در این جا هم ما مدت و شدت احساسات آینده مان را بیش از حد تخمین میزنیم. برای مثال، زمانی که یک رابطه ی عشقی به پایان می رسد، احساس می شود زندگی دیگر به روال عادی بازنمیگردد. زوج پریشان کاملاً متقاعد شده اند هرگز شادی را تجربه نخواهند کرد، اما بعد از چند ماه قرار ملاقاتهای جدید را از سر می گیرند.

خوب نبود اگر می دانستیم ماشین، شغل یا رابطه ی عشقی جدید دقیقاً چقدر خوشحال مان می کنند؟
خب، بخشی از آن عملی است. این توصیه ها را که از نظر علمی نیز تأیید شده اند به کاربر تا تصمیمات بهتر و هوشمندانه تری بگیری؛

۱) از چیزهای منفی که نمیتوانی به آنها عادت کنی اجتناب کن، مثل تردد بین خانه و محل کار، سروصدا یا استرس مزمن

۲) از چیزهای مادی مثل ماشین، خانه، برنده شدن در لاتاری، پاداش ها و جوایز انتظار شادی کوتاه مدت داشته باش

۳) تا حد ممکن وقت آزاد و مستقل برای خودت در نظر بگیر، چون آثار مثبت طولانی مدت معمولاً از آنچه پیوسته انجامش می دهی نشئت می گیرند. علایقت را دنبال کن، حتا اگر مجبور باشی بخشی از درآمدت را صرف شان کنی. روی دوستی ها سرمایه گذاری کن. برای اکثر مردم، داشتن موقعیت اجتماعی حرفه ای شادی طولانی مدتی به ارمغان می آورد، به شرطی که در همان زمان به دنبال تغییر تراز اطرافیان خود نباشند. به عبارت دیگر، اگر به پست مدیرعاملی ارتقا پیدا کنی و فقط با سایر مدیران و هم رتبه هایت صمیمی شوی، اثر ناشی از شادی مدیر شدنت به زودی از بین میرود.
#هنر_شفاف_اندیشیدن
#رولف_دوبلی
@Depheaven

نوازش

  • ۲۳:۴۹

‏آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود...

انگل

  • ۱۷:۴۸

‏انعطاف پذیرترین انگل چیه؟

‏یه باکتری؟ یه ویروس؟ یه کرم روده؟

‏نه یک فکر!!! 

‏انعطاف پذیر و مسریه وقتی یک فکر در مغز جا گرفت، نابود کردنش تقریبا غیر ممکنه!

‏Inception 2010


تسلیم نمیشم

  • ۱۵:۴۷

‎غمگین چرا؟! خوشحال باش! بخند!

‎از حالا به بعد می تونی کفشای لیمویی رنگتو که فقط چون اون دوسشون نداشت گوشه کمد افتاده بود خاک می خورد پات کنی، روسری گلدار ارغوانیتو سرت کنی،

‎خودتو بزنی به خیابونای شهر و با صدای بلند آواز سر بدی؛

‎می تونی بیشتر کتاب بخونی؛

‎شبا قبل خواب کمتر اشک بریزی؛

‎خودتو بیشتر دوس داشته باشی؛

‎بیشتر با خودت وقت بگذرونی.

‎وقتشه دوباره زندگیتو شروع کنی؛

‎پیشرفت کن؛

‎پرواز کن؛

‎به بلندترین نقطه ی آسمون؛

‎اونقدر بالا برو که دیگه کسی نتونه آرزوهاتو ازت بگیره؛

‎بهش نشون بده تو اون دخترک دست و پا چلفتی به درد نخور که همیشه فکر می کرد نبودی؛

‎تو یه دختر کوچولو با همون بهانه های بچگی اما با یه قلب بزرگی که واسه رسیدن به خواسته هاش، هرگز تسلیم سنگایی که جلوی پاش میندازن نمیشه!

آدم سابق

  • ۱۵:۵۷

وقتی رابطه تمام میشود بزرگترین درد آدمی این ست که درگیر میشود
آیا آن طرف هم در تمام این روزها ، ماه ها ، سال ها به آن روزهای خوب فکر میکند ؟
آیا او هم در حجم وسیع خاطرات غرق میشود ؟
آیا او هم آهنگ های همیشگی را گوش می دهد یا نه دیگر طبع ش تغییر کرده ؟
آیا او هم شماره تلفن مرا از حفظ است یا نه ؟
آیا هنوز هم فلان جا که میرود یاد من می افتد؟
آیا او هم بایگانی عکس های قدیمی دارد یا که نه ؟
آیا آیا آیا آیا آیا ...
این سوالات است که مثل خوره روح آدمی را می جود
و بعد آدمی دیگر آدم سابق نمیشود؛ آدم سابق نمیشود .

#پویان_اوحدی

این روزها یادت هستم

  • ۲۲:۵۷


این روزها سرم را گرم نوشتن برای تو میکنم

هروز صبح برایت نامه مینویسم،از خواب هایی که دور از تن تو گذشت!

نمیدانم چندتایشان به دستت رسیده،بویشان کشیدی و خواندیشان!

من تمام حرف هایی که برایت نگفته بودم را،نوشتم و به دست پستچی سپردم...کاش خوانده باشی!

برایت گفته بودم که خوبم،مثل خوب بودن هایی که این روزها همه به هم میگویند،از انهایی که شوریده حالی لابلایش فریاد میکشد!

اِبی بغضش را هروز برایم میخواند...

گفتنی نیست!

ولی یادت می افتم...

چشم هایم را میبندم ، باد لابلای موهای کوتاهم میپیچد و کلمات را با تمام تن و نفسم حس میکنم،که می‌خواند:کجایی که ببینی،من چقدر دل خسته و تنهام...

حس میکنم تمام استخوان هایم میترکد،دهانم شور میشود،چشم هایم میسوزد...

مادرم میگوید سفیدی چشم هام زرد شده،میگویم کم خونم.

اشکش را پاک میکند که درد دل چشمها را بدتر از کم خونی زرد میکند...

تاب ندارد،مادر است هرچه باشد...

شمعدانی های لب پنجره را یادت هست؟

همانهایی که از بازار خریدیم،میگفتی خانه افتاب گیر مستحق شمعدانی ست!

دیروز پنچره باز بود،باد زد،شمعدانی افتاد.

پر پر شد،شکست!

مرد از بس نبودی...

خودکشی که شاخ و دم ندارد!

تا بیخ گلو گیرم

گیر یک تو که امدنی نیست...

اما من هروز برایت مینویسم!

شاید یک روز روی شانس باشم و پستچی نامه ای از تو بیاورد...

کویر شده ام...

مثل باران بیا،بی امان و دیوانه وار...

با نامه در دستت!

چه بنویسم ؟

  • ۲۱:۵۹


احتمالا هوای این روزها از گوشه کنارت که رد میشود چشم هایت را میبندی که به یاد بیاوری ،این لحظه ها را پیش‌تر کجا دیده ای.. این حال و هوای آشوب..این باران های وقت و بی وقت..این غربت همیشه خاموش..خاطرت نیست؟  خرداد است که مرا یاد تو می‌اندازد.. و آن گرمای ناگهانی‌اش ،آغوش مرا.. که چقدر دلتنگش شده‌ای.. شکوفه‌های کنار جاده را و هوایی که باب سفر است.. هیچ خردادی را کنار هم نبوده‌ایم اما این منم که بوی خرداد می‌دهم در این فصلی که برای ما تعبیر دیگری داشت میان دست‌خط های بچه‌گانه‌ای که بوسه گاه‌مان بودند و حالا چند روزی میشود سکوت که میکنم باران می‌بارد..بغض است که غر میزند و خاطراتت هجوم می‌آورند.. راستش هر ماهی که می‌آید با خودم سرِ جنگ دارم ..با این روزگار همیشه ناسازگار که از پس نگه داشتنت برنیامد و اجازه داد زیباترین روزهای سالمان بی‌هم بگذرد.. حالا اگر دلم بخواهد از خاطره‌ی یک روزِ تابستانی بنویسم، برای تویی که در زمستان رهایم کردی چه بنویسم؟

میشود از آن فالوده‌های خنک نخورده یا یخ دربهشت‌های به موقع، وسط آن چارراه شلوغِ میان بازار بنویسم که نبوده ای و نبوده‌ام؟ میشود بنویسم کم کم بهار دارد بساطش را جمع میکند ،برنامه ات برای تابستانی بی من چیست.. میشود یادت بیاید خرداد است؟.. خردادی که مرا یاد تو می‌اندازد.. چشم هایت را که باز کنی ..عطری که این هوا با خودش دارد به یادت می‌آورد که چقدر دلت تنگ است برای تمام پیراهن های گل گلی و دامن های چین داری که تن کردم و ندیدی.. برای موهایی که در تنهایی‌ام بافته شد و نبوسیدی ..برای حال و هوای روزهایی که میخندیدم و نبودی تا آن دورها دلت آشوب نشود .. دلت تنگ است که هنوز هم سرِ پیچِ هر خرداد، مرا از ذهنت میگذرانی.. 

خوشبختیمون

  • ۲۰:۲۸

یکی از بزرگترین موانع خوشبختی ما می دونید چیه ؟

اینکه ما در عوض اینکه دنبال شادیها و خوشی های در دسترس در کنار عزیزانمان باشیم و خوشبختی را با یک لبخند از ته دل و حتی با خوردن یک بستنی و چیزهای ساده و در لحظه تجربه کنیم به دنبال این هستیم که خوشبخت به نظر بیایم .

اینه که وقتی می ریم شمال و چند روز را با بهترین دوستانمون سپری می کنیم و از ته دل شاد می شیم  وقتی بر می گردیم احساس خوشبختی نمی کنیم و به خودمون میگیم ای بابا ما هم که الکی خوشیم و خودمون را گول می زنیم و به دنبال این هستیم که یک مسافرت قسطی جور کنیم و با فشار زیاد بریم سواحل ... که حتی دوستی هم کنارمون نیست و بعد عکسای رنگارنگمون رو بذاریم اینستا و با اینکار فریاد بزنیم نگاه کنید من خوشبختم .

بعد از اون اطرافیان با لبخندها و جملات مصنوعی ما رو تشویق می کنند ولی وقتی به درونمان نگاه می کنیم متوجه می شیم که  ازته دل شاد نیستیم .

چون در پی شادی خودمون نبودیم بلکه می خواستیم دیگران را راضی کنیم که من خوشبختم و در این بین کافیه بفهمیم که یکی از این افراد مسافرتی با شرایط و مکان لوکس تر از ما داشته ، اونموقع هست که میشه نور علی نور و مسافرت ما تبدیل به جهنم میشه .

برای خوشبختی درونی بیایید  از امروز سعی کنیم به نعمت ها و داشته هامون صرفنظر از مقایسه با دیگران  تمرکز کنیم و به خودمان یادآوری کنیم که تمام این داشته ها در خدمت ماست که حالمون خوب باشه .

به خودمون یادآوری کنیم لابه لای مسیر ی که قرار بوده حال خودمون را باهاش خوب کنیم گم نشیم .

به خودمون یادآوری کنیم اگر همین الان از حرف ساده ی دوستمون خندیدیم خوشبختیم .


خوشبختی را در جایی بیرون خودمون جستجو نکنیم .

و به قول سهراب سپهری عزیزم 

زندگی تر شدن پی در پی

زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون” است

رخت ها را بکنیم

آب در یک قدمی است …

زن ها توقع زیادی ندارند

  • ۰۶:۵۹

عاشقِ زنی که عاشقت هست بودن،

سخت نیست

کافیست حواست پرت نشود از دوست داشتنش 

کافیست جواب احساسش را با منطقت ندهی

کافیست یک وقتهایی با دلش راه بیایی

و وقت‌های دیگر 

راه‌های نیامده را

با آغوش

با بوسه

جبران کنی

یک زن همین که احساس کند دوستش داری و به فکرش هستی و بخاطر دلش حاضری قیدِ بعضی چیزها را بزنی یا بعضی کارها را بکنی،

خوشبخت‌ترین میشود

زن‌ها توقعِ زیادی از زندگی ندارند

امنشان که کنی،

دلشان گرمِ زندگی میشود ...

انتخاب درست ؛ زندگی خوب :)

  • ۲۰:۵۸

داشت زیر لب می خوند:

"که من باد میشم میرم تو موهات..."

بهش گفتم به جای اینکه واسم کنسرت برگزار کنی پاشو کمک کن این تختو جا به جا کنیم، کمرم درد گرفت به خدا! 

با شیطنت باز گفت:" ای بخت سراغ من بیا، که رخت خواب من با خیال خامم گرم نمیشه"

بهش گفتم از بد شانسیت که بختت من بودم، قیافه ی ناراحت و اخمو به خودش میگیره و آه میکشه، میگه هیییی... 

کنارش میشینم، بهش میگم پشیمونی؟ 

میگه: میدونی من یه تئوری دارم، میگم که هر کسى تو زندگیش عاشق یک نفر باید بشه، اون آدم درست یا غلط همیشه عاشق اون آدم میمونه، دلش به یاد اون آدم گرمه، چشماش به خیال اون آدم گرم خواب میشه، دستاش با خیال اون آدم گرم میمونه. 

حالا ببین، چقدر باید، خوش شانس و خوشبخت باشی، که همونی رو پیدا کنی که اونم شب ها با خیال تو میخوابه، روزا به عشق تو بیدار میشه. چقدر باید خوشبخت باشی که بین این همه آدم کسى رو پیدا کنی که همونطور که اون وسط ذهنت جا کرده، توام وسط قلب اون جا کنی... 


بهش گفتم: تو پیدا کردی؟ 

گفت: من خوش حالم، تو خوشحالی؟ همین الان؟

گفتم: خب آره، داریم خونه ی آینده مونو میچینیم، تو کنارمی و خوشحالم، همه حالشون خوبه...

حرفمو قطع میکنه و میگه: پس دوتامون درست انتخاب کردیم، 

هیچکی پیش آدم اشتباهی خوشحال نیست..؛

"کافه ی دانشگاه"

  • ۰۱:۰۱

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم

دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.

اما این یکی فرق داشت

وقتی بدون اینکه مِنو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم "داد ،یعنی فرق داشت!

همان همیشگی من را میخواست

همیشگی ام به وقت تنهایی!

تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.

موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه اش را نگذاشته بود پشت گوش!

ساده بود، ساده شبیه زن هایی که در داستانهای محمود دولت آبادی دل میبرند!

باید چشمانش را میدیدم اما سرش را بالا نمی آورد.

همه را صدا میکردم قهوه شان را ببرند اما قهوه این یکی را خودم بردم،

داشت شاملو میخواند،

بدون اینکه سرش را بالا بیاورد تشکر کرد.

اما نه!

باید چشمانش را میدیدم

گفتم ببخشید خانوم؟

سرش را بالا آورد و منتظر بود چیزی بگویم

اما چشمان قهوه ای روشن و سبزه ی صورتش همراه با مژه هایی که با تاخیر بازو بسته میشدند فرمان سکوت را به گلویم دوخت، طوری که آب دهانم هم پایین نرفت.

خجالت کشید و سرش پایین انداخت و من هم برگشتم و در بین راه پایم به میز خورد و سینی به صندلی تا لو برود چقدر دست و پایم را گم کرده ام.

از فردا یک تخته سیاه کوچک گذاشتم گوشه ای از کافه و شعرهای شاملو را  مینوشتم!

همیشه می ایستاد و با دقت شعر ها را میخواند و به ذوقم لبخند میزد.

چند بار خواستم بگویم من را چه به شاملو دختر جان؟!

این ها را مینویسم تا چند لحظه بیشتر بایستی تا بیشتر ببینمت و دل از دلم برود!

شعرهای شاملو به منوی کافه هم کشید و کم کم به در و دیوار و روی میز و...

دیگر کافه بوی شاملو را میداد!

همه مشتری مداری میکردند من هم دختر رویایم مداری!!!

داشتم عاشقش میشدم و یادم رفته بود که باید تا یک ماه دیگر برگردم به شهرستان و پول هایی که در این مدت جمع کرده ام خرج عمل مادرم کنم

داشتم میشدم که نه، عاشق شده بودم و یادم رفت اصلا من را چه به این حرف ها؟ یادم رفته بود باید آرزوهایم را با مشکلات زندگی طاق بزنم

این یک ماهِ رویایی هم با تمام روزهایی که می آمد و کنار پنجره مینشست و لته میخورد تمام شد!

و برای همیشه دل بریدم از بوسه هایی که اتفاق نیفتاد!

مدتی بعد شنیدم بعد از رفتن ام مثل قبل می آمده و مینشسته کنار پنجره و قهوه اش را بدون اینکه لب بزند رها میکرده و میرفته.

یک ترم بعد هم دانشگاهش را کلا عوض کرده بود.

عشق همین است

آدم ها می روند تا بمانند..!

گاهی به آغوش یار

و گاهی از آغوش یار.. 

📚چیزهایی هست که نمیدانی

من خودم رو بخشیدم

  • ۰۶:۵۴

یادمه همیشه می گفت آدما بیشتر از هر کسی به خودشون ضربه می زنن... خواسته یا ناخواسته باعث اذیت و آزار خودشون میشن... فرقی نداره با تصمیمات اشتباه یا حتی تلاش نکردن واسه چیزی که می خوان. خیلی وقتا به حرفاش فکر می کردم...  بی راه نمی گفت... تو زندگیم کم اشتباه نکرده بودم...کم به خودم ضربه نزده بودم...کم از خودم انتقام نگرفته بودم! همیشه دنبال مقصر می گشتم ولی خوب که نگاه می کردم بیشترین سهم رو تو اشتباهات زندگیم داشتم...

راستش اکثر ما توانایی عجیبی تو خودآزاری داریم ولی بدترین قسمت ماجرا وقتی هست که نمی تونیم خودمون رو ببخشیم... مدام تو ذهنمون با خودمون بحث می کنیم... خودمون رو محاکمه می کنیم و برای اتفاقاتی که تو گذشته افتاده حکم صادر می کنیم.. حکمی که باعث میشه همه چیز روز به روز بدتر بشه... خودمون رو سرزنش کنیم، از خودمون کینه به دل بگیریم و نتونیم اشتباهات گذشته رو جبران کنیم...


اما من یه روز تصمیمم رو گرفتم...فهمیدم تا دلم با خودم صاف نشه نمی تونم اشتباهاتم رو جبران کنم...تصمیم گرفتم خودم رو ببخشم چون نمی خواستم کسی که باعث ناراحتیم میشه خودم باشم... دیگه نه دنبال مقصر گشتم و نه دنبال کسی که کمکم کنه... دست خودم رو گرفتم و قول دادم همه چیزو از نو بسازم.. ساختم... اشتباهاتم رو جبران کردم و دوباره آرامش رو تو زندگیم دیدم...آرامشی که برای یه تصمیم بود... "من خودم رو بخشیدم... "

فقط عادت است

  • ۱۶:۲۹

من دیگر باور دارم فقط یک بار در عمر عشقی می آید، حریق میشود و تو را آتش میزند. پس از آن عشق خانه برانداز، اگر جان به در ببری، عشق های بعد از آن حریق، کپی آن عشق خانمان برانداز اول است. این عشق هایی که می آیند و می روند، دیگر نه شعله دارند، نه شور. فقط عادت است، عادتی که شاید مدام تکرار شود.

‏⁧ #اهورا_فروزان ⁩

  • ۱۸:۱۴

‏امیدوارم هیچ وقت تو رابطتون به این مرحله نرسید که شاعر میگه:
‏می‌ توانم نخواهمت اما...
‏دوست داری، دوباره نامه بده
‏می‌توانم؟ نمی‌توانم...نه
‏به فراموشی‌ ام ادامه بده
‏⁧ #اهورا_فروزان ⁩

میشکنیم :(

  • ۱۸:۱۳

‏خدایا مارو با اونایی که دوسشون داریم امتحان نکن ، تحمل نداریم، میشکنیم، فرو میریزیم

تکیه گاه باشید

  • ۲۰:۱۵

‏همونقدر که تو رابطه تون وابسته اید و نیاز به محبتش دارید

همونقدرم باید تکیه گاه و همراه باشید ...

مطلقا نیازمند بودن اصلا جذاب نیست ...

از‌چشم میفتید

انتظار

  • ۱۶:۰۸

‏‏بعضی از انتظارا خیلی قشنگه،مثلن وقتایی که منتظرشی و میبینی از دور داره میاد

مث وقتایی که دلت میگیره و منتظر میشی زنگ بزنه یا پیام بده


۱ ۲ ۳ . . . ۲۰ ۲۱ ۲۲
دپ هون,سایت عاشقانه ها,هون دپ, سیک هون,عشق,عاشقانه,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,depheaven
Designed By Erfan Powered by Bayan