دنیای عاشقانه , دنیای عاشقان, امید, پیامک عاشقانه, نامه های عاشقانه , دست نوشته های عاشقانه,شعرکوتاه,شعر های عاشقانه, پست های عاشقانه,شعر و پست های کوتاه عاشقانه,کلیپ عاشقانه,انجمن عاشقانه,سایت عاشقانه ها , سریال عاشقانه ها,دپ هون,هون دپ, سیک هون,نود و هشتیا,لاو98,98 لاو,لاو اسکین,عاشق,عاشقانه,عشق من,شکست عشقی,پست عاشقانه,متن عاشقانه,عکس عاشقانه,uar,depheaven

۴۲۰ مطلب با موضوع «عاشقانه» ثبت شده است

فقط عادت است

من دیگر باور دارم فقط یک بار در عمر عشقی می آید، حریق میشود و تو را آتش میزند. پس از آن عشق خانه برانداز، اگر جان به در ببری، عشق های بعد از آن حریق، کپی آن عشق خانمان برانداز اول است. این عشق هایی که می آیند و می روند، دیگر نه شعله دارند، نه شور. فقط عادت است، عادتی که شاید مدام تکرار شود.

۲۳ فروردين ۹۷ ، ۱۶:۲۹ ۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

‏⁧ #اهورا_فروزان ⁩

‏امیدوارم هیچ وقت تو رابطتون به این مرحله نرسید که شاعر میگه:
‏می‌ توانم نخواهمت اما...
‏دوست داری، دوباره نامه بده
‏می‌توانم؟ نمی‌توانم...نه
‏به فراموشی‌ ام ادامه بده
‏⁧ #اهورا_فروزان ⁩

۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۸:۱۴ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

میشکنیم :(

‏خدایا مارو با اونایی که دوسشون داریم امتحان نکن ، تحمل نداریم، میشکنیم، فرو میریزیم

۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۸:۱۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

تکیه گاه باشید

‏همونقدر که تو رابطه تون وابسته اید و نیاز به محبتش دارید

همونقدرم باید تکیه گاه و همراه باشید ...

مطلقا نیازمند بودن اصلا جذاب نیست ...

از‌چشم میفتید

۰۵ آذر ۹۶ ، ۲۰:۱۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

انتظار

‏‏بعضی از انتظارا خیلی قشنگه،مثلن وقتایی که منتظرشی و میبینی از دور داره میاد

مث وقتایی که دلت میگیره و منتظر میشی زنگ بزنه یا پیام بده


۰۵ آذر ۹۶ ، ۱۶:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

#پائولو_کوئیلو ⁩:)

ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ عکس ﯾﺎﺩﮔﺎﺭﯼ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ،
‏یکی محبت نمی کنه،
‏یکی دیگه محبت نمیپذیره و ..
‏اینگونه است که ﺍﮐﺜﺮ ﺁﺩﻣﻬﺎ در ٣٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﻣﯽ ﻣﯿﺮﻧﺪ و ﺩﺭ ٨٠ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺩﻓﻦ میشوند !
‏⁧ #پائولو_کوئیلو ⁩

۰۲ آذر ۹۶ ، ۲۰:۰۱ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

هنوزم دلم پیشته

‏مث اون عکسی که قایمکی نگهش داشتم و هنوز گاهی نگاهش میکنم ...

مث آهنگی که هیچوقت پاکش نمیکنم ولی ردش میکنم ...

مث اون پیرهن کهنه دوست داشتنی که دیگه نمیپوشم ولی دورش نمیندازم ...

هنوزم دلم پیشته

تو اونی که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم غرق در خاطرات میشم ...

هنوزم گریه میکنم ...

هنوزم میخوام بودنتُ ...

۳۰ آبان ۹۶ ، ۲۳:۰۳ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

آدما خیلی عجیبن :)

‏رسیدن قدمِ اولِ رفتنه..
‏آدما نمیان که بمونن،
‏ اونا میان که بهت برسن و ازت بگذرن!
‏ وقتی خیالشون از بودنت راحت بشه،
‏ وقتی داشتنت رو تجربه کرده باشن،
‏دیگه دلیلی برایِ موندن ندارن..
‏آدما نمیان که بمونن
‏فقط می‌خوان یک‌ بار بهت رسیده باشن..!

۳۰ آبان ۹۶ ، ۲۱:۱۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

برو :(

+هیچ فکر میکردی اینجا همدیگه رو ببینیم؟
بعد از این همه مدت
.
_هیچ فکر نمیکردم بتونم این همه مدت نبینمت..!
.
+آخرین حرفت یادم نمیره... جروبحثمون که تموم شد گفتی تو میری اما من میمونم تو حس و حال این رابطه.... .
موندی؟
.
_هنوزم همونجوری میخندی
.
+هنوزم همونجوری سیگار میکشی
.
_ما چطور این همه مدت بدونِ هم زندگی کردیم؟
.
+آدم به همه چی عادت میکنه
.
_من به بودنِ تو عادت کرده بودم
.
+پس موندی
.
_میشنوی صدای آسمونو؟
.
+آسمون که میگرفت...صدای رعد و برق که میومد جلو درمون منتظرم بودی... .
لباس گرم نمیپوشیدم که وقتی بارون زد بغلم کنی خیس نشم...
.
_اَبرایِ پاییز بغض دارن ...
.
+دستتو میگرفتم و با اولین قطره ی بارون چشمامو میبستم...هی حرف میزدی...هی حرف میزدی...انقدر راه میرفتیم که بارون بند بیاد... .
وقتی خیسیِ صورتمو با آستینت خشک میکردی دلم میرفت واست... .
.
_یه بار تو همون خیابون دیدمت...روی همون نیمکت...بارون نمیومد اما صورتت خیس شده بود
.
+ابرای پاییز بغض دارن ...
.
_مثل امشب مثل دیشب...مثل تموم این مدت که نبودی و تقویم رو پاییزِ اون سال قفل کرد
.
+میخواد بارون بگیره...من دارم میرم همون خیابون...میخوام قدم بزنم...با چشمای بسته...نمیای؟
.
_تو خیلی وقته رفتی... .
منم خیلی وقته موندم!
.
+میخوام برگردم
.
_آدمی که رفته میتونه برگرده اما آدمی که مونده راهی واسه برگشتن نداره... .
برو همون خیابون
زیر بارون قدم بزن
با چشمای بسته
فقط این دفعه لباس گرم بپوش
چترم با خودت ببر که صورتت خیس نشه...

۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۲:۴۵ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

عاشق نبودی :)

‏اگه تونستی کس دیگه ای رو همونجوری دوست داشته باشی، بدون عاشقش نبودی

۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۱:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

ارزش وجود آدما

‏ارزش وجود آدمای زندگیت رو میشه از تاثیراتی که در روزای زندگیت گذاشتن و میذارن فهمید

۳۰ آبان ۹۶ ، ۰۰:۴۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

همچنان حالم خوب نیست

‏گاه در اوهامم تو را در آغوشم می‌بینم ...
‏بگذریم! همچنان حالم خوب نیست...‏

۲۹ آبان ۹۶ ، ۲۳:۳۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

آدم یادش نمیره

آدم کسی که دوستش داره رو یادش نمیره
فقط یاد میگیره
کمتر راجع بهش حرف بزنه، کمتر فکر کنه
تا کمک کنه دلش کمتر تنگ بشه
همین...
گوش کردی؟
یادش نمیره...

۲۷ آبان ۹۶ ، ۱۹:۱۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم ...

برایش نوشتم و نوشتم و نوشتم
خواستم که بماند
خواستم که بسازد
تمامِ خرابه اى که از رابطه مان باقى مانده بود را
تمامِ خاطراتِ خوبمان را برایش از نو مرور کردم
که ما این بودیم و آن بودیم...
که رفتن را اگر انتخاب کنى
میشویم نُقلِ محفلِ تمامِ آنهایى که
چشمِ دیدنِ دو نفره مان را نداشتند
که سوژه ى خنده شان میشویم
گفتم من از حرفِ مردم بیزارم
از نگاه هایى که بعد از تو به من میشود...
تو میروى و عینِ خیالت هم نیست
مینشینى در جمعِ دوستانه تان و از حریممان به طنز
با افتخار سخن میگویى
من اما
روزها
ماه ها
سالها حتى
زمان میبرد برایم
تا بتوانم کسى که شبیهِ تو نباشد را واردِ زندگى ام کنم!
ارسال کردم
به دقیقه نکشید که پاسخم را داد
"هر طور راحتى"
و امان از این جمله ى بى سر و تهِ لعنتى...
که اکثرِ قریب به اتفاقمان براى یکبار هم که شده،
چشیده ایم مزهِ ى تلخش را در زندگیمان

۱۷ آبان ۹۶ ، ۱۸:۰۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

یه بازی بی نقص :)

+خانوم دکتر من واسه اینکه بتونم ببینمتون سه روز توی نوبت بودم، سعی میکنم خلاصه بگم حرفام رو که زیاد وقت نگیرم

_گوش میکنم

+راستش همه چیز برمیگرده به سیزده سال پیش، وقتی عاشق بوی دخترونه ی مقنعه ی مدرسش بودم!

من نقشه کشی میخوندم و دیوونه ی بازیگری، اونم ریاضی میخوند اما جای معادله و عدد دوست داشت بدونه تو سر آدما چی میگذره!

سال آخر دبیرستان بهترین روزای زندگیمون بود، نیم ساعت قبل از زنگ آخر از دیوار مدرسه میپریدم بیرون و هنوز زنگشون نخورده جلوی در مدرسه منتظرش بودم.

اون هیچ وقت نفهمید که من واسه هزینه ی فلافل و سمبوسه ی مسیرِ مدرسه تا خونه تمام طول هفته تکالیف نقشه کشی بچه هارو انجام میدادم و پول میگرفتم ازشون.

حالمون خوب بود که خوردیم به کنکور،

من از کنکور متنفرم خانوم دکتر، از تغییر مسیرهای یهویی متنفرم

به هم قول دادیم هر جفتمون توی یه شهر قبول بشیم، انتخابمونم شیراز بود

من قبول نشدم اما اون قبول شد و رشته ی مورد علاقشو به دوری مون ترجیح داد و رفت.

منم باید میرفتم سربازی، این دوری من رو عاشق تر میکرد و اون رو دلسردتر! حق داشت خب، اختلاف مدرک تحصیلی رو میگم، آخه من وقتی ازسربازی برگشتم مجبور بودم برم سرکارو جایگزین پدر کار افتادم باشم.

لا به لای سختیای زندگی داشتم دست و پا میزدم که برگشت بهم گفت من و تو راهمون خیلی وقته سواشده، بهتره دچار سوتفاهم نباشیم!

به همین راحتی گفت سوتفاهم و رفت پی تفاهمی که توی همه چی دنبالش میگشت الا دلِ من که براش لرز میگرفت.

بعد از سیزده سال هفته ی پیش جلوی محل کارم یه نفر زده بود به ماشینم و کارت ویزیتش رو گذاشته بود و رفته بود.

اسمش رو که روی کارت دیدم اول باورم نشد اما بعد ازکلی پیگیری فهمیدم خودشه.

ماشینم قراضه تر از این حرف هاست که برم پی خسارت اما به عنوان مریض وقت گرفتم، مریضش بودم خب!

انقدر توی کارش بزرگ شده که واسه دیدنش سه روز توی نوبت بودم

انقدر فکرش پرته که بعد از این همه حرف زدن هنوز داره نگاهم میکنه و نفهمیده من همون سوتفاهمی ام که بزرگترین تفاهم زندگیم رو ازم گرفت...اینا همه حرفای من بود خانوم دکتر، اما نیازی به نسخه نیست، شما سیزده سال پیش نسخه ی من رو پیچیدی

_یه ماه پیش وقتی توی بلیط فروشی سینما دیدمت همه ی اون روزامون از جلوی چشمم ردشد، اون تصادف ساختگی رم ترتیب دادم که ببینمت...که شاید بتونیم دوباره دچار اون سوتفاهم بشیم! میخوام فردا ظهرجلوی مدرسه ی دوران دبیرستانمون ببینمت

+فردا قول دادم زن و بچم رو ببرم سینما بعدش بریم فلافلی، همون فلافلی نزدیک مدرستون...راستش من هنوز دیوونه ی بازیگری ام...بازیگر خوبی ام شدم...سیزده ساله دارم زندگی رو بازی میکنم، یه بازی بی نقص ...

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۸:۴۳ ۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

باید سی سالگی ات تمام شده باشد

باید سی سالگی ات تمام شده باشد 

یا باید انقدر پیر شده باشی ...حتی در اوج جوانی

تا بفهمی چرا در میان کلیدها

همیشه کلید حیاط 

و در میان نیمکت ها

نیمکت های تک نفره رنگ و رو رفته ترند.

.

آجر

در خانه هایی که از تنهایی بنا شده باشد

غمگین تر است

غمگین

مثل جیرجیرکی که از شر تنهایی

پناه می برد به صدای زمخت لولای در.

.

_ ما

 از یتیم خانه ها آموختیم

تنهایی

شکل های بی رحم تری هم 

می تواند داشته باشد _

.

کلید را در آغوش دستگیره رها کردیم

تا نیمکت های سرد پارک را

به کافه هایی که غروب های دلگیرتری دارند

ترجیح داده باشیم.

چرا که زندگی

مثل عصرهای غمگین یک پیاده رو

همیشه از جای خالی کسی پر است.

مثل انبوهِ اندوه در زیر چتر

که از هر طرف

به هر طرف نگاه می کنی

تنهایی

از هزاروشش جهت

در حال چکه کردن است 

و پاییز

تنها

تنهایی مان را بزرگتر می کند

به صورتمان می کوبد

و پیش از آنکه فهمیده باشیم

درست جایی که نباید

زمینمان می زند.

۱۴ آبان ۹۶ ، ۱۴:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق
جمعه, ۱۲ آبان ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ب.ظ نویسنده ی عشق
یک بار صدایم کن !

یک بار صدایم کن !


۱۲ آبان ۹۶ ، ۲۳:۲۰ ۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

دارم گریه میکنم

من می نویسم « دارم گریه می کنم ». اما  تو نمی دانی من چگونه گریه می کنم . اما تو نمی دانی چه می شود که یک آدم گریه کردنش را به یک جمله ی خبری تبدیل می کند. انگار بخواهد بگوید دست هایم بالاست. تسلیم شده ام. بگذار تمام شود. من را نگاه کن ؟! من دارم گریه می کنم. من می نویسم « دارم گریه می کنم» و تو دلت برای دو فعلی بودن جمله ی کوتاهم نمی سوزد. دلت برای گریه ای که نمی دانی چگونه رخ می دهد نمی سوزد. نمی دانی پاهایم را توی شکمم جمع کرده ام یا پایین تخت نشسته ام. نمی دانی محتوای معده ام را توی توالت بالا می اورم یا سیفون را می کشم. نمی دانی راننده ی تاکسی دو هزار تومن روی کرایه ام می کشد و من توی جیب هایم هزار تومنی های پاره ای دارم که راننده های مسیر دانشگاه توی پاچه ام کرده اند. تو نمی دانی و دلت نمی سوزد که من رقم های پلاک ماشینت را حفظ کرده بودم و توی شلوغی خیابانی که می دانم هیچ وقت گذرت به آن نمی خورد چشم هایی که هنوز گریه نمی کرد به دنبالت گشته اند. تو دلت نمی سوزد برای چشم هایم! دلت نمی سوزد که توی کیفم ، کیت کت های له شده و خرده کاغذ های مچاله پیدا کرده بودی. من می نویسم « دارم گریه می کنم» و جوری زیر گریه می زنم که انگار اخرین بار است. انگار اخرین فرصت گریه کردن است. انگار باید این مایع تلخی لعنتی ای که توی گلویم می دود برای همیشه تمام شود.من گریه می کنم و تو نمی دانی گفتنِ « دارم گریه می کنم» چه قدر غصه دار است، که هیچکس بعد از گفتن این حرف، دیگر نمی تواند جلوی آدمش در آید! نمی تواند روی پاهایش بایستد، نمی تواند خنده های بلند بزند و صدایش نلرزیده باشد، نمی تواند دست هایش را بدهد، بدون آنکه از پا پس کشیدن نترسیده باشد. « دارم گریه می کنم » جمله ی خطرناکی ست. تو دست هایت را به نشانه ی تسلیم روی تاچر تلفن همراهت می بری و اعتراف می کنی. بعد از ان آدم ها حق دارند رفته باشند، حق دارند که خودشان را از زیر مسؤلیت گریه های تو فراری دهند، حق دارند دستمال های کلینیکسشان را برای ماتیک های زن های دیگری کنار بگذارند و رد اشک هایت را نبینند. من می نویسم « دارم گریه می کنم» اما تو نمی دانی که چطور؟!... نمی دانی اشک هایم کجا پرت می شوند.. تو دلت نمی سوزد برای چشم هایم . من می نویسم «دارم گریه می کنم» و بعد از آن، چشم هایی دارم که از دست داده اند.

۲۵ مهر ۹۶ ، ۱۷:۴۲ ۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

برو

همون لحظه که دوست داشتن به عادت دوست داشتن تبدیل شد برو
‏اگر بمونی با بدترین بی تفاوتی ها و بی اهمیتی ها روبرو میشی که دلت هزاربار میشکنه

۳۰ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۰ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق

" ذره ایی در قلب ، بهتر از کوهی بر دیوار است "

ما از وحشت فراموش کردن دیگران است که عکس آنها را به دیوار می کوبیم یا روی تاقچه می گذاریم ؛ یک وفاداری کاذب...خود ما به عکس هایی که به دیوارهای اتاقمان می کوبیم نگاه نمی کنیم ، یا خیلی به ندرت و تصادفا" نگاه میکنیم . ما به حضور دائم و به چشم نیامدنی آن ها عادت می کنیم. عکس ، فقط برای مهمان است...
"این را یادتان باشد که ذره یی در قلب ، بهتر از کوهی بر دیوار است "
۲۵ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۲۲ ۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
نویسنده ی عشق